کد مطلب:236022 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:111

غروب آفتاب هشتم
اباصلت چند بار چنگ در موهاي ژوليده ي خود كشيد. بر پيشاني خود كوبيد و ضجه زد.

ماجراي انگور، تلخ و غمگينانه بود. هق هق يك بند و بي آرام اباصلت بلند شد. ريشهاي بلند و پريشانش خيس شده بود. ديگر نايي براي حرف زدن نداشت. همسرش نيز آرام آرام مي گريست.

اباصلت گفت: «سپاه مأمون در اطراف طوس بود. كاش نبودم و نمي ديدم! مأمون به زودي دريافت كه مولايم به خوردن انگور علاقه ي زيادي دارد. پس دست به كار شد. دستور داد مقداري از آن را تهيه كردند. سپس به فرمانش، چند روز قبل به وسيله ي سوزن هاي دراز در بعضي از دانه هاي يكي از خوشه ها زهري ناپيدا ريختند. روز موعود فرارسيد.

امام نماز بامداد را به جا آورد. جامه هاي تازه ي خود را به تن كرد و در محراب نشست و منتظر ماند. من در تعجب بودم كه چه اتفاقي قرار است بيفتد؟ گونه هايش سفيد و نوراني تر از هر روز بود. در چشمهايش دنياي ديگري مي ديدم؛ دنيايي پر از عطر و نور و بهار. ناگهان فرستاده ي مأمون به در خانه آمد و گفت: «مأمون، اباالحسن را به قصر خود فراخوانده!»

امام رداي خود را پوشيد و همراه هم به قصر مأمون رفتيم. مأمون با خوشحالي زياد به استقبال آمد و امام را به نزد خود در جاي مخصوص برد. جلو آنها طبق بزرگي از انگور و ميوه هاي



[ صفحه 166]



ديگر بود. مأمون بي آن كه حرفي بزند خوشه اي انگور برداشت و چن دانه از آن را خورد. بعد برخاست و ميان دو چشم امام را بوسيد و با احترام زياد آن خوشه را به دست امام داد و گفت:

«اي پسر رسول خدا! از اين انگور، نيكوتر و خوش طعم تر نديده ام!»

امام با همان چشمهاي جذاب و عجيب جواب داد: «انگور بهشت از اين نيكوتر است!»

مأمون به اصرار گفت: «بخوريد! از اين انگور بخوريد پسر عمو!»

امام گفت: «مرا از خوردن معاف دار!»

مأمون اصرار ورزيد. امام آن را گرفت و چند دانه به دهان گذاشت. ناگاه رنگ از رخسارش پريد و حالش دگرگون شد.

فوري از جا برخاست و باقي خوشه را به زمين انداخت. مأمون كه خود را دستپاچه نشان مي داد پرسيد: «پسر عمو! چه شده؟ به كجا مي روي؟»

امام با صدايي لرزان و دردمند گفت: «به آن جايي كه مرا فرستادي!»

سپس بي حال و پردرد راه افتاد و من به دنبالش روان شدم.»

دوباره صداي گريه ي اباصلت بالا گرفت.



[ صفحه 167]



«امامم... امامم درد و تب بسيار داشت. رنگش زرد و چشمهايش بي رمق بود. او به من فرمود: «اباصلت! آنها كار خود را كردند!» سپس شروع به حمد و ثناي خدا كرد و به خود پيچيد و خون بالا آورد... زياد.... خيلي زياد....

مأمون كه در كار خود ترديد داشت معطل نكرد و براي امام انار آورد. امام در رخت خواب خود بي حال افتاده بود. مأمون گفت: «اباالحسن! برايت انار آورده ام تا تبت پايين بيايد و بهبودي يابي!»

جامي پر از دانه هاي انار بود كه آنها را ابن بشير با ناخنهاي بلند آغشته به زهر خود، دانه كرده بود. امام به زحمت چند دانه به دهان گذاشت. حال و روزش دگرگون تر شد. با بي حالي گفت: «كافي است! تو به مقصودت رسيدي!....»

دقايقي گذشت. مأمون و اطرافيانش رفتند. امام دوباره خون بالا آورد و تبش بيشتر شد. فوري در سرا را بستم. ناگاه نوجوان ماه پيكر و خوش بويي را در ميان خانه ديدم. در چهره اش آفتاب مي درخشيد.

پرسيدم: «از كجا وارد شدي؟ من كه درها را بسته بودم!»

گفت: «آن قادري كه مرا از مدينه به يك لحظه به طوس آورد از درهاي بسته داخل



[ صفحه 168]



ساخت!»

به هيجان پرسيدم: «تو كه هستي؟»

به مهرباني گفت: «منم! حجت خدا بر تو اي اباصلت! منم جواد! آمده ام كه پدر غريب و مظلوم و والد معصوم و مسموم خود را ببينم و با او وداع كنم.»

آن گاه به بالين امام رفت. امام تا او را ديد در آغوشش كشيد و دست در گردن او نهاد. جواد را به سينه فشرد و ميان دو چشمش را بوسيد. سپس با او گرم در گفت و گو شد. از حرفهايش چيزي سر در نياوردم.

طولي نكشيد كه دوباره حال امام دگرگون شد. ناگهان چشم از دنيا فروبست. من زير گريه زدم. جواد از من آب و تخت خواست. آوردم. خواستم در غسل كمكش كنم. گفت: «ملايكه مرا ياري مي كنند. به تو نيازي نيست!»

او امام را غسل كرد و سپس كفن و حنوط خواست. در كنار دستم بود؛ به او دادم. پس پدر را در كفن پوشانيد و حنوط كرد و سپس نماز خواند.

چشمم به تابوتي از چوب درخت سدرة المنتهي افتاد. عجيب بود! تابوت در خانه ي امام بود و من نديده بودمش! مثل كفن و حنوط و چيزهاي ديگر!

او امام را در تابوت گذاشت و دوباره نماز خواند. ناگاه سقف خانه باز شد و تابوت به آسمان رفت! من شگفت زده شدم!

چون نمازش تمام شد گفتم: «اي پسر رسول خدا! اگر مأمون بيايد و آن حضرت را از من طلب كند چه بگويم؟»

گفت: «خاموش باش كه به زودي باز مي گردد!»

تابوت بازگشت. گويي بر دستان فرشتگان بود كه به آسمان رفت و به خانه بازگشت. جواد، پدر را از تابوت گرفت و بر فرش اتاق گذاشت؛ به گونه اي كه گويي او را غسل و كفن نكرده اند. پس فرمود: «برو و در سرا را باز كن تا مأمون داخل شود!»



[ صفحه 169]



به عجله رفتم و در خانه را باز كردم. مأمون بود كه محزون و بي قرار، گريبان خود را چاك كرده، پا به اتاق گذاشت. مرداني ديگر نيز آمدند. به اطراف خود نگاه كردم. اثري از جواد نبود! ته دلم خالي شد. او رفته بود! از كجا؟ فكر كردم خواب مي بينم. اما نه... واقعيت داشت. همه اش حقيقت بود....

با صداي مأمون به خود آمدم كه گفت: «اباالحسن را آماده ي غسل و كفن كنيد!»

از اهل بيت امام هيچ كس در خانه نبود تا گريه كند؛ همه در مدينه بودند. من بر سر خود زدم و بلند بلند گريستم....»



[ صفحه 170]