کد مطلب:236023 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:125

آخرين خداحافظي
گويا آفتاب پلك بسته بود. شب بر شانه هاي خراسان سنگيني مي كرد. طوفان بود و هوهوي خوفناكش. گويا زلزله اي بزرگ در راه بود يا صاعقه اي آسماني و مخوف. درختان به رعشه افتادند و پرندگان در تاريكي شب و در مسير باد، راه گم كردند.

مأمون اجازه نداد بلافاصله مرگ امام اعلام شود. پس جنازه ي او را يك روز و يك شب نگه داشت. سپس عموي امام؛ محمد بن جعفر و گروهي از آل ابي طالب را احضار كرد. پيكر رنجور امام را كه سالم بود، به آنها نشان داد و پاي آن گريست و گفت: «اي برادر! بر من دشوار است كه تو را در اين حالت ببينم، در حالي كه آرزو مي كردم كه من پيش از تو بميرم! اما آنچه خداوند مي خواهد اتفاق مي افتد!»

او به دروغ بي تاب بود و مي ناليد. مأمون به كمك آنها و در تنهايي شب جنازه را بر دوش گرفت و به محل دفن برد. پيش از آن كه قبر كنده شود مأمون گفت: «صاحب اين جنازه، اباالحسن، به من حديث كرد كه در قبري كه براي او مهيا مي شود آب و ماهي نمايان خواهد شد! قبر را حفر كنيد!»

گوركن، قبر را حفر كرد. وقتي لحد آماده شد ناگهان آب زيادي در قبر جوشيد و بالا آمد! بعد ماهي در آن ظاهر شد! مأمون ترسيد و عقب خزيد. رنگ از چهره اش پريد و پشتش لرزيد.

آب فرونشست. مردها پيكر پاك امام را در قبرها گذاشتند.

هنگام آخرين خداحافظي، اباصلت از حال رفت. حالا هيچ كس عطر دل انگيز امام رضا (ع) را حس نمي كرد.

زمين يتيم شده بود.



[ صفحه 174]