کد مطلب:236013 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:114

جاسوس فضل
هشام لبه ي پرده ي زردوزي شده را كنار زد. از پشت شيشه چيزي معلوم نبود. هنوز مضطرب بود. امروز را نبايد مي آمد. فكر كرد چه اشتباه بزرگي را مرتكب شده. هم اباصلت او را ديده بود، هم هرثمه [1] .

دستهايش از مچ مي لرزيدند. دو مأمور پا به راهرو گذاشتند. هشام فوري پشت پرده رفت. مأمورها دور شدند. دوباره چشم به شيشه گذاشت. خوشحال شد. حاجب در تالار بود. چند بار آرام به شيشه زد. حاجب فهميد و جلو آمد. بعد اشاره كرد كه از در پشتي بيايد.

هشام آهسته، بر روي پنجه هايش پيش رفت و به در پشتي رسيد. در باز بود. فوري پا به قصر گذاشت. حاجب كه پشت ستون بود پرسيد: «چرا دير كردي؟»

هشام گفت: «هرثمه و اباصلت و چند نفر ديگر در دارالخلافه بودند!»

چشمهاي پرخون حاجب تيز شد. «آنها تو را ديدند؟»

- شايد... نه... متوجه من نشدند.

خيال حاجب راحت شد. اما نگراني هشام بيشتر. حاجب با صداي درشت و بمش گفت: «همراهم بيا! ذوالرياستين [2] منتظر تو است!»

آن دو به قصر وزير رفتند. وزير به خنده از تخت نقره اي خود برخاست و دست هشام را گرفت و او را كنار خود نشاند.

- خوش آمدي دوست امروز ما و رفيق نيمه راه ديروز اباالحسن!

هشام عرق از پيشاني، گونه ها و زير گلوي خود پاك كرد. وزير در جامي بلورين شربت پرتقال ريخت و گفت: «بخوريد كه درباره ي اباالحسن كار زيادي با تو داريم!»

هشام جام را با ولع سر كشيد. فوري چهره ي امام در خيالش زنده شد. امام به او تشر



[ صفحه 148]



زد: «چه مي كني هشام؟ به خود بيا مرد!»

هشام در همان لحظه ياد روزهاي مدينه افتاد. او در مدينه از خواص ياران امام بود. مردي بود اديب و خردمند. كارهاي امام به دست او انجام مي شد. شيعيان هر چه براي امام مي فرستادند حساب و كتابش در دست او بود و دستش به خطا نمي رفت.

بين او و امام دوستي ديرينه اي بود. اما وقتي پس از امام به مرو آمد فضل چند بار او را به سراي خود دعوت كرد و خيلي زود به طمع سكه هاي طلا فريبش داد.

هشام در فكر بود كه صداي خنده آلود فضل او را به خود آورد.

- كجايي هشام بن ابراهيم راشدي؟ در مدينه اي يا مرو؟ نزد غلامان و كنيزانت هستي يا در پيشگاه ما؟

هشام دوباره عرق كرد اما خيلي زود به خودش آمد و گفت: «نه، هر چه باشد سكه هاي فضل از جنس طلاست! مقام و منزلتم هم بالاست!»

فضل گفت: «يك جاسوس تمام عيار بايد شب و روزش را به بيداري و كنجكاوي بگذراند!» هشام با تشويش پرسيد: «مگر چه شده؟»

- ديشب اباالحسن به سراي فقيران رفته بود. چه خبر از آن جا؟

هشام من و من كرد.

- م.... من... طفلم مباركه مريض بود... با... باور كنيد... در تب مي سوخت!

فضل دست بر شانه ي او گذاشت و آرامش كرد و گفت: «پذيرفتم. معذور بودي اما از اين پس خوب حواست را جمع كن! نكند كه از او فارغ شوي! تو جاسوس بزرگ و عزيز ما در خانه ي او هستي! خليفه به تو علاقه ي زيادي پيدا كرده! حساب و كتاب و اجازه ي آدمهايي كه به ديدن اباالحسن مي روند با تو است. پس حواست جمع باشد هشام! مبادا....»

هشام با خوشحالي گفت: «هيچ وقت... هيچ وقت خطا نمي كنم. فرمانت را به روي چشم مي گذارم وزير بزرگ!»



[ صفحه 149]



صداي قهقهه ي فضل و حاجب در قصر پيچيد. هشام با ذوق، نيم خورده ي شربت را سر كشيد و به سرفه افتاد.

روزي ديگر فضل و هشام پا به اتاق امام گذاشتند. خم شدند و سلام كردند. امام با بي اعتنايي به سلامشان جواب داد. او به خوبي از راز دل آنان باخبر بود.

چهره ي هشام شاد بود و فضل به غبغب آويزان خود دست مي كشيد. فضل گفت: «اي فرزند پيامبر خدا! آمده ايم تا رازي را با تو در ميان بگذاريم. مجلس را خلوت فرما!»

امام از غلام و اطرافيانش خواست به اتاقي ديگر بروند. اتاق خلوت شد. فضل به هشام اشاره كرد. هشام نامه اي از زير قباي خود درآورد و آن را به فضل داد.

فضل متفكرانه گفت: «اين، يك سوگندنامه است. من و هشام در آن قسم ياد كرده ايم كه حكومت از آن شماست و حق مسلم شما! ما مي خواهيم به فرمان شما مأمون را بكشيم. ما براي قسم خود تعهد كرده ايم كه اگر چنين نشد زنانمان را طلاق دهيم و بردگان خود را آزاد سازيم....» و هشام ادامه داد: «و سي بار با پاي پياده به حج برويم!»

هر دو ساكت شدند. امام نگاهشان نمي كرد. آن دو زير چشمي و موزيانه به هم نگريستند. امام به خشم آمد: «شما كفران نعمت كرده ايد! ايمني براي شما نخواهد بود و در خور من نيست به آنچه كه گفته ايد خوشنود باشيم!»

فضل و هشام ترسيدند. حالا مانده بودند كه چه بگويند. به اين جاي كار نينديشيده بودند.

هشام گفت: «به هر چه كه شما بگوييد عمل مي كنيم!» فضل به او چشم غره رفت. امام بعد گفت: «آري، هشام راست مي گويد!» امام گفت: «هر دوي شما دروغ مي گوييد!»

گويي در اتاق امام، چاهي دهان باز كرد و فضل و هشام را در خود بلعيد. آن دو ديگر در اتاق نماندند.



[ صفحه 150]




[1] از ياران باوفاي امام رضا (ع) هرثمه بن اعين.

[2] لقب فضل بن سهل. يعني داراي دو رياست؛ يكي رييس وزيران و ديگري رييس جنگجويان.