کد مطلب:275860 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:155

علامه مجلسي
معناي توكل اين نيست كه به طور كلي، كوشش را درباره امور ضروري و احتياط را در مواردي كه احتياط لازم است، كنار بگذاريم، بلكه انسان بايد، چاره جويي كند، اسباب فراهم آرد، نهايت حرص بسيار نزند. و تكيه اش بر كوشش خود و اسبابي كه فراهم مي كند نباشد، بلكه بر سبب ساز واقعي باشد. اين دستور شريعت است. [1] پس توكل را اين دو بزرگ و متبحر در معارف و شناخت دين، چنين تعريف كردند كه شخص بكوشد و سعي و كوشش را كنار نگذارد. نهايت انسان موحد، غافل از خدا و واگذار - كردن كار به خدا نخواهد بود. پس كار است و واگذار كردن آن به خداوند. نه ترك كار. كوشش است نه ترك آن. فراهم آوردن اسباب است، نه به اميد فرشتگان و ارواح نشستن. و مي دانيم كه فراهم كردن اسباب هر چيز متناسب با آن است. و نيازي به توضيح ندارد كه اسباب نيز اسباب عادي است، نه جز آن. نهايت اگر با نيت پاك آغاز به كار شد، و كار از روح توكل سرشار بود، خداوند هم وعده داده است كه راهنمايي و ياري كند: و الذين جاهدوا فينا، لنهدينهم سبلنا، و ان الله لمع المحسنين. بدين گونه تعليم اصيل اسلام، كه به بركت خاندان



[ صفحه 101]



وحي، آموخته شده است اين است كه اگر خواستي جدي باشد و برخاستني نيز جدي، همراه كوششي پيگير، برنامه ها، سرنوشتها، دگرگون شود و بدبختي و تيره روزي جاي خود را به خوشبختي و نيك روزي دهد. از نيمه راه نيز مي توان برگشت. و اگر روي اصل روابط پديده هاي اجتماعي و پي آورد پديده اي پديده ديگر را (مثلا پي آورد خود كم بيني و عدم ايمان به شخصيت، تسليم را، و تسليم، تسلط روشهاي ناهنجار را و... (، اجتماعي ناگزير رو به سقوط برود، باز مي تواند در صورتي كه بخواهد و تصميم بگيرد و مردانه گام بردارد و مجاهده كند، به سوي مسير تعالي بازگردد، و از نكبت و نابساماني - كه تقريبا نتيجه حتمي كار خود انسان بوده است - نجات يابد. در گذشته آياتي از قرآن آورديم بدين مضمون كه، خداوند بندگان را ياري مي كند، در صورتي كه سستي و كوتاهي را كنار بگذارند، و دست خداوند بسته نيست، و دائما بر موجودات نظارت دارد. و هر لحظه توانايي تغيير دادن پديده هاي ايجاد شده جهان را داراست. [2] شيعه به چنين اصولي معتقد است. و همين اصول و همين اعتقاد، نويد مي دهد كه تيره روزيها را هيچ پايندگي و دوامي نيست. و كسي آنها را ابدي و زوال ناپذير قرار نداده



[ صفحه 102]



است. و همين طرز فكر خود زادگاه اميد به زندگي بهتر است. خلاصه، فلسفه تربيتي اسلامي، مبتني برفرار نيست، مبتني بر مبارزه است، بر پايمردي و ثبات. تفكر صحيح اسلامي اين است كه همه چيز اين زندگي تغيير پذير است، و هيچ كژي و كاستي پايدار نيست. در نظام آفرينش، براي ما راه دشواري تعيين نكرده اند. قلم قضا و قدر الهي خطي عليه ما ننوشته است. ما در گرو سرنوشتي شوم نيستيم، و اين سرنوشت است كه در گرو ماست. پس نبايد مايوس بود. و اگر در برابر، مشكلاتي وجود دارد و زندگي داراي وضعي است ناهنجار، نبايد آن را حتمي دانست، و علت را در جاهاي ديگر جستجو كرد، و شكست خورد، و تسليم شد، به اين عذر كه، از ازل اين طور خواسته اند، و سرنوشت چنين بوده است، و ناگزير بايد تن داد! پس اسلام، با تعاليم خود، ريشه هاي نهال زيانبار ياس و نوميدي را از بن بر آورده است. و در پرتو اصول ياد شده، همه چيز را ممكن و هر روشي را تغيير پذير دانسته است. اندكي بيشتر در مسئله فقر و علتهايش انديشه كنيم: طرز تفكر نوع مذهبيها اين است كه فقر به علل ماوراي طبيعي مربوط است. و فقير در برابر فقر، هيچ وظيفه اي ندارد جز تسليم و سر فرود آوردن؟!



[ صفحه 103]



اين پندار، اسلامي نيست، زيرا اسلام عقيده اي درست به عكس اين دارد. خداوند اگر مي خواست انسان فقير باشد، طبيعت را فقير مي آفريد، اما طبيعت را غني آفريده است، و همه آنچه را كه انسان بدان نيازمند است در آن قرار داده است. هوش و ادراك و ساير وسايل لازم را نيز به انسان داده است تا با كوشش و مجاهده خود، نيازهاي خويش را بر آورد. و آنچه كه مي نگريم كه در ستايش فقر گفته اند، مقوله اي ديگر است و داراي قيدها و شرطهايي است، و غالبا درباره فقر اختياري است - كه مسئله اي ديگر است - و مربوط نيست به جمع و جامعه و صرف نظر كردن از حقوق خود و اجتماع، و كامروايان را بر حال خود گذاشتن، و مستمندان را در فشار نظاره كردن. نيز اگر فقر - به صورت مطلق - ستايش شده است، بايد دانست كه براي مذلت و تحقير اشراف و اشرافيت است، و براي نيرو دادن به گروههاي فقير و بي چيز، تا خود كم بين نباشند. و حقارتي - به خاطر فقر - در خويش احساس نكنند. و انسانيت خود را ناقص نپندارند و خود را نبازند، و به تكبر توانگران و اشراف، به ديده حقارت بنگرند. اينجاست كه پيامبر و امامان با فقيران مي نشيند و به آنان نزديك مي شوند و از آنان دوست مي گيرند، و هر گونه رفتار اشرافي را تحقير مي كنند.



[ صفحه 104]



اين است، و گر نه جامعه بايد نيازمند نباشد. و فرد بايد از همه حقوق خود برخوردار گردد. و اگر به صبر نيز توصيه شده است، يا بر آن، نويدهاي اخروي داده اند، براي تربيت نفسي است، كه نيازمندان - نفسا - صابر و بي نيازگون باشند نه تكليفا و اقداما. به تعبير قرآن كريم، داراي تعفف باشند و چنان باشند كه كسي كه ايشان را نشناسد پندارد كه ايشان بي نيازانند، از آن كه نياز پيدا (آشكار) نكنند و از مردم چيزي نخواهند. [3] . اين است، نه اينكه تن به تحمل ستمي كه بر آنان مي رود بدهند، و از پايمال شدن حقوق خويش دفاع نكنند، و ستم پذير و ساكت باشند و از حق خود صرف نظر كنند. اگر جز اين است، پس آن همه اقدامات ابوذر غفاري - مسلمان بزرگ - و كوششهاي توانفرساي او در راه تعديل ثروت و جلوگيري از اسراف و اجحاف حكومت وقت، [4] براي چه بود؟ جامعه اي كه فقير باشد، و دچار تفاوتهاي ناروا و طبقات موهوم و امثال آن، در هيچ راه پيش نمي افتد، تا چه رسد به راه معنويت و كمال. حتي اگر ببينيم كه غرض از آفرينش هم عبادت و معرفت است، باز بايد وسايل رفاه و آسودگي مادي مردم فراهم باشد.



[ صفحه 105]



پيامبر اكرم (ص):

اي خدا، در نان ما بركت قرار ده. ميان ما و نان جدايي مينداز، اگر نان نبود نه مي توانستيم نماز بخوانيم نه روزه بگيريم و نه ديگر واجبات پروردگارمان را انجام دهيم. [5] .

امام علي (ع):

- به پسرش محمد حنفيه - من براي تو از فقر بيمناكم، از آن به خداي پناه بر، زيرا فقر و تنگدستي، موجب كاستي در دين، سرگردان شدن عقل، و بيزاري مردم است از انسان. [6] .

امام علي (ع):

فقر، مرگ بزرگ است. [7] .

امام صادق (ع):

فقر به كفر، نزديك است. [8] پس اگر زندگي مادي تامين نشود، سير معنوي انسان نيز دچار وقفه مي گردد، زيرا فقر چنانكه كالبد را مي خورد، روح را هم مي فرسايد. حالات رواني مردم ناتوان، سرشار از سستي، زبوني و كاهلي است. مي شود گفت ناتوان، از همه چيز ناتوان است. [9] .



[ صفحه 106]



منطق قرآن اين است: اين زندگي زيبا و پر مايه و غني را خداوند آفريده است، و آن را مسخر انسان كرده است تا هر چه مي خواهد از آن بهره مند شود.

قرآن كريم:

آيا نمي نگري كه خداوند آنچه را در زمين است براي شما رام كرد؟ [10] آيا نمي نگريد كه خدا آنچه را در آسمانها و در زمين است براي شما به فرمان كرد، و تمام كرد، و فراخ و بسيار قرار داد بر شما نعمتهاي خويش را، هم نعمتهاي ظاهري و هم نعمتهاي باطني را؟ [11] ... در قرآن بيش از 20 آيه است، كه در آنها سخر و سخرنا آمده است، با اضافه به: بحر (دريا)، سماوات (آسمانها)، ارض (زمين)، شمس (خورشيد)، قمر (ماه)، انهار (رودها)، جبال (كوهها)، و ما في الارض (هر چه در زمين است). اين آيات بشر را به جهاد با طبيعت و استفاده از ذخاير آن دعوت كرده است.

قرآن كريم:

زمين را بگسترديم، و در آن كوهها در افكنديم، و از هر چيزي، سنجيده و موزون، در آن رويانيديم. [12] .



[ صفحه 107]



پس اين زندگي، موزون و سنجيده آفريده شده است. بنابر اين، هر جا كه سنجيدگي نباشد و توازن به هم خورد، از آفرينش و چيزها ناشي نيست. از كجرفتاري انسان است، و از ستم گروهي بر گروه ديگر، و امتياز طلبي گروهي نسبت به ديگران... نيز قرآن كريم مي گويد: ما همه راههاي معيشت و زندگي شما را در جهان پديد آورديم، و هم راههاي زندگي آنان را كه شما روزي رسانشان نيستيد. [13] در تعبير قرآن، در آيه بالا، معايش است: و جعلنا لكم فيها معايش. و مقصود از تعبير به لفظ جمع، هر راهي است كه براي زندگي هست. نيز قرآن مي گويد: الله زمين را براي شما فرو دست و فرمانبردار بيافريد. پس در اطراف آن سير كنيد، و از روزي الله بخوريد. و (سرانجام) از گور برخاستن، براي رفتن به سوي اوست. [14] بدين گونه اسلام، عوامل نارسايي و كمبود مواد زندگي را روشن مي سازد، و تسليم در برابر هر گونه كمي و بي چيزي را تخطئه مي كند، زيرا اين امور - و در راس آنها فقر - زاده قوانين



[ صفحه 108]



خلقت نيست، بلكه نتيجه استثمار گروهي و تسليم شدن گروه ديگر است، يا بر اثر تنبلي و بيكارگي است، كه براي استفاده از منابع طبيعي كوشش نمي شود، و آنچه سد راه بهره برداري از طبيعت است از ميان نمي رود، و يا استخراج مي شود، ولي... پس چنانكه براي استخراج معدني بايد با طبيعت به نبرد برخاست، و خشونت طبيعت را از ميان برد، و آن را رام و به فرمان كرد (تعبير قرآن را فراموش نكنيم كه واژه تسخير و - درباره زمين - دلول را كه به معناي رام و به فرمان است به كار برده است، يعني طبيعت در دست انسان است)، همين گونه بايد كليه عواملي را كه مانع بهره برداري از مواد طبيعت است نرم و رام كرد. اين خواني است گسترده كه انسان را بر آن نشانده اند، لقمه را ديگر بايد خود بردارد. كناره گزيدن، و متاع سفره به يغما رفتن، و جرم را بر گردن ماوراي طبيعت گذاردن، كاري عبث است. و نه تنها عبث، بلكه گناه است و بدعت، و اگر كسي چنين فكري را در جامعه القا كند، مردم را با تربيتي ضد دين و ضد منطق دين بار آورده است.

امام علي (ع):

هيچ فقيري گرسنه نمي ماند، مگر به خاطر آن بهره اضافي كه غني مي برد. [15] .



[ صفحه 109]



امام صادق (ع):

مردم كه فقير و نيازمند و گرسنه و برهنه شده اند، همه به خاطر گناهكاريهاي توانگران است. پس مي سزد كه خداي متعال، رحمتش را از آنان كه حق خدا (حق مستمندان) را از دارايي خويش نمي پردازند، باز دارد. [16] نيك بنگريد كه علي و امام صادق عليهما السلام فقر را به سرنوشت، يا به تهيدستي طبيعت و منابع رزق بشر، نسبت نمي دهند، بلكه با جمله حصري، آن را به ستم و بهره برداري و اسراف و گناه توانگران نسبت مي دهند، و علت منحصر را همان مي دانند. علي نمي گويد: ما جاع فقير الا بقضاء الله و تقديره يا: جاع فقير الا لفقر الارض و قله ما فيها من الرزق هرگز، بلكه مي گويد: ما جاع فقير الا بما متع به غني...، اين توانگران بي خبرند كه مردم را فقير مي كنند. يك سوي شهري، يك مهماني چند نفر و فلان مبلغ صورت حساب، آن سوي ديگر شهر، بينوايان و زاغه نشينان را به وجود مي آورد؟ و اين مثل، دانه ارزني است از هاموني ارزن، و قطره اي است از اقيانوس كبير. از سوي ديگر، اسلام هم ظالم و هم مظلوم هر دو را مسئول مي داند. در كتاب كافي - باب زكات - آمده است كه امام مي فرمايد: تارك الزكاه و قد وجبت له، مثل مانعه و قد



[ صفحه 110]



وجبت عليه، يعني: - آن كس كه حق خود را نستاند، مانند كسي است كه حق واجب را نداده است. بنابر اين، دردها، فقرها، كژيها، كاستيها و ديگر بدبختيها، معلول انحراف از زندگي طبيعي و صحيح است نه از سرنوشت و تقدير. قانون آفرينش بر پايه صحت و سلامت بنا شده است، نه بر بيماري و بيمار گونگي، بر بي نيازي نه بر فقر، بر توان و قدرت نه بر زبوني و واماندگي، بر آزادي نه بر بردگي. [17] و اگر گاهي در پي انحراف از مسير طبيعي، دردي بروز كرد، درمان آن در طبيعت هست، و راهها براي هر كاري باز است و چاره ها فراوان، و ياس بي مفهوم. اين بود اشاره اي كوتاه، به تباهي و تيرگيي كه به درون فرد راه مي يابد. اكنون بايد توجه به اين موضوع نيز داشت كه فساد جامعه و اجتماع و نوسانهايي كه در آن هست، و فراز و نشيبهاي آن، در صلاح يا فساد، همين گونه است، يعني ريشه و علت آنها را نبايد در ماوراي طبيعت و بيرون از حدود مسئوليت افراد و نظام حاكم جستجو كرد، بلكه همه اين امور و اضداد آنها، به نهادهاي جامعه و افراد آن بستگي دارد. پس نبايد از اجتماعي كه رو به فساد گذارد، و اصول درستي و نيكي در آن متروك شد، مايوس گشت و كنار رفت و مسئوليت را بر گردن مفاهيم كلي (محيط و امثال آن) گذاشت.



[ صفحه 111]



ممكن است اينجا ياس - در آغاز - صحيح به نظر برسد، با اين توجيه كه جامعه از تسلط فرد بيرون است، و از حدود قدرت فرد فراتر. و فرد ناتوان چگونه مي تواند جلو سيل محيط را بگيرد؟ پس ناگزير بايد چون پر كاهي دستخوش امواج جامعه باشد، و باكژيها و كاستيهاي محيط خود بسازد، يا اعراض كند. نيز به علت اينكه فساد جامعه و گروه، همه انسانيتها و فضيلتها را در خود نيست مي كند، پس در چنين جامعه اي كارهاي فردي اثري ندارد، و با ريگي نمي توان دريا را به موج آورد. منتسكيو مي گويد: در جامعه اي كه واژگونه اداره مي شود، چرا رنج بيهوده مي بريد، و فرزند خود را شرافتمند بار مي آوريد، زيرا همان دم كه فرزند شم وارد جامعه شد، براي گذراندن زندگي، مجبور است با شرافت خود وداع گويد. [18] پس در درون اين جامعه واژگونه، افراد هر فضيلت را بخواهند و دنبال آن بروند، ناگهان مي بينند رذيلت شده است. آنان كششي به سوي فضيلتها داشتند و امواج نيرومند محيط به سوي ديگر، به سوي رذيلت. گر چه اين توجيه به ظاهر درست مي نمايد، و در اجتماع واژگونه همه چيز واژگونه است. ليكن از نظر طرز تفكر اسلامي



[ صفحه 112]



اين انديشه صحيح نيست. و طبق تعاليم اسلام، مسئوليت و تكليف از اينها بالاتر و والاتر است. و با اين انديشه ها انسان نمي تواند خود را تبرئه كرده شانه خالي كند. اسلام براي پايداري فضيلتها، نخست انسان را به محيط توجه مي دهد، و اهميت آن را گوشزد مي كند. دستورات فراواني درباره اصلاح محيط و جامعه داده است، و مسئوليتهاي اجتماعي را بر گردن افراد گذارده است، تا بدانجا، كه در هر حادثه اجتماعي، همه افراد آن اجتماع را مسئول مي داند. پس در جاهايي هم كه نظام گروهي و اجتماعي بر پايه كج و فاسد استوار شده است، باز فرد بدون تكليف نيست، و نمي تواند به اين منطق تكيه كند كه در جامعه واژگونه فضائل فردي هم نتيجه واژگونه مي بخشد، و به اين علت فضيلتها را ترك گويد، بلكه باز مسئوليت دارد، بلكه وظيفه در چنين شرائطي سنگينتر است. در اين گونه موارد، فرد با توجه به بينش اسلامي، نخست موظف است، فضيلت و انسانيت را در خود پايدار و زنده نگاه دارد، آن گاه در ديگران. و اين تكليف و مسئوليت مرزي نمي شناسد، نه زماني و نه مكاني. يك گروه بزرگ، از گروههاي كوچك تشكيل مي شود. و اگر تاثير بر گروه بزرگ ممكن نبود، بر گروههاي كوچك امكان پذير است، دست كم يك گروه خانوادگي. و همين مقدمه تاثير بر گروههاي بزرگ است. زيرا اين روشن است كه اگر شاخه يك



[ صفحه 113]



درخت را باغباني كرديم و پيراستيم، ناگزير درخت نيز پيراسته و اصلاح شده است. پس اين انديشه از نظر منطق اسلامي صحيح نيست و اسلام اين را نمي پذيرد كه اگر اجتماعي بيراهه رفت، افراد از آن پيروي كنند و تسليم شوند، يا آن اجتماع را رها كنند، به اين جهت كه كار فرد بي نتيجه و فاقد ارزش است. هنگامي كه خورشيد را از دست دادي، اگر اشك بريزي، ستارگان را نيز از دست خواهي داد. [19] اگر در كارهاي بزرگ ناتوان بوديم، از مقدمه كارهاي بزرگ (ساختن افراد و گروههاي كوچك) نبايد غفلت بورزيم. اگر فضا ابر آلود و تيره شد و خورشيد را از دست داديم، از نور ستارگان روشني مي گيريم و به سوي خورشيد مي شتابيم. در اينجا يك سخن ديگر از ما پاسخ مي طلبد. و آن اين است كه اگر گروه به سويي رهسپار شد، فرد چگونه مي تواند به سويي ديگر رهسپار گردد؟ در جواب اين سخن مي گوييم: آن طور كه از قرآن و روايات اسلامي روشن مي گردد، و از نظر واقعيتهاي خارجي نيز همين گونه است، محيط اجتماعي، جبر و الزامي مطلق



[ صفحه 114]



به وجود نمي آورد. البته نيرومندي قدرتها و كششهاي اجتماعي را نمي تواند منكر شد، ليكن اين كششها قدرت و اختيار فرد را از ميان نمي برد، و آزادي را سلب نمي كند. روي همين واقعيت است كه در فاسدترين و نادرستترين جامعه ها، انسانهاي درست و صالحي داشته ايم، هم در گذشته و هم در دنياي كنوني. در قران، سرگذشت بعضي از افراد آمده است. داستان حبيب نجار - كه در روزگار سياه حكومت فرعون بر مصر زندگي مي كرد، و انساني بلند پايه بود - يكي از آنهاست. نيز بيشتر پيامبراني كه قيام مي كردند، جز عده اي انگشت شمار، طرفدار نداشتند. همه اينها، امكان حفظ و ابقاي هر گونه انسانيتي را در منجلاب فساد و بدبختي به ثبوت مي رساند. بنابر اين، مسئوليت هست، تا آنجا كه قدرت هست. و در محيطهاي واژگونه، ياس و سرخوردگي مفهوم ندارد، در صورتي كه ديد اسلامي ياد شده وجود داشته باشد. آن گاه كه از شيوع فساد به ناله آمديد، و خواستيد ميدان را بگذاريد و بگريزيد، اندكي سرگذشت مقاومتهاي پيامبران و ديگر مصلحان بشري را مطالعه كنيد، تا حس مسئوليت فرو مرده را در وجود خود شعله ور سازيد. خلاصه: اسلام فرد را در برابر محيط مسئول مي داند، مسئوليتي شديدتر از مسئوليتهاي فردي (يعني مسئوليت فرد



[ صفحه 115]



در برابر خود و در برابر فرد ديگر). و آن گاه كه محيط به بيراهه رفت، فرد وظيفه دارد از كار و فعاليت دست بر ندارد. فلسفه اسلام، فلسفه فرار و ياس نيست، فلسفه مبارزه، كار و اميد است. هر كس هر اندازه مي تواند، بايد از فساد و ظلم جلوگيري كند، و هيچ گاه به عنوان آخرين تكليف، ياس و انزوا پيشنهاد نشده است. در صورتي كه اجتماع آن اندازه فاسد شده باشد كه با تماس با گروه، فرد فاسد شود و هر گونه كوشش نتيجه اي احتمالي نيز نداشته باشد، در اين صورت كناره گرفتن، براي حفظ يك فرد كاري عقلايي است. ليكن اين فرضي بيش نيست، زيرا اگر ايمان و عقيده در شخص محكم و جاذبه فضيلت در فرد نيرومند باشد، چگونه ممكن است اين گونه تماسها فرد را از مسير منحرف كند؟ ضعف جاذبه فضيلت در فرد و سستي ايمان است كه باعث مي شود افراد با برخوردها رنگ بگيرند و اصالتها را از دست بدهند. از اين سخن هم كه بگذريم، باز نمي توانيم شانه خالي كردن از زير بار تكليف را اسلامي بدانيم زيرا: آنچه از روح تعليمات دين به دست مي آيد، اين است كه اصولا كوشش براي اصلاح جامعه مطلوب است، بلكه تكليف است. و خداي بزرگ آن را از انسان خواسته است. و



[ صفحه 116]



اين تكليف - مانند عبادات - براي همه افراد جامعه است و استثنا بردار نيست، اگر چه با شكست روبرو شود. چون اين راه به سوي كسي است كه در آنجا شكست مفهوم ندارد. بايد پايان راه را نگريست و انجام آن را، نه آغازش را. در آغاز كار ممكن است شكست باشد، ليكن در فرجام هماره پيروزي است. زيرا به جاودانگيها پيوند مي يابد، به خدا، به آينده بشريت و دنياي ديگر... بر پايه اين فلسفه اعتقادي (اگر كاري براي خدا بود پاداش دارد و خير آن باقي است)، هر كاري كه در راه هدف باشد، جاودانه و پايدار است، اگر چه در اجتماعي، براي مدتي، بي اثر و زايل جلوه كند. جرج جرداق مي گويد: علي، در جنگها مطلقي را در نظر مي گرفت، كه در راه آن شكست و پيروزي معنا نداشت، اگر شكست هم مي خورد، پيروز بود. [20] جان سخن اينكه در اسلام، واقعه عاشورا هست، نه داستان اصحاب كهف. برخي از محدثان فاضل احتمال داده اند كه اينكه - بنابر نوشته بعضي از مورخان - سر مطهر امام حسين، بر روي نيزه، از ميان آن همه آيات قرآن، اين آيه را



[ صفحه 117]



تلاوت كرد: ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا؟ [21] يعني: مي پنداري كه مردمان آن غار و ده (اصحاب كهف)، از ميان آيات ما، بس شگفت بودند؟، شايد به اين منظور بوده است كه با تلاوت اين آيه بگويد: تو مي پنداري داستان اصحاب كهف عجيب است، كه از ستمگر زمانه - براي رهانيدن دين خويش - دور شدند و به كهف پناه آوردند، نه، عجيب داستان ماست كه با عزم استوار و پنجه آهنين خويش در سينه ستمگر فرو كوفتيم. در روز هشتم ماه ذي حجه، كه مردمان از همه سوي جهان اسلام، براي عبادت بزرگ به مكه سرازير مي شوند، از آن معبد مقدس در آمديم. در دل دشتها راه پيموديم. هر جاي، بيدار و بيدارگر بوديم، تا سرانجام، در يك درگيري كامل، با سپاه جابران، در يك نيم روز بزرگ، خون خود و جوانان و كودكان و يارانمان را، در راه حق و انسانيت جاويد هديه كرديم. سرهاي خونين خود را، چون مشعلي خونسوز، به عنوان شعاري خروشان از ابديت حق و عدل، به سر نيزه ها فرستاديم. و شيرزنان پاك و بزرگ خويش را روانه كرديم تا در درون مقر ستمگران فرياد ا من العدل يابن الطلقاء؟ بر آورند، داستان ما شگفت است! اين طبيعت و روح اسلام است. و با همين اصل، قيام پيامبران و پيروان آنان را توجيه مي كنيم، زيرا برخي از آن رستاخيزها را به ظاهر اثري نبود. آنان از صفر شروع مي كردند و



[ صفحه 118]



بيشتر اوقات ظاهرا پيروزي به دست نمي آوردند. اما آنان در خود راه هدف را مي ديدند و مي دانستند كه اين تلاشهاي به - ظاهر شكست خورده، هم نزد خداي ارزشمند و جاودان است، و هم در تراكم نيروهاي تاريخ، و بيدار كردن نسلها و...


[1] سفينه البحار، ج 683:2: قال العلامه المجلسي: ثم ان التوكل ليس معناه ترك السعي في الامور الضروريه و عدم الحذر عن لامور المحذوره بالكليه، بل لابد من التوسل و الاسباب، علي ما ورد في الشريعه، من غير حرص و مبالغه فيه. و مع ذلك لا يعتمد علي سعيه و ما يحصله من الاسباب، بل يعتمد علي مسبب الاسباب.

[2] جبر و اختيار:268.

[3] قرآن كريم، سوره 2 (بقره)، آيه 273، كشف الاسرار، ج 1: 740 - 739.

[4] الغدير - چاپ بيروت، ج 292:8 به بعد.

[5] وسائل الشيعه - ابواب التجاره: اللهم بارك لنا في الخبز، و لا تفرق بيننا و بينه، و لولا الخبز ما صلينا و لا صمنا و لا ادينا فرائض ربنا.

[6] نهج البلاغه - فيض الاسلام:1228 و سفينه البحار، ج 380:2: يا بني اني اخاف عليك الفقر، فاستعذ بالله منه، فان الفقر منقصه للدين، مدهشه للعقل، داعيه للمقت.

[7] نهج البلاغه:1156 و سفينه البحار، ج 379:2: الفقر، الموت الاكبر.

[8] سفينه البحار، ج 378:2: كاد الفقر ان يكون كفرا.

[9] براي توضيح بيشتر، در اين باره، انسان گرسنه ديده شود.

[10] قرآن كريم، سوره حج (22)، آيه 65: الم تر ان الله سخر لكم ما في الارض....

[11] قرآن كريم، سوره لقمان (31)، آيه 20: الم تروا ان الله سخر لكم ما في السموات و ما في الارض، و اسبغ عليكم نعمه، ظاهره و باطنه....

[12] قرآن كريم سوره حجر (15)، آيه 19: و الارض مددناها و القينا فيها رواسي، و انبتنا فيها من كل شي ء موزون.

[13] قرآن كريم، سوره حجر (15)، آيه 20: و جعلنا لكم فيها معايش، و من لستم له برازقين.

[14] قرآن كريم، سوره ملك (67)، آيه 15: هو الذي جعل لكم الارض ذلولا، فامشوا في مناكبها، و كلوا من رزقه، و اليه النشور.

[15] نهج البلاغه فيض الاسلام:1232 و از چاپهاي اخير: 1242.

[16] وسائل الشيعه - كتاب الزكاه، باب الحقوق في المال سوي الزكاه: و ان الناس ما افتقروا و لا احتاجوا و لا جاعوا و لا عروا، الا بذنوب الاغنياء. و حقيق علي الله - تبارك و تعالي - ان يمنع رحمته من منع حق الله في ماله....

[17] به اين جهت در كتب حقوقي ما آمده است: الاصل في الانسان الحريه. رواياتي نيز به اين مضمون داريم: خلقك الله حرا، فكن كما خلقك - خداوند تو را آزاد آفريد، پس همان گونه آزاد باش. ان الله لم يخلق من آدم امه و لا عبدا - خداوند از آدم، برده و كنيز نيافريده است. و در نهج البلاغه آمده است: لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا - خداوند تو را آزاد آفريده است، پس برده كسي مشو و بردگي را نپذير - (فيض الاسلام، ص 929، چاپهاي اخير). و از اين روست كه در فقه، كتاب العتق داريم، نه كتاب الرق، يعني آزادي و ادامه سير طبيعي زندگي. پس از اينكه - به علت انحراف - بردگي پديد آمده باشد.

[18] نمايشنامه ننه دلاور:200.

[19] نيلوفر عشق:154.

[20] الامام علي صوت العداله الانسانيه، ج 42:1.

[21] قرآن كريم، سوره كهف (18)، آيه 9، كشف الاسرار، ج 640:5.