کد مطلب:236016 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:129

نماز عيد
همه آمده بودند؛ دسته دسته؛ يك صدا؛ با صلوات و تكبير.

كوچه هاي منتهي به خانه ي امام غرق در مردم بود. همه ي آنان با اشتياق آمدن امام را انتظار مي كشيدند.

آفتاب توري شب را از صورت خود كنار زد. انتظار به سر آمد و خورشيد چهره ي امام چشمهاي مردمان مرو را روشن كرد. آنان دور امام حلقه زدند.

امام عمامه ي سفيدي بر سر داشت كه آن را تحت الحنك كرده بود. در پاهاي خود كفشي نداشت و گوشه ي قبايش را به كمر زده بود. يارانش نيز اين چنين بودند.

مردم هيجان زده شدند. هر كه امام را مي ديد، كفش از پاي درمي آورد. خيلي از اميران لشگر و بزرگان حكومتي نيز به وسوسه افتادند و پا برهنه شدند. سربازان باحيرت از مردم فاصله گرفتند و جمعيت مثل سيل پشت سر امام راه افتادند.

روز باشكوه عيد فطر بود. اكنون امام به خواسته ي مأمون براي خواندن نماز عيد به طرف مصلاي شهر مي رفت.

وقتي مأمون اصرار كرده بود كه حضرت نماز عيد را اقامه كند امام نپذيرفته بود. او نيز دست از اصرار برنداشته و هر بار گفته بود: «بايد شخص شما نماز عيد را اقامه كند!»

- اگر قرار است من نماز بخوانم بدان كه من به روش پيامبر (ص) و اميرمؤمنان (ع) نماز مي خوانم!

- هر گونه مي خواهي نماز بخوان! مردم ما مشتاقانه به تو اقتدا مي كنند!

مأمون به توطئه فكر مي كرد؛ توطئه ي تحقير امام و نيامدن مردم! اما حالا هر لحظه بر جمعيت انبوه شهر افزوده مي شد.

فشار جمعيت از هر طرف بيشتر مي شد. آواي الله اكبر تا آن سوي دروازه هاي شهر



[ صفحه 153]



پرواز مي كرد. امام هم كه در دست خود عصاي كوچكي داشت تكبير مي گفت و به آسمان مي نگريست. حالا همه ي اميران از اسبهايشان پايين آمده بودند و پابرهنه، پشت سر امام حركت مي كردند.

- همه ي مردم به دنبال اباالحسن روان شده اند!

فضل بن سهل با ناراحتي در مقابل مأمون تعظيم كرد و به التماس گفت: «اي اميرمؤمنان! صلاح و سعادت شما در اين است كه از او بخواهيد به خانه اش بازگردد!»

مأمون فرياد زد: «بازگردد؟ چگونه؟»

- خيلي آسان... به او فرمان بدهيد ديگر نيازي به زحمت شما نيست. شما بازگرديد! ما خودمان براي نماز چاره اي خواهيم انديشيد. اين گونه بهتر است سرورم! و گرنه مردم دست به شورش مي زنند و همه ي شهر را زير و رو مي كنند!.

به دل مأمون هراس افتاد. فوري به فرستاده ي مخصوص خود فرمان داد: «خيلي زود باادب و احترام به نزد اباالحسن برو و بگو نماز نخواند! سخن من اين است كه....»

فرستاده حرفهاي خليفه را خوب به ذهن سپرد و به سرعت حركت كرد. به بيابان كه رسيد دل جمعيت را شكافت و نزد امام رفت. سپس فرمان مأمون را به امام گفت.

- اي پسر عمو! ما تو را زحمت داديم و ديگر نمي خواهيم سختي بيشتري به تو تحميل شود. لطف فرما و بازگرد! لازم است كه همان پيش نماز قبلي نماز را اقامه كند!

امام ايستاد. بي آن كه مخالفتي از خود نشان دهد كفشهايش را پوشيد. دهان مردم از تعجب باز شد. امام بي معطلي بر اسب خود نشست و به سمت خانه ي خود بازگشت.

فرياد غلغله به هوا برخاست. جمع زيادي به دنبال اسب امام دويدند. صفهاي نماز به هم ريخت.



[ صفحه 154]