کد مطلب:24023 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:410

راه دوم براي اثبات ايمان او
راه دوم، طرز رفتار او با پيامبر، و نحوه فداكاري و دفاع او از ساحت اقدس پيامبر است و هر كدام از آن خدمات مي تواند آئينه فكر و روشنگر روحيات او باشد، زيرا:

ابوطالب شخصيتي است كه راضي نشد برادرزاده او دلشكسته شود، و عليرغم تمام موانع و نبود امكانات، زحمت بردن او را به شام همراه خود پذيرفت.

پايه اعتقاد او به فرزند برادر، تا آن پايه است كه او را همراه خود به مصلي برد و خدا را به مقام او قسم داد و باران رحمت طلبيد.

وي در راه حفظ پيامبر از پاي ننشست و سه سال دربدري و زندگي در شكاف كوه و اعماق دره را، بر رياست و سيادت مكه ترجيح داد، تا آنجا كه اين آوارگي سه ساله، او را فرسوده ساخت و مزاج خود را ازدست داد و چند روز پس از نقض محاصره اقتصادي كه به خانه و زندگي برگشت، بدرود زندگي گفت.

ايمان او به رسول خدا به قدري قرص و محكم بود، كه راضي بود تمام فرزندان گرامي وي كشته شوند ولي او زنده بماند علي را در رختخواب وي مي خوابانيد، تا اگر سوء قصدي در كار باشد به وي اصابت نكند بالاتر از آن روزي حاضر شد كه تمام سران قريش به عنوان انتقام كشته شوند، و طبعاً تمام قبيله بني هاشم نيز كشته مي شدند اينك شرح آن:

سران قريش در خانه ابوطالب با حضور پيامبر انجمني تشكيل دادند سخناني ميان آنان رد و بدل گرديد، سران قريش بدون اينكه نتيجه اي از مصاحبه خود بگيرند از جاي خود بلند شدند، در حالي كه عقبة بن ابي معيط، بلند بلند مي گفت: او را به حال خود باقي بگذاريد، پند و نصيحت سودي ندارد و بايد او را ترور كرد و به زندگي وي خاتمه داد.

ابوطالب از شنيدن اين جمله، سخن ناراحت گرديد ولي چه مي توانست بكند، آنان به عنوان ميهمان وارد خانه او شده بودند اتفاقاً رسول گرامي همان روز از خانه بيرون رفت و ديگر به خانه برنگشت طرف مغرب، عموهاي آن حضرت به خانه وي سر زدند، اثري از او نديدند ناگهان ابوطالب، متوجه گفتار قبلي «عقبه» گرديد، و با خود گفت حتماً برادرزاده ام را ترور كرده اند و به زندگي او خاتمه داده اند.

با خود فكر كرد كه كار از كار گذشته، بايد انتقام محمد را از فرعونهاي مكه بگيرم تمام فرزندان هاشم و عبدالمطلب را به خانه خود دعوت كرد، دستور داد كه هر كدام، سلاح برنده اي را زير لباسهاي خود پنهان كنند، و دسته جمعي وارد مسجد الحرام گردند، هر يك از از آنها در كنار يكي از سران قريش بنشينند و هر موقع صداي ابوطالب بلند شد و گفت: «يا معشر قريش ابغي محمداً = اي سران قريش محمد را از شما مي خواهم»، فوراً از جاي خود برخيزند و هر كس شخصي را كه در كنارش نشسته است ترور كند، تا به اين وسيله جملگي به قتل برسند.

ابوطالب عازم رفتن بود كه ناگهان «زيدبن حارثه» وارد خانه شد، و آمادگي آنها را ديد دهانش از تعجب بازماند، و گفت هيچ گزندي به پيامبر نرسيده، و حضرتش در خانه يكي از مسلمانان مشغول تبليغ است اين را گفت و بي درنگ دنبال پيامبر دويد، و حضرت را از تصميم خطرناك ابوطالب آگاه ساخت پيامبر نيز برق آسا، خود را به خانه رساند چشم ابوطالب به قيافه جذاب و نمكين برادر زاده افتاد در حالي كه اشك شوق از گوشه چشمان او سرازير بود، رو به وي كرد و گفت: «اين كنت يا ابن اخي اكنت في خير؟ برادرزاده ام كجا بودي؟ در اين مدت شاد و خرم و دور از گزند بودي؟» پيامبر جواب عمو را داد و گفت: از كسي آزاري به من نرسيده است.

«ابوطالب» تمام آن شب را به فكر فرو رفته بود، و با خود مي انديشيد و مي گفت: اگر امروز برادرزاده ام مورد هدف دشمن قرار نگرفت، ولي قريش تا او را نكشند آرام نخواهند گرفت صلاح در اين ديد كه فردا پس از طلوع آفتاب موقع گرمي قريش، با جوانان بني هاشم و عبدالمطلب، وارد مسجد گردد و آنها را از تصميم ديروز خود آگاه سازد، شايد رعبي در دل آنها بيفتد و بعدها نقشه كشتن محمد را نشكند آفتاب مقداري بالا آمد، وقت آن شد كه قريش از خانه ها به سوي محافل خود روانه شوند، هنوز مشغول سخن نشده بودند كه قيافه ابوطالب از دور پيدا شد و ديدند جوانان دلاوري به دنبال او مي آيند همه دست و پاي خود را جمع كردند و منتظر بودند كه ابوطالب چه مي خواهد بگويد، و براي چه منظوري با اين دسته، وارد مسجد الحرام شده است؟.

ابوطالب در برابر محفل آنان ايستاد و گفت: ديروز محمد، ساعاتي از ديده هاي ما غائب گرديد من تصور كردم كه شما به دنبال گفتار «عقبه» رفته، و او را به قتل رسانيده ايد از اين رو تصميم گرفته بودم با همين جوانان وارد مسجد الحرام شوم و به هر يك دستور داده بودم در كنار يكي از شماها بنشيند و هر موقع صداي من بلند شد همگي بيدرنگ از جاي برخيزند و با حربه هاي پنهاني خود، خون شما را بريزند ولي خوشبختانه محمد را زنده يافتم و او را از گزند شما مصون ديدم، سپس به جوانان دلاور خود دستور داد، كه سلاحهاي پنهاني خود را بيرون آوردند، و گفتار خود را با اين جمله پايان داد به خدا قسم اگر او را مي كشتيد، احدي از شما را زنده نمي گذاشتم و تا آخرين نيرو با شما مي جنگيدم و...

شما اي خوانند گرامي، اگر صفحات تاريخ زندگي حضرت ابوطالب را از نظر بگذرانيد، ملاحظه خواهيد نمود كه وي چهل و دو سال تمام پيامبر را ياري نمود و بالاخص در ده سال اخير زندگاني او، كه مصادف با بعثت و دعوت آن حضرت بود جانبازي و فداكاري بيش از حد در راه پيامبر از خود نشان داد يگانه عاملي كه او را تا اين حد استوار و پاي برجا ساخته بود، همان نيروي ايمان و عقيده خالص او نسبت به ساحت مقدس پيامبر اسلام بوده است، و اگر فداكاري هاي فرزند عزيز او علي را، به خدمات پدر ضميمه كنيد، حقيقت اشعار ياد شده در زير كه ابن ابي الحديد، در اين باره سروده است براي شما روشن مي شود اينك ترجمه بخشي از آن اشعار:

«هرگاه ابوطالب و فرزند او نبود، هرگز دين، قد، راست نمي كرد.

وي در مكه پناه داد و حمايت كرد، و فرزند او در «يثرب» در گردابهاي مرگ فرو رفت.