کد مطلب:276102 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:14

نويد وصل




به من ز يار سفر كرده ام خبر نرسيد

شب فراق دراز آمد و سحر نرسيد



ز هجر يار دلم خون و سينه ام سوزان

چه شد، كه اين شب هجران دل به سر نرسيد



سر شك ديده من صبح و شام مي بارد

هنوز لحظه ديدار چشم تر نرسيد



ندايي از لب يعقوب روزگار رسيد

كه كور گشتم و از يوسفم خبر نرسيد



به كودكان يتيم و به مادران غمين

نه از پدر خبري، نامه از پسر نرسيد



به تلخي غم هجر تو خو گرفتم و حيف

نويد وصل تو شيرين تر از شكر نرسيد



بگفت هاشمي بينوا به سوز و نوا

هزار ناله ما را يكي اثر نرسيد