کد مطلب:275856 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:170

اصل عدالت
عدل يكي از اصول پنجگانه آيين ماست. اين اصل مي گويد، دستگاه آفرينش بر نظام عادلانه اي بنا شده است. آفريدگار هيچ گونه ظلم و ستمي روا نداشته و سنتي ظالمانه در اين دستگاه مقرر نگشته است. انسان نيز يكي از پديده هاي آفرينش است، و نظام عدل مقتضي است كه مختار و داراي اراده باشد، و خير يا شر را خود اختيار كند (در توضيح اصل آزادي، به شرح آن مي پردازيم). بنابر اين اگر انسان مجبور و مقهور باشد و به سوي مقاصد، جبرا كشانده شود، بر وفق نظام عدل نخواهد بود. پس اين نيروي اختيار خير و شر، و عدل و ظلم، لازمه عدالت و صلاح است. و در اين راه، خوبيها و بديها به انسان نمايانده و شناسانده شده است، با دو دليل و رهنمون، دروني (عقل و انديشه) و بروني (پيامبران). و چون از انسان خواسته اند تا به راه خير برود و در راه شر پا نگذارد، روشن است كه اختيار با اوست، كه درست كردار باشد يا نه. امام موسي بن جعفر (ع) از پيامبر (ص) روايت كرده است كه: اي مردمان! تنها دو راه مشخص هست: راه مشخص نيكي و راه مشخص بدي. پس مبادا راه بدي را



[ صفحه 85]



از راه نيكي دوستتر بداريد. [1] و انسان، آن گاه درست كردار است كه از سنت جاري در مجموع دستگاه آفرينش پيروي كند. و در دنياي كوچك (عالم صغير) وجود خويش، اصول و سنن دنياي بزرگ و عالم كبير را رعايت نمايد و به عمل آورد. و ميان اين دو عالم، هماهنگي برقرار كند. خواست الهي نيز درباره انسان، پيروي از همان اصل عدل و متابعت سنت آفرينش است. پس آنجا كه ظلم هست، محروميت هست، فساد و تباهي و ديگر زشتيها هست، آن را خداوند نخواسته است و به اراده او به وجود نيامده است، و ازلي و تغيير ناپذير نيست، بلكه اينها همه پديده هايي است آفريده دست انسان. و به تعبير قرآن: بما كسبت ايديكم - يعني چيزهايي است كه خود به دست خود كرده ايد! اسلام نمي گويد دو مبدا داريم و دو اصل، يكي پديد - آورنده تاريكيها و زشتيها، و آن ديگري پديد آورنده روشناييها و خوبيها، كه در نتيجه، ريشه هر دو پديده ماوراي طبيعي باشد. نه، بلكه به عقيده اسلام، يك مبدا است و او، هميشه و همه جا، فاعل خوبيها و علت روشناييها بوده و هست، فاعل خوبيهاست در آفرينش جهاني منظم و عادلانه، و انساني مجهز به همه وسايل خير. آري خداوند بنياد آفرينش را بر



[ صفحه 86]



عدل نهاده است. زندگي را زيبا و انساني آفريده، و انسان را انسان آفريده است، نه دژخيم. خداوند پديد آورنده هيچ پليدي و زشتي و ستمي نيست. علل زشتيها و فقرها و ساير پديده هاي ظالمانه، در همين زندگي است و به دست خود انسان متجاوز - از يك سو - و انسان تجاوز پذير - از سويي ديگر -. به گفته روسو: در زندگي انسان هيچ نوع بدي وجود ندارد، مگر آن چيزهايي كه خود انسان ساخته. [2] ... طبيعت خوب است. اين انسان است كه آن را خراب مي كند. [3] پس انسان مجبور نيست كه دست به ستم بيازد، و زير دست را محروم سازد، و حقوق را پايمال كند، و ريشه صفا را از پهنه زندگي بر كند. و اين كارها كه از انسان سر مي زند و اينكه انسان دژخيم مي شود، بر اثر جبري نيست كه از تسليم به سرنوشت ريشه گرفته باشد، بلكه حقيقت اين است كه انسان آزاد است و مختار آفريده شده است، يعني هم مي تواند انسان باشد و هم دژخيم. بنابر اين، آن انسان نيز كه محروم است و ستمديده و فقير و ناتوان، خدا آن را نخواسته است. و با اصل تعاوني كه قرآن كريم بدان امر كرده است، يقين است كه درباره



[ صفحه 87]



محروميت محرومان، سرنوشتي حتمي و ازلي در كار نيست، تا محرومان مجبور باشند به اين ناهنجاريها تن دهند و تسليم پيشامدها باشند، و در برابر ستمها نياشوبند. اگر جز اين بود، تعاون كدام بود؟ احقاق حق چه معني داشت؟ و اين همه حكم فقهي را چه جايي بود؟ ما در متن فقه چنين مي خوانيم: هر گاه كسي كه زكات بر او واجب است، از پرداخت زكات سرباز زند، جايز نيست كه فقير خود - به عنوان قصاص - از مال او برگيرد، مگر با اجازه حاكم شرع، در هر مورد. [4] از اينجا روشن مي شود كه حاكم شرع، كه مصلحت اجتماع به دست اوست و ولايت جامعه با او، مي تواند به مستمندان اجازه دهد، تا خود به دست خود، حق خويش را از مال توانگران بي خبر از همه چيز بردارند. و اين فتواي انقلابي، يكي از اصول تعديل حقوق است. اكنون اگر روش عملي ما اين باشد، كه بايد فقير صبر كند و راضي به وضع خويشتن باشد، پس نبايد حتي به حاكم شرع رجوع كند و از او اجازه تصرف در مال مانع الزكاه بخواهد. نه، چنين نيست، بلكه صبر مسئله اي است تربيتي و نفساني، نه اجتماعي و تكليفي.



[ صفحه 88]



باز در متن فقه مي خوانيم: جايز است صرف زكات، از سهم سبيل الله، در هر امر قربي، حتي دادن آن، به ظالم، تا بدين وسيله مسلمانان از شر او رهايي يابند. و اين در صورتي است كه دفع شر او، جز از اين راه ممكن نباشد. [5] بنگريد به اين فقه متحرك زندگي ساز، كه نمي گويد بر ستم ستمگران شكيبا باشيد، تا خداوند به شما پاداش دهد، يا بر ستم ستمگران شكيبا باشيد كه سر نوشتتان از از همين بوده است، نه، بلكه مي گويد يكي از موارد صرف زكات، اين است كه - اگر دفع شر ظالمي متوقف بر آن بود - به آن ظالم از آن مال الله بدهند، تا دست از ستم بدارد. در ضمن حكم فقهي مذكور، تصريح به اين امر نيز شده است كه اگر دفع شر ظالم، منحصر به پرداخت مال بود چنين كنند. يعني اگر از راههاي ديگر امكان دفع ظلم بود، بايد از آن راهها اقدام كنند، تا كار به پرداخت مال الله نرسد. و از اينجا مي فهميم - و هم از صدها مورد ديگر - كه دفع ظلم و برطرف ساختن ستم در سطح فرد و اجتماع، جزء متون تكليف ديني است. باري اين موضوع نياز به استدلال ندارد. سراسر فقه ما، احقاق حقوق است و سراسر تاريخ ما پر است از اعتراض و



[ صفحه 89]



عصيان اجتماعي، مخصوصا از ناحيه ائمه طاهرين و خاندانهاي وابسته به آنان و علما و فقهاي شيعه، البته آن گروه كه مذهب را شناخته اند نه ديگران. اينجا سخني است از ژان ژاك روسو، فيلسوف اجتماعي قرن هيجدهم فرانسه، در كتاب قرارداد اجتماعي (صفحه 196 - 195 از چاپ ششم) كه از نقل و تحليل آن صرف نظر مي كنيم و خوانندگان را به كتاب مذكور، صفحه مزبور، ارجاع مي دهيم. فقط مي گوييم جاي تاسف است كه فيلسوفي بيگانه اين حقيقت را درك كند، و نزديكان نكنند. آنچه را در آغاز آورديم نيز اشاره به همين موضوع است و حماسه جاويد، همين است... پس - در سطح تكاليف اجتماعي - نمي توان گفت خداوند اين همه تبعيض و تفاوت آفريده است، يك عده ثروتمند و يك عده فقير، يك گروه توانگر و بسياري نادار و ناتوان. و هر طبقه اي محكوم است به سرنوشتي ازلي و اراده اي تغيير ناپذير. نه، بلكه اين تفاوتهاي فاحش در زندگي، زاييده اجحاف و سكوت، و تعدي و تحمل است. كساني كه مي خواستند، فقيران و محرومان را به همان حال نگاه دارند و از آشوبشان در امان باشند، وضع تيره اينان را به ماوراي طبيعت نسبت دادند و خود را تبرئه كردند. چنين كردند و



[ صفحه 90]



چنين نيز مي كنند. آري قدرتها اين چنين انديشه هايي را در مردم رواج دادند، و در برابر ائمه طاهرين (ع) كه در راه آزاد ساختن انسان، تا آخرين حد تصور، تلاش مي كردند و فدا مي شدند، گروهي را به وجود آوردند و ترويج كردند تا به مردم بد آموزي كنند. و جامعه متحرك مسلمان را به جامعه اي متحمل بدل سازند. زيان اين عمل اندك نبود، بلكه كار را به جايي كشيد كه به شناخت اسلام در سطح جهاني آسيبهاي رسانيد. يكي از مورخان فلسفه تربيت (فردريك ماير)، كه خود به بسياري از ارزشهاي اسلام و نهادهاي تربيتي آن پي برده است و تاثير اسلام را نيك دريافته است، به اين مبحث كه مي رسد چنين مي گويد: در حالي كه مسلمانان درست دين، به جبير مطلق اعتقاد دارند، بعضي از فرقه ها معتقد به نوعي اراده آزاد محدود هستند، و بر اين عقيده اند كه خدا مسبب شر و بي عدالتي نيست، بلكه بشر مسبب آنهاست. در صورتي كه بشر از زندگي كامياب نشود، در خور سرزنش است. اين اعتقاد به قضا و قدر، نتايج ضمني فلسفي و تربيتي دور و درازي دارد، مويد نظام اجتماعي و اقتصادي موجود است. زيرا اگر تمام حوادث و روابط به فرمان خدا به وجود آمده باشد، دليلي ندارد كه بشر عليه آنها قيام كند... بنابر اين چرا از زجر آني غصه



[ صفحه 91]



خوريم، و از مصيبتهاي گذران شكايت كنيم؟ چرا غصه بسط تربيت را بخوريم، در حالي كه تمام حوادث از پيش مقدر شده اند؟ [6] آري، چون كتابهاي عقيدتي را كه در سايه دارالخلافه ها مي نوشتند، از اين گونه مباحث اغفال كننده آكندند، و ميان مردم و سرچشمه درخشان تعليمات اصيل اسلام حايل شدند، نتيجه اين شد كه هم اكنون، محققي، معتقدان به جبر را، مسلمانان درست دين بنامد. روشن است كه مقصودش از مسلمانان درست دين كيست. چنانكه روشن است كه مقصودش از فرقه ديگر - كه قائل به اراده آزادند - شيعه است. نه اين است كه اين نويسنده از اسلام بي خبر است، نه، بلكه - چنانكه ياد كرديم - او خود به برخي از نهادهاي ارجمند تربيتي اسلام پي برده است. همو مي گويد: اسلام يكي از جديترين دينهاي يكتاپرست عالم است. در حالي كه مسيحيت واقعي، مفهوم تثليث (سه خدايي) را تاكيد مي كند. دانش و فرهنگ مسلمانان در سده هاي ميانه، بسي برتر از تمدن غرب بود... مسلمانان معيارهاي رفيعي براي دانش به وجود آوردند. راجر بيكن، مديون دانشمندان مسلمان است، كه در علوم رياضي و فيزيك و شيمي پيشقدم بودند. معمولا طرز فكر تجربي بر پژوهش علمي عربي (اسلامي)



[ صفحه 92]



فرمانروا بود. پژوهش علمي بايستي با آزمايشها بررسي و تاييد مي شد. دانشگاههاي اسلامي در سده هاي ميانه، بسي پيشرفته تر و ترقيخواه تر از زمان حاضر بودند. به طور كلي، تربيت اسلامي، نمونه اي از ارتباط آزادي و خلاقيت تربيت است. [7] از اين نويسنده خارجي كه بگذريم، باز مي بينيم كه برخي از نويسندگان تاريخ فكر و فلسفه در اسلام، از مشرقزمين و در همين دوره معاصر نيز، به واقعيت اين بد آموزي و اين تعليم منحرف و غير اسلامي پي برده اند. از اين جمله اند مولفان تاريخ الفلسفه العربيه كه مي گويند: موضوع آزادي اراده، با سياست نيز پيوستگي عميقي دارد. زيرا اين امويان بودند كه قائل به جبر شدند و از اين عقيده دفاع و جانبداري كردند، تا به مردم چنين وانمود كنند كه واقعه اي كه در صفين رخ داد و در نتيجه آن، خلافت به معاويه و بني اميه انتقال يافت، امري بوده است حتمي و به اراده خداوند، و بشر را در آن دخالتي نبوده است. اما مخالفان بني اميه از حريت و آزادي اراده دفاع مي كردند. و از جمله غيلان دمشقي، قرباني عقيده به آزادي اراده شد. و هشام بن عبدالملك، خليفه اموي، او را به خاطر دفاع از همين عقيده كشت. [8] .

از اينجا روشن مي شود كه بني اميه چگونه مي خواستند



[ صفحه 93]



جنايتي را كه در داستان حكمين رخ داد و ظلمي را كه نسبت به علي و مطلق انسانيت شد، به اراده خداوند موكول كنند، و كسي را مورد مواخذه نشناسند. نيز خلافت خودشان را به اراده الله منسوب كنند، تا كسي تكليفا به مبارزه برنخيزد و براي سقوط آنان تلاش نكند. و از اينجا مي كوشيدند تا از طريق علماي دربار اموي، جبر را تاييد كنند. و اگر كسي بر خلاف، در باره توضيح و تفهيم آزادي اراده - كه نتيجه اش تقويت روح جامعه و بسيج نيروي آن بود - مي كوشيد او را مي كشتند. پس - چنانكه مي نگريم - بد آموزيها تا بدينجا رسيد كه جبر جزء اعتقادات گروههايي از مسلمين قرار گيرد و تسليم و تحمل وظيفه شود. با آن كه چنين نيست. و اين انسان است كه انسان ديگر را محروم مي كند. و اين انسان است كه به انسان ديگر ستم روا مي دارد. و سد كننده راه نيز انسان است. [9] پس ويران كننده سد نيز بايد انسان باشد. چون آن كس كه راه فرياد يا جامعه را سد مي كند، و به تباهي و تجاوز دست مي يازد، فرمان خدا را بر زمين گذاشته است، پس بايد او را به جاي نشاند. و براي حفظ حكم خدا و ناموس دين و شرف اجتماع، دست اين چنان كسان را كوتاه كرد. تكليف ديني اين است، نه از تكليف تن زدن و به عذرهاي بدتر از گناه چنگ زدن، و يك مسئله كلامي منحرف و بد آموخته را ملاك قرار دادن. در اينجا، اشاره اي به سرنوشت و قضا و قدر شد. بايد



[ صفحه 94]



بگوييم اين موضوع، در سيستم اجتماعي، چه بلاهايي كه به همراه نداشته و چه تيره روزيهايي كه نصيب انسان نكرده است، و چه مخدرهايي كه از آن نساخته اند؟! و اين همه از راه بد آموزي و تعمد گروهي، و سفاهت و خامي گروهي ديگر شده است. بيشتر اشكالات بر مذاهب و خداشناسان عالم نيز، از همين مسئله است. برخي از نويسندگان جهان، كه از اديان به ويژه دين اسلام و تعليمات خالص آن اطلاعي كافي نداشته اند، چنين گفته اند كه مكتب اديان، اعتقاد به قضا و قدر را جزء برنامه اساسي خود قرار داده است، از اين رو، اديان افراد انسان را از هر گونه كوشش و فعاليت بازداشته است. و نيك و بد و ساير جريانات و حوادث فردي و اجتماعي را به گردن قضا و قدر انداخته است. از اين رو اديان، به جاي اينكه عامل محرك معرفي شوند، باعث ركود و جمود تفسير شده اند. تاثير سوء اين عقيده و اين طرز تربيت را از ديگران نيز نقل كرديم. متاسفانه شرقيها نيز در اين باره از برادران غربيشان عقب نمانده اند و همين گمان پوچ را در مغز خود مي پرورانند كه اديان - حتي دين اسلام كه متحركترين همه اديان بشري است - از طريق اعتقاد به قضا و قدر، از كوشش و فعاليت در راه اصلاح فرد و جامعه جلوگيري مي كند. در صورتي كه - به طور كلي - چنين نيست و بجز كليت تعاليم دين و رفتار بزرگان دين،



[ صفحه 95]



روايتي را كه چند سطر بعد، از پيامبر اكرم نقل مي كنيم اين گونه نسبتها را نفي مي كند. علت اين اعتقاد را در غربيها بايد عدم اطلاع كافي از اديان، مخصوصا دين اسلام دانست، در حالي كه سبب چنين اعتقادي در شرق، علاوه بر عدم اطلاع از مواد ديني خود، نكبت و ادباري است كه به جوامع اينان روي آورده است. اين مسئله از جنبه تاريخي تقريبا اثبات شده است كه، هر فرد يا جامعه اي كه نتوانست يا نخواست به آرمانهاي مادي و معنوي خود برسد، خود را با كلماتي از قبيل قضا و قدر و سرنوشت و شانس و تصادف و اتفاق تسليت مي دهد. پيامبر اكرم، همين مضمون را چنين فرموده است: دوراني براي اين امت پيش آيد، كه مرتكب معصيت و تهبكاري شوند، آن گاه براي توجيه اين سقوط و تباهي گويند: قضا و قدر خداوندي چنين اقتضا مي كرد. اگر چنين كساني را ديديد، به آنان برسانيد كه من از ايشان بيزارم. [10] پس نظام زندگي بر اصل ستمگري گروهي و ستمكشي انبوهي، و غناي بيكران دسته اي و فقر وحشتناك خلقي و... قرار نگرفته است. و اين همه فساد و ستم و فقر و تجاوز را، قضا و قدري اقتضاد نكرده است. و در مردمي كه اين انديشه وجود



[ صفحه 96]



دارد، به يقين، از مذهب نيست، بلكه از مواردي است كه درك صحيح از مذهب وجود نداشته، يا در تعليمات آن انحرافي رخ داده است. اگر جز اين است، پس آن همه خون دلها و رنجها براي چه بوده است؟ پيامبران براي چه مبعوث شدند؟ اسلام چرا آمد؟ محمد (ص) و علي (ع)، چرا آن همه كوشيدند و در برابر آن همه آزارها تاب آوردند؟ عاشورا چرا به وقوع پيوست؟ و چرا امام موسي بن جعفر (ع) آن همه در سياهچالهاي زندان بغداد به سر برد؟ و چرا...؟ مگر اينها همه براي آن نبود كه طبقه اي را كه ستم مي كرد از ميان بردارند و طبقه محروم را به آسايش برسانند. پس در اين صورت، اگر اين فكر را نپذيريم كه مسائل تباه زندگي، ساخته ستمكاران است، نه مولود تقدير، بايد بگوييم كه آن مصلحان با اصول تغيير ناپذير خلقت به ستيز برخاسته بودند، و با اراده ازلي پيكار مي كردند! و آيا چنين است، يا بر عكس، در راه خدا و رضاي او، به پا مي خاستند؟


[1] تحف العقول، چاپ كتابفروشي اسلاميه (1384 ش):436.

[2] قرار داد اجتماعي:146.

[3] جنگ شكر در كوبا:49.

[4] العروه الوثقي - كتاب الزكاه، مسائل متفرقه (خاتمه)، مسئله...: 21 اذا كان ممتنعا من الزكاه، لا يجوز للفقير، المقاصه من ماله، الا باذن الحاكم الشرعي في كل مورد.

[5] العروه الوثقي - كتاب الزكاه، مسائل متفرقه (خاتمه)، مسئله 23: يجوز صرف الزكاه من سهم سبيل الله في كل قربه حتي اعطاوها للظالم، لتخليص المومنين من شره، اذا لم يمكن دفع شره الا بهذا.

[6] تاريخ انديشه هاي تربيتي:202.

[7] تاريخ انديشه هاي تربيتي:208 - 205.

[8] تاريخ الفلسفه العربيه، ج 154:1.

[9] نمايشنامه ننه دلاور:168.

[10] جبر و اختيار - علامه جعفري تبريزي:251 - 250، نقل از كتاب الصراط المستقيم.