کد مطلب:236014 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:133

فكر بد
ساعتي بعد، فضل و هشام به قصر مأمون رفتند. مأمون با خنده گفت: «خوش آمديد! خوش آمديد ياران!»

بعد پشت پنجره ي دور نقره اي ايستاد و در بيرون قصر خيره شد به بازي مرغابي ها و قوها در حوض بزرگ حياط.

فضل و هشام گفتند: «اي اميرمؤمنان! ما به ديدار اباالحسن رفتيم تا وي را بيازماييم تا از آنچه كه در دل دارد آگاه شويم. وي را آزموديم و با او گفتگو كرديم. او فكرهاي بدي در سر دارد!»

مأمون با چشمهاي گشاد خيره شد به آنها و گفت: «عجب! عجب! احسنت بر شما!»

و سپس چيزي نگفت و به قصر اندروني رفت.

فضل و هشام با تعجب به همديگر نگريستند.



[ صفحه 151]