کد مطلب:236021 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:122

قتل وزير
باد تندي چادرها را لرزاند. هواي منزلگاه مرو، طوفاني و نا آرام بود. اسبي از دور پيدا شد. مأموران به دقت خيره شدند به او. اسب به نزديكي چادر فضل رسيد. مأموري جلو دويد. مرد اسب سوار پايين آمد، روبند از صورت خود باز كرد و گفت: «فرستاده ي حسن بن سهل هستم!»

بعد نامه اي از زير شال خود درآورد.

- براي برادرش، وزير بزرگ، فضل بن سهل نامه دارم!

مأمون به چادر رفت، بعد بيرون آمد و فرستاده را تا درون چادر همراهي كرد. مرد تعظيم كرد و نامه را به دست فضل داد. فضل كه لباس خواب بر تن داشت نامه را گرفت و با تعجب آن را گشود و خواند.

-... برادر!... من از روي حساب نجوم دريافته ام كه تو، حرارت آهن و آتش را خواهي چشيد! از اين رو به عقيده ي من بهتر است كه در آن روز با مأمون و اباالحسن به حمام بروي! سپس تو حجامت كني و روي دستت خون بريزي تا نحوست آن حرارت از تو دور بشود!....

فضل غرق در فكر شد، به فرستاده انعام داد و او را مرخص كرد. بعد بي درنگ لباسهاي خود را پوشيد و دست به كار شد.



[ صفحه 160]



حسن چند روز بعد نامه اي ديگر در اين باره به مأمون نوشت و از او خواست كه از امام درخواست كند تا به حمام بروند.

مأمون براي امام نامه نوشت. امام پاسخ داد: «من آن روز به حمام نمي روم و عقيده اي هم ندارم كه تو و فضل به حمام برويد!»

مأمون وقتي نامه ي امام را خواند نامه اي ديگر نوشت و دوباره درخواست كرد. امام اين بار نوشت: «من به حمام نمي روم زيرا شب گذشته رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه به من فرمود: «فردا به حمام نرو!» از اين رو به عقيده ي من، تو و فضل نيز فردا به حمام نرويد!» مأمون پذيرفت و در نامه ي دوباره اي براي امام نوشت: «راست مي گويي و پيامبر نيز راست فرمود. من نيز فردا به حمام نمي روم. فضل خودش بهتر مي داند كه چه كند!»

شب هنگام، امام ياسر را صدا زد. ياسر به اتاق آمد. امام گفت: «به خاطر آنچه كه از حوادث تلخ امشب پديد مي آيد به خدا پناه مي برم!»

نزديك صبح بود. وقتي امام نماز صبح را خواند دوباره ياسر را صدا زد. ياسر آمد. امام گفت: «بر پشت بام برو و ببين آيا صدايي مي شنوي؟»

ياسر به پشت بام رفت. ناگاه فريادي شنيد. خوب گوش تيز كرد. صداي شيون بود كه هر لحظه بيشتر مي شد. ناگهان در گرگ و ميش صبح چند مرد را ديد كه به در خانه ي امام آمدند و پا به حياط گذاشتند. با اضطراب به چهره ي آنها نگريست. مأمون بود و مأمورانش. از



[ صفحه 162]



پله ها پايين رفت و سلام كرد. بعد آنها را به اتاق امام برد. مأمون كه سر و وضعي آشفته داشت گفت: «يا اباالحسن! خداوند به تو اجر دهد! فضل سخن تو را نپذيرفت و به حمام رفت! گروهي به سرش ريختند و او را كشتند! چهار تن از مهاجمان را دستگير كرده ايم كه يكي از آنها پسر خاله ي او فضل بن ذي القلمين است!»

امام ناراحت شد.

دقايقي بعد جمع زيادي از سرداران و دوستان فضل به در قصر دارالخلافه آمدند. فرياد آنها به آسمان بلند بود.

- مأمون بايد به ما جواب بدهد!

- فضل به دستور او به قتل رسيده است!

- كار، كار خليفه ي قاتل است!

مأمون كه سراپا ترس شده بود به امام پناه برد.

- اي سرور من! اگر صلاح مي دانيد برويد و آنها را پراكنده كنيد!

امام برخاست. عبا بر دوش انداخت. به ياسر گفت اسبش را آماده كند. ياسر دويد



[ صفحه 163]



توي اصطبل و اسب را بيرون آورد. امام سوار بر اسب شد. هوا روشن شده بود و آفتاب بالهاي زرين خود را روي شهر باز كرده بود.

امام به ميان جمعيت رفت و بلند گفت: «متفرق شويد! پراكنده شويد!....»

مردم، شتاب زده و ناآرام، پراكنده شدند. ديگر هيچ كس در آن جا نماند؛ حتي سرداران و اميران.

امام به خانه بازگشت. مأمون نبود. او و همراهان به قصر رفته بودند. امام اسبش را به ياسر سپرد و به اتاق رفت. او خوب مي دانست كه نوشتن نامه از سوي حسن بن سهل به فضل، دسيسه ي مأمون بوده است و دست او اين توطئه را آفريده تا هم فضل و هم ايشان را به قتل برساند.

امام به حمام نرفت و فريب توطئه بزرگ را نخورد اما فضل كه خود سالها نيرنگ و حقه مي بافت در دام حيله ي خليفه اسير شد.

به فرمان مأمون، پنج تن از قاتلان فضل آماده ي قصاص شدند. آنها در قصر اقرار كردند و به مأمون گفتند كه «تو فرمان به قتل فضل دادي.» مأمون با عصبانيت دستور داد جلاد سر از بدن آنها جدا كند. فرمان او در قصر اجرا شد. مردم از ماجراي اقرار بويي نبردند.

مأمون سرهاي قاتلان را براي برادر فضل، حسن بن سهل، به شهر واسط فرستاد و



[ صفحه 164]



اعلام كرد: «از غم فقدان فضل سخت محزون و اندوهناكيم! اكنون تو جانشين برادرت هستي! ما منتظريم كه به مرو بيايي!»

حسن بن فضل نيامد. مأمون كه مستأصل شده بود مي انديشيد: «پيشنهاد دادن ولايتعهدي به امام رضا (ع) كار فضل بود. اين فتنه اي بزرگ بود كه او به وجود آورد و رفته رفته داشت در امور خلافت دخالت مي كرد. بي گمان اگر مي توانست، روزي خلافت را از من مي گرفت. پس بايد به قتل مي رسيد. مرگ، شربت گوارايي بود از سوي ما براي فضل ذوالرياستين!»

او از اين پس بايد به سراغ نفر ديگر مي رفت. به سراغ امام رضا (ع)!



[ صفحه 165]