کد مطلب:245338 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:165

ازدواج
در شرح زندگاني امام رضا عليه السلام ذكر شده كه مأمون خليفه ي عباسي براي نجات از نابسامانيهايي كه در جامعه وجود داشت، و براي ايمني از شورش علويان و نيز جلب محبت و امكانات شيعيان و ايرانيان، كوشيد خود را دوستدار اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم قلمداد كند. او با تحميل ولايت عهدي خود بر امام رضا عليه السلام مي خواست، هم اين منظور را عملي سازد و هم امام را از نزديك زير نظر داشته باشد كه البته موفق نشد.

از سوي ديگر خاندان بني عباس از اين روش مأمون و از اينكه احتمال داشت خلافت از بني عباس به علويان منتقل شود، سخت ناراضي و خشمگين بودند. به همين جهت به مخالفت با خليفه پرداختند و او را به شهادت امام تحريك كردند. وقتي امام توسط مأمون مسموم و شهيد شد، آرام گرفتند و خشنود شدند و به مأمون روي آوردند.

مأمون زهر دادن امام را بسيار سري و مخفيانه انجام داده بود و سعي داشت جامعه از اين جنايت آگاهي نيابد. او براي پوشاندن جنايت خود به اندوه و عزاداري تظاهر مي كرد. حتي سه روز در آرامگاه امام اقامت كرد و نان و نمك خورد و خود را عزادار و گريان نشان داد! اما با همه ي اين پرده پوشيها و رياكاريها، سرانجام بر علويان آشكار شد كه قاتل امام كسي جز مأمون نبوده است. لذا سخت آزرده شده و از اطراف خليفه پراكنده گشتند. مأمون بار ديگر حكومت خويش را در خطر ديد و



[ صفحه 275]



براي پيشگيري و چاره سازي، توطئه ديگري آغاز كرد: او خود را دوستدار امام جواد عليه السلام نشان داد و براي بهره برداري بيشتر، دختر خود «ام الفضل» را به ازدواج آن گرامي درآورد و همچنين كوشيد همان بهره اي را كه در تحميل ولايتعهدي بر امام هشتم مي جست، از اين وصلت نيز به دست آورد.

مأمون، در سال 204 هجري، يعني يك سال پس از شهادت امام رضا عليه السلام، فرزند برومند آن بزرگوار را به اجبار از مدينه به بغداد آورد و پيشنهاد ازدواج دخترش با ايشان را مطرح كرد. امام نيز اين وصلت را كه مصالح شيعه و شيعيان را در برداشت پذيرفت و اين فرصت را به «ام الفضل» داد كه پس از يك عمر زندگي در دربار خليفه، بتواند مسير زندگي خويش را تغيير داده و با ورود به عالم پاكي ها، مسير زندگي و سرنوشت خود را يك سره دگرگون ساخته و به حلقه ي مؤمنان و صالحان درآيد. زندگي ساده و بي پيرايه ي امام الگويي از زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم بود و پذيرش قلبي آن، مي توانست فرزند مأمون را در زمره ي پيروان راستين پيامبر اسلام قرار دهد.

در ضمن، اين فرصت براي امام پيش آمده بود كه بدور از جو اختناق و زندان و تعقيب و كشتار عباسيان، با مردم ارتباط برقرار كرده و علوم راستين و الهي را به آنان آموخته و با شيوه ي زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم آشنا سازد. عباسيان نيز خود به اين نكته واقف بودند و لذا شروع به اعتراض به مأمون كردند.

«ريان بن شبيب» مي گويد: چون عباسيان از تصميم مأمون در مورد ازدواج دخترش با امام جواد عليه السلام آگاه شدند، ترسيدند مبادا با اين كار، حكومت از دست بني عباس خارج شود و همان وضعي كه در زمان امام پيشين، به وقوع پيوسته بود، تكرار شود. به همين جهت نزد مأمون رفتند واعتراض كردند و او را سوگند دادند كه از اين كار منصرف شود. آنها گفتند:... تو آنچه را كه در گذشته ي دور و نزديك ميان ما و علويان واقع شده است، مي داني؛ اين را نيز مي داني كه خلفاي پيش از تو آنان را تبعيد و تحقير مي كردند. ما پيش از اين، از اينكه ولايتعهدي خود را به «رضا»



[ صفحه 276]



واگذار كرده بودي، نگران بوديم؛ ولي خدا آن مشكل را برطرف ساخت. اينك تو را به خدا سوگند مي دهيم كه ما را دوباره اندوهگين نسازي و از اين ازدواج صرفنظر كني و دخترت را به يكي از عباسيان كه صلاحيت اين وصلت را داشته باشد، بدهي...

مأمون پاسخ داد: درباره ي آنچه ميان شما و علويان روي داده، مقصر شما بوديد. اگر به انصاف نظر كنيد آنان از شما سزاوارترند و آنچه خلفاي پيش از من با علويان انجام دادند، قطع رحم و بريدن از خويشاوند بوده است كه من از اين كار به خدا پناه مي برم. در مورد ولايتعهدي «رضا» نيز پشيمان نيستم. من از او تقاضا كردم خلافت را بپذيرد، ولي او قبول نكرد و تقدير الهي واقع شد. در مورد «ابوجعفر محمد بن علي» عليهماالسلام نيز بايد بگويم كه من او را براي ازدواج با دخترم انتخاب كردم. زيرا با وجود خردسالي، در دانش و فضيلت بر تمامي اهل فضل برتري دارد و همين موجب شگفتي و تعجب است. اميدوارم اين موضوع همچنان كه براي من روشن شده، براي همه ي مردم روشن شود تا بدانند كه نظر صحيح همان عقيده ي من است و او سزاوار همسري دختر من است.

عباسيان گفتند: هر چند علم و حكمت اين نوجوان موجب شگفتي و تعجب تو شده، ولي هنوز كودك است و ادب و سياست نياموخته! صبر كن تا ادب بياموزد، و با علم دين آشنا شود، آنگاه منظور خود را عملي ساز.

خليفه در پاسخ گفت: واي بر شما! من اين جوان را بهتر از شما مي شناسم. او از خانداني است كه علمشان خدايي است و به آموختن نيازي ندارند. پدران او هميشه در علم دين و ادب از مردم بي نياز بودند. اگر مايل هستيد مي توانيد او را بيازماييد تا آنچه گفتم بر شما آشكار و اثبات شود.

جواب دادند: اين پيشنهاد خوبي است. او را مي آزماييم و در حضور تو مسئله اي فقهي از او مي پرسيم، اگر به درستي پاسخ داد، ما ديگر اعتراض نخواهيم داشت و بر همگان درستي نظريه خليفه روشن مي شود؛ و اگر نتوانست پاسخ دهد،



[ صفحه 277]



مشكل ما نيز حل مي شود و خليفه بايد از اين ازدواج منصرف شود.

مأمون پذيرفت و گفت: هر وقت خواستيد، مي توانيد او را امتحان كنيد.

بني عباس به يحيي بن اكثم كه قاضي آن زمان بود مراجعه كردند و به او وعده ي پاداش هنگفتي دادند تا از امام جواد عليه السلام مسئله اي بپرسد كه او پاسخ آن را نداند. يحيي پذيرفت. آنگاه همگي نزد مأمون رفتند و از او خواستند روزي را براي آزمايش تعيين كند. مأمون روزي را تعيين كرد. همه ي بزرگان در آن روز گرد آمدند. مأمون دستور داد در بالاي مجلس براي امام جواد عليه السلام جايي را تعيين كردند. امام در ساعت مقرر وارد شد و در محلي كه قبلا معين شده بود نشست. يحيي بن اكثم روبروي حضرت قرار گرفت و ديگران نيز در مكانهاي خود مستقر شدند. مأمون هم در كنار امام نشسته بود!

يحيي بن اكثم از مأمون پرسيد: آيا اجازه مي دهي از «ابوجعفر» سؤالي بكنم؟

مأمون پاسخ داد: از خود او اجازه بخواه.

يحيي به امام رو كرد و گفت: فدايت شوم، اجازه مي دهي پرسشي مطرح كنم؟

امام فرمود: اگر مي خواهي بپرس.

يحيي عرض كرد: فدايت شوم، در مورد كسي كه در مناسك حج و در لباس احرام، شكاري را بكشد، چه مي فرمايي؟

امام پاسخ داد: "اين مسئله صورتهاي فراواني دارد. آيا در داخل حرم بوده يا در خارج؟ از حرمت اين كار اطلاع داشته يا بي اطلاع بوده؟ عمدا كشته و يا از روي سهو و خطا؟ بنده بوده يا آزاد؟ صغير بوده يا بزرگسال؟ بار اول بوده كه چنين كاري كرده يا بار دوم؟ صيد او پرنده بوده يا غير پرنده؟ كوچك بوده يا بزرگ؟ شكار كننده از كار خود پشيمان شده و يا قصد تكرار آن را دارد؟ در شب صيد كرده يا در روز؟ احرام او براي حج عمره بوده يا حج تمتع؟



[ صفحه 278]



يحيي بن اكثم از اينكه امام در نه سالگي، اصل سؤال او را چنين عالمانه تشريح كرد، متحير ماند و آثار عجز و شكست در چهره اش پديدار شد و زبانش به لكنت افتاد. چنانكه همه ي حاضران قدرت علمي امام و شكست يحيي را دريافتند.

مأمون گفت: سپاس خداي را بر اين نعمت و اينكه نظر من درست درآمد. آنگاه رو به بني عباس كرد و گفت: آيا آنچه انكار مي كرديد دانستيد؟

در همين مجلس، مأمون به امام پيشنهاد كرد كه با دخترش ازدواج كند و از ايشان خواست خطبه ي عقد را بخواند. امام پذيرفت و در آغاز خطبه فرمود:

خداوند را براي اعتراف بر نعمت او سپاسگزارم و كلمه ي توحيد - لا اله الا الله - مي گويم به جهت اخلاص در وحدانيت او، و درود خدا بر محمد سرور آفريدگان و برگزيدگان از خاندان او.

بي ترديد از فضل و رحمت خدا بر مردمان است كه آنان را به وسيله ي حلال از حرام بي نياز ساخته و به ازدواج فرمان داده و فرموده است: زنان و مردان مجرد و شايستگان (ازدواج) از بردگان و كنيزان را به ازدواج يكديگر درآوريد و به جهت فقر و بي چيزي مانع ازدواج آنها نشويد - اگر فقير باشند خداوند به رحمت خود - به آنان عطا مي فرمايد و بي نيازشان مي سازد و خداي متعال وسعت دهنده ي روزي بندگان و داناي به همه چيز است.

آنگاه امام با تعيين مهريه اي معادل مهريه ي حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها (پانصد درهم) موافقت خود را با ازدواج با دختر مأمون اعلام فرمود. خليفه از طرف دخترش عقد را خواند و امام جواد قبول فرمود و به فرمان مأمون هداياي چشمگيري به حاضران دادند و سفره ها گستردند و مردم غذا خوردند و متفرق شدند و فقط گروهي از نزديكان و درباريان مأمون باقي ماندند. آنگاه مأمون از امام تقاضا كرد كه خود پاسخ صورتهاي گوناگون «صيد در حال احرام حج» را بفرمايد و امام پذيرفت و به تفصيل به شرح آن پرداخت.

خليفه از شنيدن جواب عالمانه ي امام شگفت زده شد و آن حضرت را بسيار



[ صفحه 279]



تحسين كرد.

البته بايد توجه داشت كه مأمون با همه ي تظاهرات دوستانه و رياكاريهاي مزورانه، از اين ازدواج جز اهداف سياسي منظور ديگري نداشته است و مي توان دريافت كه به ويژه چند هدف را دنبال مي كرده است:

1- با فرستادن دختر خود به خانه ي امام، آن گرامي را براي هميشه دقيقا و كاملا زير نظر داشته باشد و از كارهاي حضرت بي خبر نماند. دختر مأمون نيز به راستي وظيفه ي خبرچيني و گزارشگري به پدر را انجام مي داد كه كتابهاي تاريخي شاهد اين حقيقت است.

2 - با اين وصلت مي خواست امام را به دربار پر عيش و نوش خود مرتبط كند و آن بزرگوار را به لهو و لعب و فسق و فجور بكشاند و بدين ترتيب بر عظمت امام لطمه وارد سازد و عصمت ايشان را لكه دار سازد، در نتيجه او را در انظار مردم از مقام ارجمند عصمت و امامت ساقط كند و خوار و خفيف نمايد. در حالي كه مأمون در اين كار شكست خورد.

«محمد بن ريان» مي گويد: مأمون هر چه مي كوشيد امام جواد عليه السلام را به لهو و لعب وادار سازد، موفق نمي شد. در مجلسي كه به عنوان جشن ازدواج امام بر پا ساخت، صد كنيز را كه هر يك جامي پر از جواهرات در دست داشتند واداشت تا چون امام وارد مجلس شد و بر جاي خود نشست، به استقبال ايشان بروند و آنان اين كار را كردند. اما امام هيچ توجه و اعتنايي به آنان نفرمود و عملا به همه فهماند كه از اين كارها بيزار است.

در هيمن مجلس، خواننده اي را براي خواندن و نواختن آهنگ آورده بودند اما همين كه او كار خود را شروع كرد، امام چنين بر او بانگ زد: "از خدا بترس."

مطرب از صلابت فرمان امام كه از ژرفاي معنويت و نيروي الهي و ولايي آن گرامي مايه داشت، چنان مرعوب شد كه آلات موسيقي از دستش فروافتاد و ديگر



[ صفحه 280]



هرگز تا زنده بود نتوانست از دستهايش براي ساز و نوا استفاده كند. [1] .

3 - همچنان كه اشاره كرديم خليفه ي زيرك عباسي سعي داشت با اين وصلت، علويان را از اعتراض و قيام عليه خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقمند به آنان وانمود سازد.

4 - مأمون با اين كار قصد عوام فريبي و گول زدن عامه ي مردم را داشت. چنانكه گاهي مي گفت: من به اين وصلت اقدام كردم تا ابوجعفر عليه السلام از دخترم صاحب فرزند شود و من پدر بزرگ كودكي باشم كه از نسل رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و علي بن ابي طالب عليهماالسلام است. [2] .

اما خوشبختانه اين حيله ي مأمون نيز بي نتيجه بود زيرا دختر مأمون هرگز فرزندي به دنيا نياورد و فرزندان امام جواد عليه السلام از جمله امام دهم حضرت امام هادي عليه السلام، همگي از همسر ديگر امام كه كنيزي نيك سيرت و بزرگوار به نام «سمعانه مغربيه» بود بوجود آمدند. [3] .

در مجموع اين ازدواج كه مأمون بر آن اصرار مي ورزيد، كاملا جنبه ي سياسي داشت. بنابراين با آنكه اين وصلت با زندگي مرفهي همراه بود، براي امام كه همچون پدران گرامي و بلند مرتبه اش به دنيا توجهي نداشت، بي ارزش بود... و اصولا زندگي با مأمون، براي آن حضرت تحميلي و پررنج بود.

نمونه اي از اين رنج و مرارت را قبلا در روايت «حسين مكاري» يادآوري كرديم. زيرا او فكر مي كرد امام عليه السلام در نزد مأمون به زندگي راحتي رسيده، و هرگز به وطنش مدينه باز نخواهد گشت، ولي امام با لحني مغموم و رنگي پريده به او فرمود: اي حسين! نان جوين و نمك خشن در حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پيش من از آنچه مرا در آن مي بيني محبوب تر است.

به همين دليل ماندن امام در بغداد طولي نكشيد و خيلي زود، با همسرش «ام الفضل» به مدينه بازگشت و تا سال 220 همچنان در مدينه باقي ماند.



[ صفحه 281]




[1] شيخ كليني، اصول كافي، ج 1، ص 394.

[2] يعقوبي، التاريخ، ج 2، ص 454.

[3] شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، ج 2، ص 235.