کد مطلب:236007 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:131

وضوي نادرست
- چه شد نيامدي؟

غلام دويد. سراپا ترسان و پرشتاب. ابريق طلايي پر آب را آورد و كنار مأمون ايستاد. مأمون نگاه تندي به او كرد. بعد با چشمهاي پرحرفش به حاجب كه رو به رويش ايستاده بود فهماند كه بايد بعد از اين، غلام ادب شود چون درآوردن آب دير كرده بود.

دستهاي غلام مي لرزيد. مأمون گفت: «آرام باش! هر وقت گفتم آب بريز!» بعد آستينهايش را بالا زد. حاجب ته دلش به كار مأمون خنديد. اين كارها به او نمي آمد و هر كس كه مي ديد مي فهميد كه يك حقه تازه است.

مأمون به حاجب گفت: «نماز از اركان دين است و خليفه هم رييس دين. پس رييس بايد آن را سر وقت بخواند تا الگوي مسلمانان باشد... كمي آب بريز!»

غلام روي صورت مأمون آب ريخت. مأمون صورت خود را شست. سپس غلام كمي از آب را بر آرنج دست راست مأمون خالي كرد. مأمون روي دست خود را شست. يك نفر به اتاق آمد. مأمون و حاجب حواسشان نبود. او امام رضا (ع) بود كه جلو آمد و سلام كرد.

مأمون برگشت و جواب داد و با لبخند گفت: «براي نماز آماده مي شوم. مردم در مسجد منتظر منند!»

امام چيزي نگفت. مأمون با لحني تند به غلام گفت: «حالا اين جا!» و غلام سر ابريق را روي آرنج دست ديگر مأمون گرفت.

مأمون چند بار روي آن دست كشيد. امام كه به اشتباه او آگاه بود ساكت نماند و گفت: «اي مأمون! هيچ كس را در عبادت خدا شريك قرار نده!»

مأمون سر بلند كرد. كمي خيره شد به امام. بعد فهميد كه وضويش را اشتباه



[ صفحه 129]



گرفته چون غلام به كمكش آمده است. با اشاره ي او، غلام رفت. خود با خشم ابريق را برداشت و وضويي دوباره گرفت. او كينه ي امام را به دل گرفت و خشمگينانه پيش خود گفت: «به زودي تلافي مي كنم اباالحسن! از من اشكال مي گيري، هان؟»



[ صفحه 130]