کد مطلب:24017 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:495

ايمان عبدالمطلب
مقصود از «ايمان» در اين بحث، اعتقاد به خدا و اذعان به وجود او نيست، زيرا قاطبه عرب به جز انگشت شماري از آنان، به وجود خالق يكتا معتقد بودند، و اعتقاد به خدا جز فرهنگ رسمي عرب به شمار مي رفت كه از ابراهيم (ع) به يادگار مانده بود، بلكه مقصود از آن يكتاپرستي و پرهيز از پرستش اصنام و بت ها است كه اكثريت قريب به اتفاق عرب را فرا گرفته بود، و جز افراد معدودي از «اصناف» همگان «بت» را مي پرستيدند، ولي سران بيت هاشمي از اين پليدي به دور بودند هر چند برخي از آنان از وضع محيط متأثر بوده و افرادي در آن بيت مانند «ابولهب» از آن دفاع مي كردند، ولي در اخلاص و توحيد عبدالمطلب در يكتاپرستي كافي است كه به سخنان مورخان درباره او گوش فرا دهيم.

1- يعقوبي تاريخ نگار قرن سوم مي نويسد:

نياي پيامبر (ص) «عبدالمطلب»، پرستش بتان را ترك گفت، و توحيد در عبادت را پيشه خود ساخت، و به نذر خود در راه خدا وفا نمود و سنتهائي را پي ريزي كرد كه وحي الهي اكثر آنها را تصويب نمود آنگاه به سنتهايي كه نياي پيامبر پي ريزي كرده بود اشاره مي كند.

2- در حمله «ابراهه» به سرزمين مكه به قصد تخريب خانه خدا، توحيد و يكتاپرستي «عبدالمطلب» و روگرداني او از «بتان» قريش، به خوبي ديده مي شود او وقتي از تصميم ابرهه آگاه شد، و گزارش رسيد كه شتران او را سپاه پيل به يغما برده است، يك سره به اردوگاه «ابرهه» رفت و مورد تجليل و احترام او قرار گرفت، تنها چيزي كه از او درخواست كرد اين بود كه دستور دهد اموال به غارت رفته او را، بازگردانند.

«ابرهه» از درخواست كوچك او در برابر تصميم خطرناكي كه او نسبت به تخريب كعبه نموده بود، در شگفت فرو رفت، و گفت من از درخواست ناچيز تو در شگفتم من آمده ام خانه اي را ويران كنم كه مايه افتخار قبيله و نياكان تو است ولي تو سخن از شترهائي كه به غارت رفته مي راني چه بهتر بود كه از من درخواست مي كردي تا از اين كار صرف نظر كنم.

«عبدالمطلب» با چهره باز و قلبي مطمئن گفت: من صاحب شترم و براي مطالبه آن آمده ام خانه نيز صاحبي دارد، كه از آن حفاظت مي كند ابرهه گفت چيزي نمي تواند مانع از تصميم من گردد اين سخن را بگفت فوراً دستور داد كه شتران او را بازگردانند او نيز پس از تحويل، همه را نذر كعبه كرد، و در حرم رها نمود كه هر نوع دست درازي به آنها، مايه ظهور خشم الهي گردد آنگاه به سوي قريش آمد و همگان را از تصميم ابرهه آگاه ساخت، سپس يك سره به سوي كعبه رفت و حلقه باب كعبه را با گروهي از قريش به دست گرفت و به مناجات با خداي خود پرداخت و در ضمن گفتگوي خود با خدا، چنين گفت: پروردگارا! به جز تو به كسي اميدي ندارم، آنان را از حريم خانه خود بازدار، دشمن خانه تو، دشمن تو است، آنان را از تخريب جلوگري نما!اگر نياي پيامبر يك فرد بت پرست بود در اين لحظات حساس بايد بسان ديگر مشركان به بتان كعبه پناه ببرد، و دست حاجت به سوي آنها دراز نمايد.

3- در يكي از سالها، كه آسمان از ريزش باران بخل مي ورزيد، در چنين شرائطي قريش حضور «عبدالمطلب» رسيدند و همگان بر فراز كوه «ابي قبيس» قرار گرفتند نياي پيامبر او را در حالي كه آن روز كودكي بيش نبود همراه خود به كوه آورد و با خداي خود چنين راز و نياز كرد:

خداوندا اين افراد بندگان و كنيزان و كودكان آنها هستند، تو از وضع آنان و خشك ساليهاي پي درپي آگاه هستي، پروردگارا دامها نبود شده چيزي نمانده كه نفوس نيز هلاك شوند، خداي قطحي را به فراخي تبديل بفرما، او در حالي كه با خداي خود سخن مي گفت ناگهان رحمت حق فرود آمد، بيابانها و گودالها را پر آب نمود. در اين مورد سرايندگان اشعاري عبدالمطلب سرورده اند كه يك بيت آن را مي نگاريم:



«مبارك الاسم يستسقي الغمام به

ما في الانام له عدل ولا خطر



«نام مبارك، نامي كه به وسيله او از ابر آسمان، باران طلبيده مي شود در ميان مردم براي او لنگه و همتائي نيست».

در اين مورد ابوطالب قصيده اي كه در سيره حلبي و غيره نقل شده است.

4- شهرستاني در ملل و نحل سرگذشت «استسقأ» عبدالمطلب را روشنتر نقل مي كند و مي گويد: دو سال گذشت قطره اي باران از آسمان مكه به سرزمين آن فرود نيامد، وي به ابوطالب دستور داد كه فرزند او را «محمد» كه در آن روزها كودك شيرخواري بيش نبود حاضر كند، او نوه خويش را روي دست گرفت و رو به كعبه ايستاد، و گفت خدايا به حق اين كودك ما را از باران رحمت خود سيراب نما.

اين جمله ها را مي گفت در حالي كه نوه خود را به سمت بالا مي اندخت، و مي گرفت، دعاي او به هدف اجابت رسيد، و چيزي نگذشت كه باران رحمت به شدت باريد تا آنجا كه ترسيدند كه به مسجد الحرام آسيبي وارد شود.

سپس مي نويسد: او در پرتو اين نور (محمد) فرزندان خود را به اخلاقي نيك و روشهاي ستوده دستور مي داد، و مي گفت پس از اين جهان سراي ديگري است كه در آنجا نيكوكاران به پاداش كار خود و بدكاران به كيفر اعمال خود خواهند رسيد.

5- در سايه اختلافي كه ميان او و قريش پس از حفر چاه زمزم رخ داد، قريش براي رفع اختلاف تصميم گرفتند كه همراه عبدالمطلب به كاهني كه در جانب شام زندگي مي كرد، مراجعه كنند در نيمه راه، عطش بر آنان غلبه كرد و همگي در آستان مرگ قرار گرفتند، در اين موقع تصويب شد كه هر فردي از آنان براي خود گودالي به عنوان قبر بكند، كه اگر مرگ او فرا رسد كسي كه در كنار او است او را در گودال دفن كند و بدين صورت همگي جز آخرين نفر، در زير خاك قرار گيرند و طعمه درندگان نشوند. هر فردي براي خود قبري كند و در انتظار فرا رسيدن مرگ خود نشست و همگي در اين حالت به سر مي بردند كه ناگهان «عبدالمطلب» گفت برخيزيد در اين بيابان گشت بزنيم شايد برآبي دست يابيم زيرا دراز كشيدن و در انتظار مرگ نشستن جز ناتواني، چيزي نيست، گشت زني آغاز گرديد، افراد در اطراف بيابان پراكنده شدند، ناگهان آبي از زير پاي شتر عبدالمطلب فوران كرد «عبدالمطلب» و ياران او تكبير گفتند و با شادي و خرسندي خاصي از آن نوشيدند و ظرفها را پر كرده و در همان نقطه از مخاصمه با عبدالمطلب دست برداشتند و گفتند:

خدائي كه در اين بيابان ترا با اين آب زلال سيراب كرده همان خدا نيز زمزم را در اختيار تو نهاده است لازم است همگي به مكه بازگرديم و سرپرستي «سقايت حجاج» را بر عهده بگيري.

6- ام ايمن مي گويد «سرپرستي محمد» - پس از بازگشت از صحرا - بر عهده من بود، روزي از او غفلت كردم ناگهان «عبدالمطلب» را بر بالين خود ديدم و به من گفت من فرزندم را در نقطه اي به نام «سدره» يافتم مبادا از او غفلت ورزي، اهل كتاب مي گويند او پيامبر اين امت است و من از شر آنان نسبت به او در امام نيستم. ام ايمن افزود:

عبدالمطلب غذائي صرف نمي كرد مگر اينكه مي گفت: فرزندم را حاضر كنيد و او را گاهي در كنار خود و گاهي روي زانوي مي نشاند و در همه چيز او را بر خود مقدم مي داشت.

7- او به هنگام مرگ، حكومت و امور مربوط به كعبه را به فرزند خود «زبير» و سقايت زمرم و سرپرستي پيامبر را به فرزند ديگرش «ابوطالب» واگذار كرد و وجود محمد را در خانواده خويش شرف عظيم ناميد و اشعاري به هنگام مرگ سروده كه مضمون آن تأكيد بر سعي و كوشش در حفظ پيامبر (ص) از گزند دشمنان مي باشد.

با توجه به اين قضايا و نظاير آن در تاريخ، ديگر نبايد در ايمان عبدالمطلب و توحيد و يكتا پرستي او، شك و ترديد نمود، مردي كه پيوسته مورد عنايت گسترده الهي مي باشد، محال است گرد بت بگردد، از عبادت خداي يكتا روي گرداند و به مخلوق چوبين و آهنين او متوسل گردد.

پس از درگذشت پيامبر گرامي و مطرح شدن خلافت عترت و پيدايش محدثان عثماني كه پيوسته در پائين آوردن مقام علي و فرزندان او كوشش مي نمودند، خصوصيات زندگي نياكان پيامبر (ص) را به دست فراموشي سپرده زيرا نقل هر نوع رويدادي كه از كرامت و فضيلت اين بيت حكايت مي كرد مايه سرفرازي امام بود از اين جهت، غرض ورزيها و يا خوف و ترس سبب شد كه اين بخش از زندگي بيت نبوي به صورت بسيار كم رنگ در تاريخ مطرح گردد و اين مقدار كمي كه نقل گرديده در پرتو الطاف الهي از گزند دشمنان مصون مانده است.