کد مطلب:236012 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:122

شيعيان مسافر
مردها دوباره راه افتادند. در باريكه ي راه كوچه، خودشان را مرتب كردند. به دستارهايشان دستي كشيدند، شانه در گيسوان پريشان خود بردند، غبار از لباسهايشان تكاندند و با اميد به همديگر چشم دوختند.

يكي از آنها گفت: «انشاءالله كه امروز ديگر ما را مي پذيرند!»

آن ديگري كه سياه سوخته بود و درشت حرف مي زد گفت: «پناه بر خدا! چقدر دلم براي يك ميهماني خودماني و نشستن در كنار او تنگ شده است!»

سومي كه پير و خميده بود دستي لاي ريش سيخ سيخش برد و ادامه داد: «كاش مي گذاشت شب و روز را در خدمتش باشيم و مثل يك غلام، تمام كارهاي خانه اش را انجام دهيم!»

مرد چهارم گفت: «آن قدر مي آييم و مي رويم تا بالاخره اجازه ي ورود بدهند!»

پيرمرد گفت: «راستي، آخر هم نفهميديم كه موضوع از چه قرار است؟ يعني چه رازي در اين بي اعتنايي هاست؟»

هيچ كس پاسخي نداشت. همگي مهر سكوت بر لب داشتند اما براي رفتن باز هم روزنه اي از اميد باز بود.

به در خانه ي امام رسيدند. نوبت پيرمرد بود كه در بزند و به نمايندگي از آنان - كه از راهي دور به مرو آمده بودند - سخن بگويد. او كوبه ي آهني در را به حركت درآورد.

- تق... تتق... تق تتق....

- كيست؟ آمدم! آمدم!

- سلام عليكم!

- سلام بر شما! باز هم شماييد، شيعيان مسافر؟

پيرمرد با قيافه اي مهربان و دردمند گفت: «باز هم خدمت مولايت برو و بگو شيعيانتان آمده اند؛ همان مردان روزهاي پيش!» خدمتكار كه نااميدانه نگاهش مي كرد پاسخ داد: «به روي



[ صفحه 144]



چشم! صبر كنيد تا برگردم!» او كه برگشت طرف خانه، پيرمرد صدايش را طرف او بلند كرد.

-سلام گرم ما را به پسر رسول خدا برسان! بگو ما دست از ديدار شما برنمي داريم تا به ما پناه بدهيد!»

حالا آنها با اضطراب به سوي خانه چشم دوخته بودند. طولي نكشيد كه خدمتكار آمد اما از قيامه اش معلوم بود كه مثل هميشه خوشحال نيست. پيرمرد اخم كرد. دوستانش ابرو در هم كشيدند.

- چه شد؟

- جواب بده مرد!

- بياييم داخل؟ مولايمان پذيرفت؟

- اجابتمان كرد؟

خدمتكار با پاسخش آب سردي بر وجود آنها ريخت. گويي آسمان شهر مرو را بر سرشان خراب كرد.

- حضرت فرمودند برويد! فعلا كار دارم!

پيشاني آن چهار نفر پر از چروك شد. چشمهايشان خيلي زود اشك گرفت و سرهايشان پايين آمد. با ناراحتي و افسوس، چشم در چشم هم انداختند و سر به زير و نگران از آن جا دور شدند.

روز بعد اين ماجرا دوباره تكرار شد. دو ماه بود كه از آمدنشان به شهر بزرگ مرو مي گذشت. آنها تصميمي تازه براي ديدار با امام گرفتند. اين تصميم آخرين راه براي رفتن به درون خانه ي ايشان بود.

هر چهار نفر به در خانه رفتند. يكي در زد. خدمتكار در را باز كرد. نفر ديگرشان گفت: «به حضرت عرض كنيد ما از شيعيان پدر تو اميرمؤمنان علي (ع) هستيم. حال كه شما به ما



[ صفحه 145]



اجازه ي ملاقات نمي دهيد، دشمنان شماتتمان مي كنند و ديگر ما در مقابلشان شرمنده و سرافكنده شده ايم. هر بار كه با ما رو به رو مي شوند از نيشخندشان در امان نيستيم!»

خدمتكار به درون خانه رفت و سخنان آنان را به امام گفت. حضرت بي درنگ پاسخ داد: «بگو وارد خانه شوند!»

خدمتكار خبر را فوري به آنها رساند. آنها از شوق، يكديگر را در آغوش گرفتند. بعد با عجله پا به حياط خانه گذاشتند. سپس به راهنمايي خدمتكار وارد اتاق امام شدند. همگي شان سلام بلند گفتند و جلو رفتند.

خانه بوي گل مي داد. در اتاق كوچك امام عطر خوشي در پرواز بود. امام بي آن كه به آنها تعارف بكند در كنارش بنشينند منتظر ماند تا خواسته هايشان را بگويند.

آنها جا خوردند. پيرمرد جلو رفت و گفت: «اي پسر رسول خدا! چه شده كه اين گ ونه شما با ما بي مهري مي كنيد و بعد از دو ماه به ما بي اعتنا هستيد؟»

امام آيه اي از قرآن براي آنها تلاوت كرد: «هر اتفاق ناگواري كه فراگير شما مي شود به خاطر اعمالي است كه انجام داده ايد؛ با اين كه خداوند بسياري از گناهان را مي بخشايد» [1] .

سپس ادامه داد: «من در اين برخورد با شما از خدا و رسولش و اميرمؤمنان و از پدران پاكم پيروي كرده ام.»

مردها تعجب كنان و با هم پرسيدند: «براي چه؟ مگر ما چه گناهي مرتكب شده ايم؟»

امام خيلي جدي گفت: «شما ادعا مي كنيد كه شيعه ي اميرمؤمنان، علي (ع) هستيد... واي بر شما! بدانيد كه شيعه ي اميرمؤمنان، علي (ع)، حسن، حسين، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و محمد بن ابي بكر هستند كه در هيچ يك از دستورهاي آن حضرت سرپيچي نمي كردند و هيچ وقت كاري كه از آن نهي شده بودند انجام نمي دادند. شما مي گوييد شيعه هستيد ولي در بيشتر كارهايتان خلافكار و مقصريد! در انجام واجبات كوتاهي مي كنيد! در دادن



[ صفحه 146]



حق برادران ديني سستي مي ورزيد! اگر مي گوييد ما دوستار علي (ع) و دوست دوستان او هستيم و از دوشمنانش دوري مي كنيم سخن شما را رد نمي كنم اما اين ادعا بسيار مقدس است كه اگر كردار شما با گفتارتان يكي نباشد هلاك خواهيد شد مگر اين كه توبه كنيد و به جبران گذشته تان مشغول شويد تا خداوند بر شما رحمت فرستد!»

مردها كه صورتشان خيس عرق شده بود و از علم غيب امام در تعجب شده بودند ناگهان به حرف آمدند:

- اي پسر رسول خدا! ما توبه مي كنيم!

- ديگر فقط ادعاي شيعه شدن نخواهيم داشت، هيچ وقت!

- بلكه با اعتقاد زياد مي گوييم كه ما دوست علي و دوست دوستان علي هستيم و با دشمنان شما نيز دشمنيم. ما بدي هاي گذشته را جبران مي كنيم!

گل نگاه امام رضا به مهرباني و عطوفت شكفته شد و باغچه ي خيالش شادي گرفت. حضرت گفت: «آفرين بر شما اي برادران و دوستان! بفرماييد! بفرماييد!»

سپس تك تك آنان را در آغوش گرفت. بعد از خدمتكارش پرسيد: «چند بار از ورود آنها به نزد من جلوگيري كردي؟»

خدمتكار كمي فكر كرد و جواب داد: «شصت بار!»

امام فرمود: «از اين پس شصت بار نزد اينان برو، بر اينان سلام كن و سلام مرا به اينان برسان! اينها با توبه ي خود از گناه پاك شدند و به خاطر دوستي شان با ما سزاوار كرامت گرديدند. به كارشان رسيدگي كن و مشكلاتشان را از بين ببر! آنچه لازم است از خوار و بار و پول و... به آنها كمك كن!»

خدمتكار اطاعت كرد. مردان غريبه دور تا دور امام در دايره اي كوچك نشستند و شروع كردند به تعريف خاطراتشان از سرزميني كه با شهر مرو فاصله ي زيادي داشت. آنها قرار بود چند ماه ديگر در مرو بمانند.



[ صفحه 147]




[1] سوره شورا، آيه ي 20.