کد مطلب:236011 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:127

مهرباني
ريان مي گفت: مثل امام رضا (ع) دوست مهربان و بي دريغ در هيچ كجاي عالم پيدا نمي شد.

وقتي او را ديدم خداوند حس و حال ديگري به من داد. گويي گنجشكي شده بودم با دو بال كوچك و داشتم در آسمان عظمت و دانايي او به پرواز در مي آمدم. تمام آرزوهايم يكي پس از ديگري داشت به واقعيت مي پيوست.

اولش فكر نمي كردم به راحتي بتوانم به ديدنش بروم، كه شد. سفري طولاني را از حجاز به خراسان با همه ي سختي ها و خطرهاي راه به جان خريدم و هيچ اتفاقي نيفتاد. وقتي هم به مرو رسيدم به راحتي مرا به خانه اش راه داد و من مهمان او شدم. به من گفته بودند كه امام از درون دل آدمها خبر دارد. واي كه چقدر من به خاطر گناهان و بدي هايي كه در زندگي داشتم مي ترسيدم! دايم نگران بودم كه امام به من محل نگذارد و جوابم كند اما همه ي اين افكار، سراب بود؛ خواب بود و خيال.

امام، مرا مثل يك برادر، يا نه، مثل يك فرزند به خانه ي خود پذيرفت. صورتم را بوسيد و پاي حرفها و درد دلهايم نشست و مرا به سخنان خوب و ارزشمند پند و اندرز داد.

و آن دو موضوع! آري آن دو فكري كه در سر داشتم چقدر عجيب بود كه به يادم آورد و مرا مبهوت خود كرد! من خجالت مي كشيدم كه بگويم و او حرف دلم را خواند و خود دست به كار شد.

من آرزو داشتم اي كاش چند سكه از آن سكه هايي كه در خراسان به نام خودشان ضرب شده به من مي دادند.

ناگهان ايشان رو به غلام خود گفت: «كيسه ي سكه ها را بياور!»

او آن را آورد.

امام دست در آن كرد و سي دينار طلا به من هديه داد. خيلي تعجب كرده بودم. آن



[ صفحه 142]



گاه در دلم آرزو كردم كه كاش مثل دعبل، پيراهني هم از ايشان به يادگار مي گرفتم و با خودم به حجاز مي بردم. هنگامي كه گرم صحبت بوديم چند بار نوك زبانم آمد كه بگويم اما شرم داشتم و خجالت مي كشيدم كه ناگهان امام به غلام خود دستور داد يكي از پيراهنهايش را بياورد.

اول تعجب كردم كه چگونه از خواسته هاي دل من خبردار شده؟ وقتي كه غلام پيراهن خوش بوي امام را آورد و جلو من گذاشت به دست و پايش افتادم و به خاطرش گريه كردم. گفتم: «چقدر بزرگ و مهرباني آقا! چقدر غريبي در اين جا و مردم قدر و مقامت را نمي دانند!»

امام فقط تبسم كرد و هيچ نگفت!



[ صفحه 143]