کد مطلب:275522 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:170

ضرورت؟




گر بگيرد جان ما را در بهاي يك نظر

تا قيامت شادمان ما را از اين سودا كند [1] .



در حال و هوائي، اين چنين، و جو و فضائي آن چنان، شايد به فكرتان برسد كه طرح مسائلي از اين قبيل، ضروري كه بنظر نرسد هيچ، چندان مفيد هم نباشد، اما بايد دانست كه وقتي مباني فكري در خطر است و دشمن در كمين و نه تنها در كمين كه در كار، يعني كه در كار ياوه سرائي و استهزاء عقايد اصيل امت، در پوشش زيباي علم و تحقيق، ديگر تامل را جايز شمردن خطاست و دست را به كمر زدن و به جواب برخاستن و حقيقت را نماياندن، از واجبات است، بويژه كه عميق ترين مباني فكري را به حمله گرفته باشند و عيني ترين نهادهاي اسلامي را به مسخره نشسته باشند. كه در اين هنگام عقيده در خطر است و عقيده كه در خطر



[ صفحه 9]



بود، يعني همه چيز در خطر است.

فرق است ميانه آن كس كه نمي داند و يا نگذاشته اند كه بداند و لاجرم حقيقت را انكار مي كند و آن كس كه مي داند و ميشناسد اما بلحاظ منافع خويش پرده پوشي مي كند. هر دو مي توانند خورشيد حقيقت را انكار كنند و حتي مي توانند با ابر مردان مبارزي كه سالها در صفوف بهم پيوسته روشنائي ها، تاريكي را به گلوله مي بسته اند، به ستيز برخيزند و ظلمت خويش را نور و روشني ايشان را خرافات و تاريكي نام نهند و تمامي روزنه هاي آگاهي را به روي خويش در بندند. اما در اين ميان موضع اولي كه با دانستن حقيقت و يافتن پوچي گذشته، بي هيچ عذر و تامل به آغوش حق باز مي گردد، آزادگي است و ديگري كه بر انكار مي افزايد و با تعصبات كور كورانه به پسكوچه هاي توجيه و انكار مي گريزد، خيانت است. موضع اين دو در بحث مهدويت بايد كه روشن گردد تا آزادگان بي خبر براه آيند و در گرد بيرق نور حلقه زده و به جمع مومنان ثابت قدم در شوند و دشمنان حيله كار شناسائي شده و در پيشگاه امت معرفي گردند تا بدين وسيله شعاع تاثير سخنشان به صفر نزديك شود.



رخسار بپوشند وجيهان رياكار

گر چهر حقيقت ز پس پرده در آيد [2] .





[ صفحه 10]



پس بايد بيرق نور را در پهنداشت تاريكي ها برافراشت تا دور افتادگان كاروان به نشانه آن باز آيند و در شب ديجور غيبت، راه گم كردگان با حيله طراران در هنگامه ظلمت اسير نگردند و ناچار به چاله هاي مرگ در نيفتند. پس بايد خورشيد را باور داشت و از ظلمت شب نهراسيد و به افق داشت كه... صبح مي دمد و خورشيد مي آيد. و بايد كه رهبران به وظيفه خويش، راه نشاني و پاسداري ادامه دهند تا كاروانيان به كمند فريبكاران دچار نگردند و با ديدن نور به راه و راهروان بپيوندند. حال با قصد نقد مستشرقان و ديگر منكران كه محكم و استوار به بهانه روشنفكري و تحقيق، مهدويت را خرافه قلمداد مي كنند و سنت يهودان و افسانه زرتشتيان نام مي گذارند و بنيادي غير اسلامي مي خوانند، به سفري كوتاه دست مي زنيم تا بنگريم كه ايشان چه مي گويند و سخنشان تا چه حدي از حقيت بر خوردار است و در اين ميان شيعه چه پاسخي دارد و در رو در روئي با اينان كه او را جاعل اين عقيده مي دانند چه موضعي در پيش مي گيرد. و سرانجام از اين نقد و تحقيق به حقيقت راه يابيم و اصل اعتقاد اسلام را در اين زمينه بدست آوريم. يعني كه حرف امثال ابن خلدون، احمد امين مصري، سعد محمد حسن، خطيب، محمد عبدالله عنان و... (از اهل تسنن) و دارمستتر و گلدزيهر و مارگلي يوت از مستشرقين و از وطني ها، كسروي و يكي دو ديگر را به نقد در كشيم و در نگريم كه حرف اينان كه هر يك



[ صفحه 11]



به نحوي رد مهدويت يا گوشه اي از آن است، چه پاسخي دارد.

اما پيش از ورود در سخن ايشان، ابتدا اصالت اسلامي بحث را روشن مي داريم و به تحقيقي فني در اين بحث دست مي زنيم تا با علم و اطلاع كامل بسراغ ايشان رويم. و در تمامي طول راه، خواننده عزيز را به همراهي مي خوانيم و اينكه راه را نيمه كاره رها نكند تا به پيشداوريهاي نامربوط گرفتار نيايد، پس بايد كه رنج سفري كوتاه را بر خود هموار نمايد تا به حاصل آن كه مسلما در شناخت نسبت به ساحت مقدس ولي زمان و هادي دوران موثر مي افتد، وصال يابد. در فصلي ديگر عامل انحراف ديگري از مستشرقان تحليل مي شود و متمهديان به بحث كشيده مي شوند. حاصل راه گذري است به راه بزرگ حكومت جهاني توحيدي و طريقه تحقق آن. و در پايان، با هاله اي از احساس به آستان پاك امام، دست نياز بر خواهيم برداشت. باشد كه وقتي چهره حقيقت از پس پرده برون مي آيد، ريا كاران و ناباوران رخسار ناستوده خويش را در پوشند. همينجا زحمات ارزشمند برادر عزيز، عبدالحسين طالعي را گرامي مي دارم كه زحمت بخشي از اين نوشتار بعهده او بوده است و از ديگر برادران بخاطر راهنمائي هاي ارزنده شان، سپاسگزارم. در همه حال توفيق از خداست، و اميد:



[ صفحه 12]



راهيابي و نزديكي به آستان حجه الله الاعظم، روح خدائي زمان، امام عصر حجه بن الحسن العسكري (عج).



[ صفحه 14]




[1] گلزار اصفهاني، در مجموعه «نغمه هاي پيروزي»، گرد آورده محمود اكبر زاده، ص 166.

[2] محمد تقي بهار، ديوان، جلد 1 ص 342.