کد مطلب:236020 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:124

به سوي بغداد
سپاه بزرگي عازم بغداد شد. مأمون پسشاپيش بود. امام رضا (ع) نيز به خواسته ي اجباري او همراه سپاه مي آمد. فضل و ديگر بزرگان نيز بودند. مأمون مي خواست به فتنه هاي بغداد پايان دهد، به ديدار بزرگان و مردم آن جا برود و در آن شهر مستقل شود.

سپاه از مرو به سرخس و سپس به طوس مي رفت. مأمون دايم در فكر بود. گاه به فضل مي انديشيد و گاه به امام. بعضي وقتها بر اسب خود يكه و تنها پيش مي رفت بي آن كه متوجه سرداران و مأموران خود باشد. و بعد با خودش حرف مي زد و براي خود نقشه مي چيد.

مأمون به خاندان عباسي مي انديشيد و در ياد حرف يكي از ريش سفيدان عباسي بود.

- سرورم! فضل بن سهل راه نادرستي به تو نشان داد. او به توطئه اي بزرگ تو را وادار ساخت كه اباالحسن را از مدينه به مرو بياوري و به ولايتعهدي انتخاب كني. اكنون اگر اين فكر شوم به عمل بينجامد واي بر تو!....

- مي گويي چه كنم؟ من به فضل اعتماد زيادي داشتم!

- اكنون دير نشده. اگر مي خواهي بني عباس و فاميل و دوستانت باز هم با تو متعهد شوند به راه چاره بينديش و سپس براي بني عباس نامه اي بنويس و از آنان پوزش بطلب!

با صداي شيهه ي يكي از اسبها مأمون به خود آمد.

اسب فضل به او نزديك شده بود. فضل موزيانه مي خنديد. مأمون با تلخي نگاهش كرد و اسب خود را به جلو هي كرد.



[ صفحه 159]