کد مطلب:236010 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:125

مدارس آيات
دعبل خزاعي نشست و آرام آرام خواند. قصيده ي او بلند و دردناك بود. او در آن مصيبتهاي اهل بيت را يكي يكي برمي شمرد و به توصيف مي پرداخت. داستان وفات پيامبر، ماجراي سقيفه و ظلم به علي (ع) تا كربلا و شهادت امام حسين (ع) و سپس همه ي اتفاقهاي دوران امامان تا شهادت امام موسي كاظم (ع).

دعبل همچنان مي خواند. ابر غم بر چهره ي نيلگون امام سايه گسترد. ترس بر دل دعبل چيره شد كه نكند امام از خود بي خود شود و ناگاه... خواست سكوت كند كه چشمهاي امام را مشتاق و منتظر ديد.

دعبل خواند؛ سوزناك و پردرد! خواند و خواند و خواند...

-... همه چيز از لحظه اي در سقيفه آغاز شد.

آنچه اين كارها را آسان كرد

بيعت ناگهاني و بي خردانه بود.

از مكه و مدينه

تنها، آوارگاني ماندند.

سرزميني كه منزلگاه جبرييل بود، از ساكنانش، تهي شد.

خانه ي آيه هاي قرآن، از تلاوت خالي ماند،

و سراي وحي، ويران گرديد

خانه هاي علي و جعفر، حمزه و سجاد....

دعبل هر بار خيره مي شد به امام كه رنگ در رخسار نداشت، امام مي گفت: «بخوان دعبل!»

- زمانه نيرنگ باخت و حسدورزان بر چهره ي خود نقاب زدند

تا از قهرمانان بدر و احد و حنين انتقام گيرند.



[ صفحه 136]



خداوند قبري را كه در مدينه است، با باران خود سيراب كند!

قبري كه آسودگي و بركت ها در آن فرود آمده اند....

از خدا بر روحش هديه ها باد!

امام آهسته مي گريست. رگهاي گردنش متورم بود و گونه هايش خيس و سرخ. دعبل همچنان بغض كنان، اما پرشور و بلند مي خواند؛ عرق ريزان و نفس نفس زنان.

- به پندار فاطمه اگر حسين را ببيني كه از تشنگي

در كنار فرات جان باخته

حتما بر گونه ات سيلي مي زني

و اشك از چشمهايت جاري مي سازي

برخيز اي دختر خير و مويه كن!

ستارگان آسمان به بيابان افتاده اند.

اي فاطمه! از قبر گمنامت برخيز تا بر فرزندان شهيدت مويه كني...!

قبري است در بغداد

از جان پاكي كه در غرفه هاي بهشتي

در درياي آمرزش خداي مهربان، رهاست.

امام ناگاه چيزي گفت. دعبل مكث كرد. امام گفت: «به اين بيت اضافه كن كه: و قبري در طوس است، چه سوگي

ناله ها در ژرفاي درون راه مي يابند!»

دعبل با تعجب پرسيد: «قبر كه سرورم؟»

- قبر من اي دعبل؟

و او گريست؛ بلند و بي امان!



[ صفحه 138]



دعبل اين بيت را نخواند. تاب خواندنش نبود. قلبش مي سوخت و زبانش نمي چرخيد. - پس اي چشم! گريه كن و بغضت را بيفشان!

زمانه ي گريستن فرا آمده و تبهكاري هاي روزگار، مرا در خود گرفته است [1] .

بيتها مثل باران در پي هم مي آمدند و مثل مرغهاي آسماني بر زلالي بركه ي انديشه ي امام، رها مي افتادند.

- اي خزاعي! اين ابيات را روح القدس بر زبان تو جاري ساخته!

شعر دعبل به پايان رسيد.

- اي خزاعي! در روز بزرگ رستاخيز، خدا تو را نجات دهد!

امام او را در آغوش گرفت. بعد به خادم خود گفت ده هزار درهم به او هديه دهد. و آن گاه پيراهن خويش را به او بخشيد. دعبل پيراهن را با شوق زياد بوييد و شكر گفت و چند بار بوسيد.

امام گفت: «اين پيراهن را نگاه دار كه به خاطرش در امان خواهي بود!»

دعبل به سكه ها خيره شد. ده هزار سكه به نام امام رضا (ع) در كيسه اي بزرگ و سنگين بود.

دعبل آماده ي سفر به عراق شد. امام اسبي تركي همراه با زين براي سفر به او هديه داد. او بر اسب نشست و غمگينانه از امام خداحافظي كردو همراه كارواني به عراق رهسپار شد.

راه سفر طولاني و پرخطر بود و او بيشتر از هر چيز به پيراهن فكر مي كرد.

پيراهن را در صندوقچه اي پنهان كرده بود و آن را دايم در كنار دستش داشت. وقتي در يكي از راهها، راهزنان به كاروان دستبرد زدند، مردان نقاب زده دست همه ي كاروانيان را از پشت بستند. سركرده ي راهزنان نزد دعبل آمد، اسب او را به زور گرفت و بر آن نشست. سپس



[ صفحه 139]



طمع به صندوقچه كرد. دعبل از خود مقاومت نشان داد. سركرده بيشتر حريص شد. دو راهزن به او حمله ور شدند و صندوقچه را از دستش بيرون كشيدند. بعد آن را به سركرده دادند. سركرده بيتي از شعر مدارس آيات خواند. دعبل شگفت زده شد.

- بيتي از همان شعر بلند كه براي امام رضا (ع) خوانده بود!

- اي مرد اين شعر از كيست؟

سركرده خنده كنان گفت: «به تو چه مربوط؟»

دعبل جلو رفت و در مقابل نگاه راهزنان گفت: «پرسش من علتي دارد كه اگر جوابم را بگويي، به تو مي گويم!»

سركرده گفت: «از دعبل بن علي خزاعي، شاعر آل محمد!»

دعبل شوق كنان و بي تحمل گفت: «دعبل منم!»

سركرده ابروهاي درشتش را به هم تاباند و ناباورانه پرسيد: «دعبل تويي؟» و دوباره خنديد.

دعبل گفت: «برويد و از آن كاروانيان بيچاره بپرسيد!»

سركرده كه هنوز باورش نمي شد، اسبي راهي كرد پاي يك تپه كه مردان كاروان را در آن جا جمع كرده بودند. از آنان پرسيد: «او كيست؟»

پاسخ آنان چنين بود: «دعبل خزاعي شاعر!»

سركرده ناخودآگاه از اسب پايين آمد، به نزد دعبل بازگشت و او را در آغوش گرفت. صندوقچه را به او داد و به دزدان گفت: «اين كاروانيان را آزاد كنيد و اموالشان را به آنها پس دهيد!»

دعبل بر اسب نشست و پيراهن را از صندوقچه بيرون آورد و آن را بوييد. سپس ياد سخن امام افتاد: «اين پيراهن را نگاه دار كه به خاطرش در امان خواهي بود!»

كاروان دوباره راه افتاد. روزها از پي هم گذشت تا دعبل به قم رسيد. مردم قم به



[ صفحه 140]



استقبالش شتافتند. بزرگان شهر، او را به خانه هاي خود دعوت كردند. آن گاه از او خواستند تا قصيده ي «مدارس آيات» را برايشان بخواند.

او آنها را به مسجد جامع شهر برد. بر منبر رفت و قصيده را خواند.

اهل قم مال و خلعت بسياري به او بخشيدند. وقتي خبر رسيد پيراهن امام رضا (ع) در نزد دعبل است، آنان از خود بي خود شدند.

- آن را به ما هم نشان بده!

- چه عطر عجيبي دارد!

-خدايا پيراهن امام عزيزمان است! بوي بهشت مي دهد!

- آن را به هزار دينار از تو مي خريم!

- آن را به ما بفروش مرد!

دعبل نپذيرفت و پيراهن را نداد. چون از شهر بيرون رفت و جوانان زيادي بر سر راهش ايستادند و پيراهن را به زور از او گرفتند. دعبل نگران و درمانده دنبالشان رفت. از بزرگان شهر استمداد طلبيد. جوانان زير بار نرفتند.

سرانجام آنان تكه اي از پيراهن را به او دادند، همراه با هزار دينار سرخ!

دعبل آن تكه ي پاك را در صندوقچه ي خود نهاد و همراه پولها و هديه ها به ديار خود عراق رهسپار شد.



[ صفحه 141]




[1] اسم اين شعر، مدارس آيات است.