کد مطلب:275837 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:157

سرآغاز
ظهور و فرج، يعني پايان همه دردها، نابسامانيها، انحراف مسيرهاي انسان، و گشودن هر عقده اي به دست منجي آسماني. بشر از آغاز تا كنون، همكاروان درد و رنج و هماغوش ستمديدگي و تحمل بوده است. از آن همه ارزشها و حقوقها كه داشته، محروم مانده است و استعدادهايي كه با پرورش آنها مي بايست و مي توانست به عاليترين كمالات انساني برسد، در وجودش كشته شده و نابود گشته است. سازمانهاي رهبري بشر تا كنون همه فاسد بوده اند و ناقص. بشر دچار بوده است، دچار گرسنگي، دچار جهل، دچار بي عدالتي و اختلاف طبقاتي و... و... زندگي چنان بوده و اكنون نيز چنان است، سراسر تحمل است و تحميل.



[ صفحه 11]



بدين گونه تاريخ زندگي انسان، چيزي نيست جز سرگذشت همين دردها و رنجها. [1] تا كنون انسان زندگي را بدين سان گذرانده است. آيا آينده نيز مانند گذشته هاست؟ آيا از فرجام خوش بشريت بايد مايوس شد؟ آيا روزگار درد و رنج، محروميت و ناكامي، اندوه و گرسنگي، بردگي و بهره دهي به پايان نخواهد رسيد؟ آيا تا كنون كه راه انسان به سوي روشناييهاي بزرگ و فضيلتهاي پر ژرفا - پياپي - بسته شده است، زماني نخواهد آمد كه سدها بشكند و راهها هموار گردد؟ آيا بشر كه تا اين دم در شامي تيره به سر مي برده است و روزي و روشناييي نديده، خورشيدي بر زندگيش تابيدن نخواهد گرفت، و تاريكيهاي حياتش را روشن نخواهد كرد؟ آيا روزي نخواهد دميد كه ديگر دردها به درماني رسيده بشد و نابسامانيها به ساماني؟ آيا روزگار سياه گرسنگي سپري نخواهد شد، و انسان گرسنه فرصتي نخواهد يافت تا - فارغ از فكر معاش - به تكامل روح و كسب مفاهيم عالي انساني بپردازد؟ آيا روزي نخواهد آمد كه همه در پيشگاه قانون برابر باشند، و حكومت، حكومت قانون باشد، آن هم قانوني انساني و حقگزار؟



[ صفحه 12]



آيا آن هنگام فرا نخواهد رسيد كه مستمندان در پاي كاخها جان ندهند؟ و زاغه ها در كنار آسمانخراشها ديده نشوند؟ آيا روزگار تعديها، تضادها، برادركشيها، خودپرستيها و سودجوييها به سر نخواهد آمد، و مردميها و فضيلتها جايگزين آن دگرها نخواهد شد؟ آيا نخواهد شد كه هر انساني با آسايش و آسودگي زندگي كند؟ اين چگونگي زندگي انسان است كه خروشها و خشمهاي مقدس را آفريده است و مي آفريند. و اين انگيزه هاست كه مصلحين راستين را، از روزگاران كهن تا هم اكنون، به پاداشته است و به پا مي دارد، تا انچه كه بايد باشد به وجود آيد. پيامبران - از جمله - براي تحصيل همين آرمان انگيخته شدند، و فيلسوفان و مصلحان نيز براي همين مقصود قد افراشتند. سقراط براي تامين همين آرمانها مي خروشيد. و افلاطون براي همين منظور، نخست حكومت فلاسفه را پيشنهاد كرد، و به پيروي از حاكم فيلسوف معتقد شد، و سپس اين نظريه را تغيير داد، و در كتاب قوانين گفت: هان نگذاريد سيسيل، يا هر شهر ديگري در هر



[ صفحه 13]



كجا كه باشد، مطيع و منقاد اربابان بشري گردد، بلكه بگذاريد تابع قوانين باشد، چنين است آيين من. [2] متفكري ديگر نيز با توجه به همين مسائل بود كه گفت: در ميان تمام افراد بشر، حتي يك فرد هم وجود نداشته و ندارد، كه آن قدر خوب باشد كه بتوان به وي اجازه داد تا زندگاني همنوعان خويش را اداره كند. [3] شهر آفتاب و كشور خورشيد ي هم كه توماس كامپانلا طرح ريزي كرده است - مانند مدينه فاضله افلاطون - براي پايان بخشيدن به همين دردها و ناهنجاريهاست. در كشور خورشيد، اين انتظار و اين آرزو نهفته است كه تضاد و دشمني برچيده شود، كار مساوي باشد، در آمدها يكسان تقسيم شود، و آرمانهايي ديگر بر آورده گردد. [4] بهشتي را نيز كه تامس مور ترسيم كرده است، براي رسيدن به همان جهان آرماني است، جهاني كه همه مردم در آن، در سايه قانون و عدالت، يكسان زندگي كنند و در برابر گروهي اندك، ثروتمند و مرفه، گروهي بيشمار فقير و بيچاره نباشند. [5] پيشنهاد اگوست كنت نيز براي ايجاد جامعه تئوكراتيكي - كه در آن هيئتي از عقلا حكومت كنند - به همين منظور است، تا رهبري انسان را به دست كساني بسپارد كه



[ صفحه 14]



انسان باشند، و از سياهكاري و ستمگري به دور، و به انسان به ديده انسانيت بنگرند. اگوست كنت، در پايان زندگي تصميم گرفت دقيقانه طرز كار حكومت ايده آل خود را توصيف كند. وي مي خواست مذهبي تاسيس كند و پرستش بشريت را - كه خود به عنوان موجود بزرگ مي نامد - اساس آن قرار دهد. از اين جهت سعي كرد تا تمامي آداب مذهبي موجود را با اقتباس از موسسين و مردان بزرگ و تشريفات آنها در اين مذهب گرد آورد. به موجب اين مذهب، يك هيئت عالي روحاني، با اقتدار عالي، در عين حال مذهبي، علمي و سياسي كه اعضاي خود را انتخاب مي كنند، بايد سرنوشت بشر را هدايت نمايد. ما يك بار ديگر در اينجا كمال مطلوب افلاطون و فيثاغورث، يعني اجتماع تئوكراتيكي را كه هيئتي از عقلا بر آن حكم مي رانند، مشاهده مي كنيم. [6] نيز فارابي، براي پايان دادن به همين نابسامانيها و ساختن اجتماعي عادل و صحيح، در قسمتي از تاليفات خويش، از حكومت آرماني بحث مي كند و زير عنوان پيشوا - امام به بحثهايي بس مهم پيرامون شخصيت و شرائط رهبر مي پردازد. جامعه كمال مطلوب كمونيسم نيز واكنش همين دردها و بي عدالتيهاست.



[ صفحه 15]



دوران كمال مطلوب كمونيسم، جامعه بي طبقات است كه جبر تاريخ، يا لزوم تاريخي تكامل، آن جامعه را به وجود خواهد آورد. و طبق عقيده و انتظار آنان، در آن جامعه، افراد طوري تربيت مي شوند كه ديگر احتياج به دولتي نيست. و انسان خود به اداره زندگي خود مي پردازد. [7] نيز، طرحي را كه راسل در كتاب اميدهاي نو پيشنهاد مي كند براي تشكيل همين جامعه انساني است و به آرزوي رسيدن به دنيايي انساني. راسل در اين طرح مي كوشد تا بشر را به آينده اميدوار كند، و براي او چشم اندازي روشن بيافريند، تا از هم اكنون فرزندان انسان را برانگيزد كه كوششهاي خود را صرف رسيدن به آن زندگي كنند، و خود را بدانسان بسازند كه او ترسيم كرده است. يعني خود را به گونه اي تربيت كنند و بار آورند، كه بتوانند به وجود آورندگان مدينه اي فاضل و اجتماعي انساني باشند. افكار و موهومات نژادي و ميهني را يكسو نهند. محدود فكر نكنند. جهاني بينديشند. خود را آماده كنند تا از يك قانون پيروي كنند. و خود را در زندگي ديگران شريك بدانند و ديگر سخنان... او مي گويد: تصور مي كنم همه ما بايد آرزومند جامعه اي



[ صفحه 16]



باشيم كه منع و اجبار در آن به حد اقل تخفيف يافته باشد، و مردم آن به خودي خود طوري رفتار كنند كه همان رفتار آنها منجر به همكاري اجتماعي شود، ولي به نظر، وصول به چنين جامعه اي ناچار بايد از طريق اجراي قانون باشد. زيرا در غير اين صورت، عادات حسنه هرگز پيدا نمي شود، و امكاناتي كه از عادت حسنه حاصل مي گردد به دست نمي آيد... [8] تصور نمي كنم نژاد انسان آن سياستمداري و قابليت را داشته باشد، كه تنها به ميل و رضاي خود به تاسيس دولت جهاني گردن نهد. به اين دليل است كه خيال مي كنم از تاسيس و برقراري و حفظ و نگاهداري آن، در سنين اول عمر، اعمال زور و فشار لازم باشد.... [9] بايستي تعليم و تربيتي با مختصات بين المللي در سراسر جهان انتشار يابد. مدارس ما نبايد به تعليم تاريخ تعصب آميز و محدود ملي كه تا كنون تصور مي رفت كافي است اكتفا كنند، بلكه بايد تاريخ عالم را هم با نظر بي طرفي به شاگردان بياموزند [10] .... بايد يك مقام بين المللي به وجود آيد، كه در باب توليد و توزيع خواربار و مواد خام نظارت و حكومت كند [11] ...



[ صفحه 17]




[1] تا آنجا كه تاريخ است - يعني بخشهايي است كه به گزارش حال توده ها ويژگي يافته است و بسيار بسيار اندك است - نه صفحاتي كه صرف ستايشگري گروهي ستم پيشه شده است و تجملات آنان، كه - به گفته امين الريحاني - حتي سزاوار اينكه يك سطر از تاريخ درباره شان نوشته شود، نبوده اند. صوت العداله الانسانيه:402.

[2] تاريخ فلسفه سياسي، ج 124:1.

[3] تاريخ فلسفه سياسي، ج 1246:3.

[4] اقتصاد كشاورزي - زمين:266.

[5] اقتصاد كشاورزي - زمين:266.

[6] شناخت اجتماع:51 به بعد.

[7] در اين باره به تاريخ فلسفه سياسي، ج 3 و كتابهاي ديگر مراجعه كنيد.

[8] اميدهاي نو:115.

[9] اميدهاي نو:136.

[10] اميدهاي نو:210.

[11] اميدهاي نو:306.