کد مطلب:275838 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:159

اثر ترسيم جامعه برتر در زندگي كنوني انسان
اساسا طرح مدينه فاضله، از روزگار باستان تا كنون، بدين منظور بوده است كه انسان (كه عشق به تكامل و پيشرفت در او نهفته است، و انگيزه اعتلاجويي و والاگرايي ذاتي اوست)، هنگامي كه به آن انديشيد، و جامعه برتر و زندگي انساني و عاليتر را تصور كرد، و آن را در مغز خويش پروراند، و بلكه ترسيمهايي از آن را نيز ديد، مي كوشد تا آن جامعه را بسازد و به آن جامعه برسد، و براي رسيدن به آن، سعي مي كند خود و ديگران را مناسب آن بسازد. اسكاروايلد مي گويد: نقشه جهان نمايي كه مدينه فاضله را نشان ندهد، حتي ارزش اين را ندارد كه به آن نگاه كنند، زيرا اين نقشه، مملكتي را كه انسانيت در آن فرود آمده است كنار گذاشته است. هنگامي كه انسانيت در چنين مملكتي فرود مي آيد، به اطراف نظر مي اندازد، و همين كه ناحيه بهتري پيدا كرد، كشتي خود را به سوي آن مي برد [1] ... اين است كه نوع مكاتب و عموم اديان، بشر را به اين دنياي بهتر توجه داده اند، و مدينه فاضله اي انساني را ترسيم كرده اند. اين همه كوششها و طرحها، براي همين بوده است تا براي اجتماعات افق بيافرينند و چشم انداز خلق كنند.



[ صفحه 18]



زندگيهاي پر شكوهتر و بهتر را در منظر انسان آورند. و جهاني تهي از ستم و تباهي در ديدگاه او قرار دهند. تا مردم جهان نپندارند كه انسان - همين گونه كه مي بينند - تبهكار و سيه روزگار است. و گمان نبرند كه ديگر، تلاشها براي رفع ستم و دفع ستمگر و پديد آوردن نيكوكاري و بهروزي بي ثمر است و به جايي نمي رسد، بلكه بر يقين باشند، كه زندگي هايي آباد و خوش در پيش است، و ممكن است چنين زندگيها و آباديهايي به وجود آورد. اينكه مي بينيد برخي از متفكران بسيار مي كوشند تا طرح هاي نوي به بشر امروز عرضه كنند، براي بيدار كردن همين حس است، يعني تا انسان، شهر زندگي را ببيند، و به فرارسيدن روزگار سرشار از عدالت و فضيلت، و دور از ناهنجاري و رذيلت، اميدوار باشد. گر چه، برخي از طرحهاي مدينه فاضله، در حالت نخستين، وهمي و خيالي است، ليكن همين، موجب انگيزش خلق براي عينيت بخشيدن به آن طرحها مي شود، چنان كه بسي از طرحهاي ديگر، نخست، خيالي بوده است، و فقط، به صورت انديشه هايي در مغز رهبري جلوه كرده و به صورت تئوري عرضه شده است، اما بعدها صورت عمل و واقعيت به خود گرفته، و جامعه هايي بر اساس خود، به پيدايي آورده است.



[ صفحه 19]



بايد دانست كه مثل اعلا چيزي است و حقيقت واقع چيز ديگر. و بايد ملاحظه نمود كه افلاطون، در اين نظريات خود ممثل ساخته است چيزي را كه واجب است باشد، نه چيزي را كه امكان وجود داشته باشد. به هر صورت در تشكيل مدينه فاضله، گر چه در عالم لفظ و خيال و خوب و آرزو هم باشد، افلاطون اثري قوي و محكم در حيات معاصر، و همچنين در عصرهاي آينده، باقي گذارد. گفته مي شود كه در بعضي از شهرهاي آسيايي يونان، از سياست افلاطون متاثر گرديدند، و به بعضي از افلاطونيها متوسل شدند، تا يك نظام سياسي - كه كم و بيش متناسب و ملائم با مدينه فاضله افلاطون باشد - براي آنها وضع و تاسيس كنند [2] ... و چنانكه ما براي تربيت افراد، شخصيتهاي نمونه را نشان مي دهيم، و قهرمانان تاريخ را مجسم مي كنيم، تا افراد كوشش كنند و خود را به پايه آنان برسانند، و زيباييها و فضيلتهايي را كه در آنان بوده است به دست آورند، همين گونه براي تربيت جامعه، و نمو دادن حس اجتماعي انسان، و برانگيختن او براي به دست آوردن زندگيهاي بهتر، بهترين و نزديكترين راه طرح و ترسيم جامعه هاي نمونه و آرماني است، زيرا هنگامي كه اجتماعات، جامعه بهتر (و به اصطلاح، همان مدينه فاضله و تمدن عالي انساني و طرح زندگي نهايي انسان) را تصور كنند، مي كوشند تا آن سان باشند، و راهي را در پيش



[ صفحه 20]



گيرند كه به آن زندگي برسند (به ويژه هنگامي كه از ستمها و تبهكاريها به فرياد آمده باشند). و بهره طرح نو و نويد فردايي پر شكوهتر و روزگاري نكوتر، انگيزه جهش و جنبش كنوني خلقها و جامعه هاست. به همين دليل است كه همه، از روزگار بهتر و زندگي نيكوتر سخن گفته اند. يكي از علل خود جوشي و تحرك كمونيستها، و اينكه توانسته اند از پيروان خود، مردمي متحرك و انقلابي بسازند، همين چشم اندازي است كه از آينده، در ديدگاه خلق خويش قرار داده اند، و همان نويد به فرداي پيروزي است و بهشت كمونيسم، كه در همين زندگي پديد خواهد آمد، و جامعه بي طبقاتي است كه جنگ حتمي طبقات آن را خواهد ساخت. پس بايد كوشيد تا هر چه زودتر از دنياي پر از ظلم و فساد كنوني رهايي يافت و به آن دنياي آرماني رسيد. بسي از پيروزيها را اين مكتب در پرتو همين طرح و تلقين به دست آورده است. اينجا ارزش عقيده شيعه خوب آشكار مي شود، كه با مسئله ظهور امام غائب (ع)، چه چشم اندازي عميق و برتر، جلو چشمها گذاشته، و چه دنيايي انساني ترسيم كرده است، دنيايي پر از عدل و داد، براي همين انگيختن و همين حس، و براي رسيدن به زندگيي عادلانه و در سايه قانون، به ويژه آن باريك بينيها و تيز نگريها كه در اين فكر نهفته است، يعني همان



[ صفحه 21]



مسئله انتظار فرج و ظهور، كه هر آن و هر روز و هر ماه، انتظار تشكيل آن جامعه است و آن زندگي، و در نتيجه هر روز تلاش و كوشش، براي آن دوران و پديد آوردن شرايط لازم براي آن حكومت. پس از هم اكنون نزديكي به عدالت است و انسانيت و دوري و بيزاري از ستم و فساد. [3] بي ترديد، توده ها، به خاطر مقاصد كلي تلاش نمي كنند، و اگر صد در صد نيز به خاطر ايمان و عقيده باشد - چنانكه در جنگهاي پاره اي از خداشناسان و مردمي ديگر مي بينيم - باز به خاطر سودي است كه در بردارد، و آسايشي كه در پي خواهد داشت (زيرا همين ايجاد آسايش براي نوع، خود هدفي خدايي است). خلاصه بهشتي را و آسايشهايش را نخست در نظر مي گيرند، آن گاه ترك لذت مي كنند (مگر نوابغي اندك كه به عينيتها مي گرايند و براي نفس واقعيت و حقيقت و ارزشي كه نزد آنان دارد، تلاش مي كنند). براي همين است كه پيامبران نويد بهشت را سر لوحه دعوت خويش قرار دادند، تا آينده را روشن كنند و فراخنايي زيبا پيش پاي بشر بگذارند، و در پرتو اين عقيده، و اميد به رسيدن به چنين دوراني، جوشش و جنبشي پديد آورند، و خلق را بر ضد هر چه خرابي و تباهي است بسيج كنند، تا مردمان - حتي گستاخانه - در گرداب سختيها فرو روند، و



[ صفحه 22]



جانفشانيها برخود روا دارند، براي رسيدن به آن ساحل پر آسايش و جاودان. و تنها اسلام است - به خصوص از ديدگاه تشيع - كه اين اميدها را در همين دنيا نيز به بشر داده است، و توده ها را (علاوه بر نويد بهشت و دنياي بهتر در عالم ديگر) به فرداي بهتر نيز نويد داده، و آينده اي سرشار از خوشي و خرمي و دادگري و انسانيت ترسيم كرده است. و به طور قطع و جزم - چنانكه هيچ گونه ترديدي در آن نمي رود - پيدايش آن را خبر داده است، كه اگر از عمر دنيا، جز يك روز نماند، اين زندگي بهتر پديد خواهد آمد. اما دريغ است كه در اجتماعات ما، در اثر تبليغات غلط گروهي جاهل و تزريقات سوء بدانديشان و... اين عقيده اثر تحركي خود را از دست داده است، و تعليمي كه براي ايجاد حركت و عمل است، اكنون منشا سستي و خمود شده است و به اصطلاح، عامل ديناميك (حركت انگيز) جامعه، عامل استاتيك (سكون آور) جامعه شده است. باري سخن از مدينه هاي فاضله و كشور خورشيد و شهر زندگي بود. همين سان هر چه قرن به قرن پيش بياييم و تاريخ فرهنگ انساني را ورق بزنيم، به اين آرمانها و اين آرزوها بر مي خوريم، آرزوي رهبري پاك و حاكميت قانون، و رعايت



[ صفحه 23]



دقيق عدالت اجتماعي و اقتصادي، و تشكيل حكومت واحد جهاني. از دوران كهن تا كنون، برپايي چنين حكومتي از آرزوهاي فلاسفه و مصلحان و پيامبران بوده است. امروز نيز تقريبا عموم فلاسفه و انديشه مندان و سياسيون، تنها علاج بيماريهاي جامعه بشري، و تنها راه جلوگيري از جنگ و تثبيت صلح را تشكيل حكومت جهاني مي دانند. [4] و به گفته كانت: ايجاد نظم جهاني، منوط است به وضع يك قانون جهاني و [5] ... و اينها همه، باز گفتن يك حقيقت است. و آن انتظار پايان دردها، سرگردانيها و بيدادگريهاست، و رسيدن دوران رشد و تكامل، بلكه كمال... و اين همه نمونه هايي است از كوششها و تلاشها، براي بهروزي و بهزيستن انسان، و راه يافتن به زندگيي آباد و سرشار از ايمني و آسايش. و اين همان است كه مذاهب آن را خواسته اند، و اين همان است كه پيامبران از دوراني بس كهن، براي تحقق بخشيدن به آن به پاخاستند و خروشها بر آوردند و بدين گونه خواستند روشنگر تاريكيها باشند. توده ها را نجات دهند. بيدادگيريها و بهره كشيها را ريشه كن كنند. خداي را حاكم بر



[ صفحه 24]



مردم و زندگي بشناسانند. خلق را از زير بار بندگي و اسارت غير خداي عادل مهربان بيرون آورند. زنجيرها را پاره كنند و امرها و فرمانها را فرو گذارند - جز يك فرمان - تا همه در سايه آن، آزاد زندگي كنند و برادر و برابر. گامها برداشتند و مجاهدتها كردند. انسانهاي بزرگي در اين راه فدا شدند و موفقيتهايي به دست آوردند، اما نسبي بود و زودگذر، و همه با سدها روبرو، ليكن همه اين مژده را دادند كه: بساط ظلمها و خدا نشناسيها برچيده خواهد شد. و خداي بزرگ و قوانينش حكومت خواهند كرد. سيستمهاي بشري نيز، با اديان الهي، در اين انتظار شريكند. و به گفته راسل، انتظار ماركس هم، همان انتظار مسيحيان است براي رجعت ثاني مسيح. [6] سنتهاي خدايي نيز همين را ايجاب مي كند. و جهان براي همين آفريده شده است تا بشر فارغ بال و آسوده خاطر، با آرامش و راحتي به پرستش خداي بپردازد، و دردها و فقرها و ستمها او را از مسير اصليش - كه قرب به خدا و رسيدن به بارگاه جلال خداوندي است - باز ندارد. از اين رو، در بشارتهاي كتب آسماني، بخصوص قرآن، آمده است كه روزگاري فرا خواهد رسيد كه: مرا عبادت كنند و كسي را شريك و انباز من قرار ندهند [7] . و در آيه ديگر چنين است:



[ صفحه 25]



در زبور داود نوشته ايم - پس از ذكر - كه، سرانجام، زمين از آن حق پرستان خواهد شد، و بندگان صالح ما وارثان زمين خواهند گشت. [8] مشيت خدايي بر اين قرار گرفته است كه موجودات راه كمال پيمايند، و زندگي براي تكامل و ترقي بر پا شده است. پس بايد هر موجودي، به كمال نهايي خويش برسد. انسان نيز از اين قانون مستثني نيست، و ناگزير بايد به كمال نهايي خود برسد، آن هم در همه جوانب زندگي، و همه مزاياي انساني. و خود، زندگي اجتماعي و مدني انسان، از اصيل ترين جوانب زندگي اوست. اينجا مناسب است گفته اي از استاد بزرگ، عالم رباني و متاله قرآني، حضرت شيخ مجتبي قزويني خراساني بياوريم: مطابق قواعد فلسفه و حكمت، هر طبيعتي كه در عالم موجود است و قابل زيادت و نقيصه است، به مقتضاي اينكه طبيعت، كمال اقصاي خود را طالب است، بايد فرد كامل از آن طبيعت، در عالم موجود شود. بر اين اساس و قاعده، مسائل فلسفي چندي مترتب گرديده است، از آن جمله وجود فرد كامل در بشر است، كه از چنين فردي تعبير به نبي يا حكيم شده است [9] ... اين قاعده كمال اقصي و نهايي، در همه جنبه هاي



[ صفحه 26]



مربوط به انسان (اجتماعي، مدني، اقتصادي، معيشتي، اخلاقي، رواني و جز آنها) جريان دارد، و ناگزير بايد زندگي اجتماعي و مدني انسان نيز به عاليترين شكل خود برسد، و همه استعدادهايي كه در وجود انسان نهفته است آشكار گردد، و به تعبير روسو: به هدف غايي زندگي برسد [10] ، و تكامل در سراسر زندگي انسان صورت گيرد، و به آخرين صورت ممكن (كمال نهايي در زندگي فردي و اجتماعي، معنوي و مادي) در آيد، تا نمونه آن در طبيعت نشان داده شده باشد. [11] و - چنانكه گفتيم - اين عاليترين شكل ممكن براي جامعه و زندگي اجتماعي انسان، از ديرگاه، آرمان و آرزوي فلاسفه بوده، ليكن به وقوع نپيوسته است. اما ناگزير بايد به وجود آيد، و عدالت و حق مطلق بر جامعه ها بايد حكومت كند. تكامل فردي تا اندازه اي - اگر چه نادر و انگشت شمار - در گذشته ها صورت گرفته است. [12] و در گذشته، افراد كاملي داشته ايم كه به گفته ارنست رنان: تمام عناصر انسانيت، با همان تناسب و هم آهنگيي كه در انسانيت وجود دارد، در آنها جمع شده است. [13] و انسانهايي چون بودا و سقراط و مسيح و محمد داشته ايم (يا مرداني بزرگ در دينها و مرامها، و از جمله در دنياي كنوني).



[ صفحه 27]



با اين همه، جامعه ها هنوز، به رشد و كمال نهايي خود دست نيافته اند، و به آنجا نرسيده اند كه همگان به كمال استعداد خويش برسند، و دچار موانع نباشند. مردان بزرگ تاريخ اگر چه كوششها كرده اند تا اجتماعي انساني بسازند، و گاهي براي زمانهايي هم آن را به وجود آورده اند (در اسلام دهساله آخرت حيات پيامبر (ص)، و دوران خلافت حضرت علي (ع)، در قلمرو خود او، نمونه آن است)، ليكن اين كوششها با موانع روبرو شده، و تا سر تا سر گيتي گسترش نيافته است، نسبي بوده، مطلق و همگاني نشده است. همه، مقدمات اين سير تكاملي را فراهم آوردند و به ويژه اسلام، كه با پديد آوردن آن فرهنگ عظيم، در همه جنبه هاي نيازمندي بشر، براي سوق دادن افراد و اتماعات به شكل نهايي و هدف غايي زندگي و تمدن عال انساني، باري بزرگ و سنگين به دوش كشيد. و تمدن عظيم اسلامي، فرهنگ علوم و فضائل انساني را براي قرنها، در دامن خود پروراند، و از نابودي نگاه داشت. و با تعليمات زنده خود، انسان را براي صورت نهايي زندگي آماده ساخت، و نويد آن را نيز داد، اما چون به وجود آمدن تمدن نهايي به گذشت زمان (زمان فرهنگي و اخلاقي و گر نه هزارها بار خورشيد دميده و نهان شده است، و بر رشد معنوي و ادراك علمي بشر، آن چيز و بدان مقدار كه لازم است، افزوده نشده است)، و رشد كافي



[ صفحه 28]



جامعه ها و احساس احتياج، نيازمند بود، از اين رو شكل نهايي جامعه آرماني اسلامي - در يك مدار جهاني - به بعد موكول شد. هنوز انسان در اين آرزو به سر مي برد، و با ترقي روز افزون دانشها، مشكلات زندگي بشر حل نشده است. هنوز انسان گرسنه است و برهنه و بي مسكن. هنوز مسئله فقر از مسائل لا ينحل [14] زندگي به شمار مي رود. [15] بشر در ابتداييترين مسائل وامانده است، و از ضروريترين نيازمنديها محروم است. با همه سيستمها و مكتبهايي كه پديد آمد و ترقياتي كه به ظاهر نصيب آدمي شد، باز به گفته آلكسيس كارل: بيماريهايي درمان شد، ولي بيماريهايي تازه جايگزين آنها گشت. [16] از اين رو هنوز زندگي دردناك است و روزها تيره، و آزاديها پايمال شده، و انسانها محرومند، و حكومت تاريكيها برقرار است، و رژيم بردگي پا بر جاي، بردگي با رنگهايي تازه، برسي دشوارتر و سهمگينتر از بردگيهاي گذشته. اين است سرگذشت انسان!! و شگفتا كه اگر بشر چاره اي انديشيده و طرحي تنظيم كرده، به يك درد نگريسته و ديگر دردها را نديده است. و انسان را تا سطح يك ماشين



[ صفحه 29]



خودكار، پايين آورده و به فكر تهيه سوخت افتاده است. بدين سان هر كس به جنبه اي توجه كرده، و براي بر آورد نيازي گام برداشته است. و به اصطلاح، به زاويه اي از زواياي زندگي پرداخته است. اين يكسو گرايي و يك جانبه ديدن - نه همه جانبه و همه سويه - براي اين بود كه نجات انسان را مي خواستند، اما خود انسان را فراموش كردند - بلكه نشناختند - از اين رو راه ميانه را گم كردند و به سوي افراط يا تفريط گراييدند. اين است سرگذشت ديروز انسان، و اين است سرگرداني امروز او. آيا آينده هم به سان گذشته ها خواهد بود؟ و سياهيها زوال ناپذير است، و ديگر بايد مايوس شد و اميد به نجاتي نداشت، و راه بيغوله ها پيش گرفت، و زندگي را ترك گفت، زيرا كه زندگي را جز ستم و تباهي پديداري نيست؟ يا اينكه اين شام سياه را سپيده اي است و زندگي را افقي، و خورشيدي درخشيدن خواهد گرفت. گر چه انسان اكنون در برابر مشكلات شكست خورده است، ليكن شكست كنوني را شكست نهايي نمي توان پنداشت. و نبايد پنداشت. از تاگور بشنويم:... و اكنون من مرتكب اين گناه نمي شوم كه اعتقادم را نسبت به انسان از دست بدهم، و شكست



[ صفحه 30]



كنوني بشريت را شكست نهايي بشمارم. من به آينده مي نگرم، و زماني را در نظر مي آورم كه اين فاجعه عظيم به پايان مي رسد. تاريخ ورق مي خورد، و آسمان دوباره سبك مي گردد، و از شهوات تهي مي شود... شايد سپيده اين صبح روشن، فردا از افق اين سو - از افق شرق - برخيزد، كه خورشيد نيز از آنجا مي دمد. و در آن هنگام انسان شكست نايافته... ميراث از چنگ رفته خود را دوباره به چنگ خواهد آورد. [17] به اميد آينده، و به انتظار رويش فردا، و بر آمدن آخرين افق...



[ صفحه 31]




[1] لذات فلسفه:389.

[2] پيشوايان فكر:113.

[3] در آخرين بخش كتاب، اين بحث را مشروحتر خواهيد خواند.

[4] نگاه كنيد به: سحر حكومت و افسانه دولت، ج 117:1، حكومت واحد جهاني، اميدهاي نو و تاريخ فلسفه سياسي، ج 3 در اين كتاب - از جمله - اين طور آمده است: براي نيل به اين هدف، كه وحدت عالم است، تا كنون به سه طريق و از طرف سه طبقه، مجاهده به عمل آمده است: 1 - از طريق متافزيكي و نفوذ در ارواح و قلوب مردم، يعني از طريق مذهب، به وسيله پيغمبران. و به طوري كه تاريخ مذاهب نشان مي دهد، هدف كليه مذاهب بزرگ، آن بوده است كه همه ملل عالم را تابع مذهب واحد قرار داده، از اين راه، وحدت ملل عالم را ايجاد نمايند. 2 - از طريق فيزيكي، به وسيله شمشير و زور، و اين شيوه كشور گشايان و جهانگيران بوده است. 3 - از طريق ايدئولوژيكي يا نشر فكر و عقيده. البته گاهي طرفداران هر يك از سه طريق، به طريق ديگر هم، متوسل مي شدند....

[5] سحر حكومت و افسانه دولت، ج 188:2.

[6] درك تاريخ:15 به بعد:... ماركس انقلاب كمونيستي را در مقابل رجعت ثاني و ديكتاتوري طبقه كارگر را به عوض حكومت مقدسين، و اصطلاح دنياي مشترك المنافع سوسياليست را به جاي هزار سالي كه دنيا پس از رجعت ثاني، با عدل و داد اداره خواهد شد، ذكر كرده است...

[7] قرآن كريم، سوره نور (24)، آيه: 55 يعبدونني لا يشركون بي شيئا....

[8] قرآن كريم، سوره انبياء (21) آيه 104: و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون.

[9] بيان الفرقان، ج 10:5.

[10] در نظر روسو، تشكيل جامعه بين المللي، هدف غايي زندگي بشر خواهد بود، نه آغاز خدمات اجتماعي. - تاريخ فلسفه سياسي، ج 10:5.

[11] كه از اين نمونه كمال است بستگي به گروه و زندگي در جامعه، چون:... روان در تن، و تن در روان، و تن و روان در جامعه، و جامعه در تن و روان فرو رفته است، و همه به من پيوسته اند. زيرا آنچه انساني است، رواني و اجتماعي نيز هست، و روان، بي تن و جامعه متصور نيست. - روانشناسي اجتماعي نيز - به تعبير هايدگر - همراه بودن، به عقيده هايدگر، شروط وجودي عمده انسان همراه بودن است. دنياي ما نوعي دنياي با ديگران است. - همان كتاب:30 و اين همان گفته مشهور فلاسفه قديم است: الانسان مدني بالطبع.

[12] و اين بدان علت است كه فرد شاگرد دبستان جامعه است و درون جامعه تربيت مي شود. اگر جامعه فاسد باشد افراد هم فاسد مي شوند. و آنان كه در محيطهاي فاسد، صالح بار آمدند كساني بوده اند كه توانسته اند بر خلاف مسير، حركت كنند، و از شرايط و مقررات جامعه وارهند. اينان پديد آورندگان جامعه اند نه بار آوردگان آن. و اسلام هم كه به اصلاحات اجتماعي اهميت فراوان مي دهد، براي همين است كه در جامعه فاسد، تربيت افراد صالح بسي دشوار است، زيرا بايد اين روح را در افراد پديد آورد كه بتوانند در درون جامعه، جدا از جامعه، زندگي كنند: كن في الناس و لا تكن معهم.

[13] شناخت روشهاي علوم يا فلسفه علمي، چاپ ششم:9.

[14] نه لا ينحل واقعي، زيرا كه طبيعت غني است، بلكه لا ينحل دستوري، زيرا آنان كه مي خواهند از دسترنج و ثروت ديگران به زندگي مرفهي برسند، نمي خواهند به وضع همان ديگران رسيدگي كنند. و نظامهاي استعماري همين است.

[15] انسان گرسنه، جامعه متمول و مسائل كشورهاي آسيايي و افريقايي.

[16] انسان موجود ناشناخته:31.

[17] كتاب هفته، شماره 22:10.