کد مطلب:236006 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:126

حمله ي شيرها
مرد مو قرمز گفت: «الآن وقتش است، معطل نكن!»

ابن مهران نوك بيني خود را خاراند و چشمهاي ريزش را چرخ داد طرف مهمانها.

همه بودند. مأمون، فضل، حاجب، مباشرها، اباصلت،... نگاهش به امام رسيد. ته دلش پوزخند زد و برگشت طرف مرد مو قرمز.

- ديگر آبرويي برايش نخواهم گذاشت! رسوايش خواهم كرد!

مرد مو قرمز كه ريش سرخ و بلندي داشت و خودش را عالم قصر مي دانست: «حواست باشد كه خطا نكني و گرنه....» ابن مهران گفت: «مطمئن باش شيخ!» بعد سينه صاف كرد و چند تك سرفه از گلويش بيرون داد. مأمون و فضل موذيانه نگاهش كردند. گويي آنها هم از ماجرا خبر داشتند اما به روي خود نمي آوردند.

ناگهان ابن مهران، بلند گفت: «اي پسر موسي!»

نگاهها به سمت او چرخيد. امام سر خود را بلند كرد. هيبت نگاهش در دل ابن مهران ترس ريخت. فوري نگاه خود را از او گرفت و ادامه داد: «تو اكنون از حريم و مرز خود تجاوز كرده اي! باراني كه خداوند به فضل و تقدير خود به مردم ما ارزاني داشته مربوط به دعا و مقام والاي خود مي داني. گويي خواسته اي همچون ابراهيم خليل كه با معجزه ي خود پرندگان را به اذن خدا زنده مي كرد معجزه كني!»

مأمون چهره ي خود را عبوس نشان داد. يعني از حرفهاي او خوشش نيامده اما چيزي نگفت. اباصلت در دل خشمگين شد. مرد مو قرمز ريسه رفت.

ابن مهران سرير مأمون را نشان داد و گفت: «اگر تو راست مي گويي به آن دو شير كه بر سرير خليفه ي بزرگ نقاشي شده فرمان بده تا زنده شوند و سپس بر من مسلط گردند. در اين صورت كار تو يك معجزه خواهد بود، نه باراني كه به اذن خدا باريده!»

فضل خنديد. مأمون سكوت كرد. دهان مرد مو قرمز به پهناي صورتش باز شد. امام



[ صفحه 127]



سكوت تالار را با سخني كوتاه شكست و با خشم رو به تصوير شيرها فرياد زد: «اي شيرها! اين شخص پليد را بگيريد!»

بي درنگ دو شير درنده ي قوي از روي تخت مأمون پايين آمدند. خنده بر لبهاي فضل خشكيد. مرد مو قرمز عقب عقب خزيد و چسبيد به يكي از ستونهاي سنگي. مأمون بهت زده شد. مأمورها نيزه هايشان را پايين آوردند.

شيرها بي درنگ به ابن مهران حمله كردند. او خواست فرياد بزند امام شيرها او را دريدند و خوردند. مأمون رعشه گرفت. شيرها به طرف او رفتند و خيره نگاهش كردند. زبان مأمون بند آمده بود. صورت زردش خيس عرق بود. صدايي از يكي از شيرها برخاست.

- اي ولي خدا! هرگونه فرمان بدهي اطاعت مي كنيم. اگر امر كني اين شخص را نيز خواهيم خورد.

مأمون فريادي كشيد و بيهوش شد. هيچ كس جرأت فرار نداشت. امام گفت: «نه، توقف كنيد!»

شيرها به روي سرير رفتند و در آن مخفي شدند. دقايقي بعد، دو طبيب، مأمون را به هوش آوردند. وقتي نگاه او به امام افتاد با زبان بي زباني گفت: «خدا را شكر كه ما را از شر حميد بن مهران رهايي داد!» سپس به كمك طبيبها و فضل برخاست. وقتي راه افتاد، با رويي پژمرده و بيمار به امام گفت: «درود بر شما! اين معجزه از اختيارات جد شما رسول خدا (ص) است. از اختيارات خود شماست. درو بر شما!» سپس بي حال و افسرده و دمغ، رفت.



[ صفحه 128]