کد مطلب:277001 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:79

ماوراء النهر
اما اگر مقصود حديث از «وراءالنهر» (ماوراءالنهر) باشد، باز هم آنچه را كه درباره ي موقعيت جغرافيايي عراق متذكر شديم نسبت به «ماوراءالنهر» نيز صادق است زيرا: ماوراءالنهر، در لسان اخبار و روايات و تاريخ عبارت از: سرزمين خراسان و مناطق اطراف و دور و بر آنست. كه در نتيجه باز هم منظور و مقصود روايت از اين سرزمين همان حدود جغرافيايي منطقه ي خراسان وسرزمين فارس، و بالاخره مراد از آن كشور همسايه ي عراق، يعني: سرزمين ايران است و اين مطلب از نظر مشخصات جغرافيايي، و تقسيمات اقليمي قديم كه پيشينيان، كليه ي خشكيهاي عالم را به هفت قسمت تقسيم نموده و هر قسمت را بنام «اقليم» نام نهاده اند، ثابت و مسلست.

ياقوت حموي، در كتاب معروف خود بنام «معجم البلدان» درباره (ماوراءالنهر) چنين



[ صفحه 411]



مي نويسد:

مقصود از: ماوراءالنهر، عبارت از آن مناطقي است كه در پشت نهر «جيحون» قرار گرفته و آن در سرزمين خراسان واقع شده است.

سپس وي در توضيح كلمه ي (ماوراءالنهر) چنين مي نويسد:

مناطقي كه در سمت شرقي رود «جيحون» قرار گرفته، بلاد (هياطله) نام دارد كه در دوران اسلام آنرا «ماوراءالنهر» ناميده اند، و مناطقي كه در طرف غربي اين رودخانه واقع شده سرزمين خراسان و ولايت خوارزم است. كه البته «خوارزم» جزء خراسان نيست بلكه خود يك منطقه ي جداگانه اي است. [1] .

مؤلف كتاب «مجمع البحرين» نيز در ماده ي (جوح) درباره ي رود «جيحون» چنين مي نويسد:

«رود جيحون، بنابر آنچه گفته شده، رودخانه اي است كه در پشت (خراسان) قرار دارد. اين رودخانه از قسمت شرقي (بلخ) از منطقه اي از نواحي بلاد ترك، سرچشمه مي گيرد و بسوي غرب رهسپار مي شود، و از سرزمين خراسان عبور مي كند، و سپس از سرزمين «خوارزم» خارج شده و از آنجا مي گذرد تا اينكه در نتيجه، بدرياچه ي خوارزم بنام «آرال» مي ريزد». [2] .

نتيجه اي كه از اين توضيحات در مورد كلمه ي (وراءنهر) بدست مي آيد اين است كه:بهر حال: مقصود از اين كلمه هر چه باشد: حدود جغرافيائي منطقه ي قيام آن دليرمرد آزاده، و انسان پرتلاش و جهادگري كه زمينه ساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليه السلام است، خواه ناخواه از پشت نهر دجله از سمت شرق، يعني: بلاد فارس، و سرزمين (ماوراءالنهر) است كه در هر صورت مقصود از آن، سرزمين خراسان و در نهايت كشور اسلامي ايران است.

ضمنا بايد توجه داشت: اينكه ما گفتيم مقصود از (ماوراءالنهر) خراسان، و در نتيجه منظور از آن كشور اسلامي ايران است، بدين لحاظ است كه: گرچه در بسياري از روايات نام خراسان به چشم مي خورد اما در عين حال: چنانكه قبلا هم بطور مفصل در



[ صفحه 412]



اين باره سخن گفته ايم مقصود از روايات از ذكر نام خراسان خود خراسان معهود فعلي نيست، بلكه هدف از كلمه ي «خراسان» كشور ايران است.

و چنانكه در حديث بعدي و ساير احاديث ديگري كه بعدا خواهد آمد، ملاحظه خواهيد فرمود، بخوبي متوجه خواهيد شد كه مراد روايات از خراسان نفس خراسان مشهور نيست، و بالاخره تصديق خواهيد شد كه مراد مآلا در برخي از روايات تقريبا به اين مطلب تصريح شده كه قيام قيام كننده از خود خراسان، يعني: همان شهر مقدس معهود نخواهد بود.

در هر صورت چنانچه شما خواننده ي عزيز با ما همراهي كنيد و مطالب اين بخش را با دقت مورد مطالعه قرار دهيد بروشني خواهيد دريافت كه فريادگر انقلابي و يكه تاز ميدان نبرد و درهم شكننده ي لشكريان سفياني در واقع همان (سيدحسني) معروفي است كه قيام او از طرف قزوين و طالقان و ديلم است، و هرگز قيام او از خراسان و شهر مشهد مقدس نيست و اين چيزي است كه روايات آينده بدان گواهي خواهند داد.

اما حارث:

حارث: در لغت عرب به كسي گفته مي شود كه زمين را آباد كند و آن را براي زراعت و كشاورزي آماده و مهيا سازد.

راغب اصفهاني در كتاب «مفردات» در شرح، و معناي كلمه ي (حرث) كه لفظ (حارث) از آن گرفته شده است چنين مي گويد:

(حرث) بمعناي پاشاندن بذر در زمين، و آباد كردن آن براي كشت و زرع است. وي پس از آنكه آيه اي از قرآن را بعنوان مثال و شاهد ذكر مي كند، چنين مي گويد: از معني (حرث) آباد كردن و ساختن نيز كه در نتيجه ي زراعت حاصل مي شود تصور شده است.

سپس وي به سخنان خود چنين ادامه مي دهد: در روايت آمده است (أصدق الأسماء الحارث) يعني با حقيقت ترين نامها كه دروغ در آن راه ندارد نام زراع و كشاورز است.

و نيز مي گويد: روايت شده «احرث في دنياك لاخرتك» يعني: در دنيا براي آخرتت زراعت كن، آنگاه اين دانشمند چنين نتيجه گيري مي كند كه: (بنابراين از تصور معني آباد كردن در مورد معني كلمه ي (حرث) انجام عمل نيك، و كار شايسته در دنيا براي آخرت



[ صفحه 413]



تصور ديگري است كه آن تصور، تشويق نمودن و وادار ساختن، براي عمران و آبادي زمين در اثر زراعت است) [3] .

روي اين بيان، نتيجه اي كه از معناي كلمه ي (حرث) و (حارث) بدست مي آيد اين است كه: كلمه ي (حارث) در حديث سابق الذكر، در حقيقت اسم نيست و بيشتر از هر چيز جنبه ي وصفي دارد و لقبي بيشتر محسوب نمي شود.

و از اينجا فهميده مي شود كه اطلاق لفظ و كلمه ي «حارث» در حديث مذكور بر شخص نامعين و ناشناخته اي كه از پشت رود دجله، و از طرف شرق، قيام مي نمايد، در حقيقت كنايه از وجود يك شخص زحمتكش، و انسان جهادگر، و مرد خدمتگذار وارسته اي است كه علاوه بر تحمل رنجها و سختيها و مشقتها و ناراحتيهاي فراوان در دوران زندگي؛ و صرف عمر گرانمايه ي خود در راه جهاد در راه خدا و عمران و آبادي كشور در طول دوران زمامداري، زمينه ساز حكومت جهاني حضرت مهدي عليه السلام نيز خواهد بود.

و اما منصور:

اين اسم هم مانند لفظ (حارث) بر نام شخص معيني كه نام وي «منصور» باشد دلالت نمي كند، بلكه تنها چيزي كه از اين لفظ فهميده مي شود اين است كه: كلمه ي «منصور» يعني: انسان پيروز، صفتي از اوصاف شخصي را بيان مي كند كه او معمولا در جنگها فاتح و غالب و پيروز است.

و اين صفت پيروزي در جنگ، بطوري كه از بسياري روايات فهميده مي شود، غالبا مربوط به شخصي بنام «شعيب بن صالح» است كه وي فرمانده سپاه، و سردار لشكريان پيروزمند «سيدحسني» مي باشد، كه البته (شعيب بن صالح) ظاهرا نام رمزي اين دليرمرد صحنه ي پيكار است، و كسي هم بحسب ظاهر او را نمي شناسد و او فرد گمنامي است كه پس از ظهور مبارك حضرت ولي عصر ارواحنا له الفداء شناخت خواهد شد همچنانكه وجود ذيجود «سيدحسني» براي خيلي از مردم ناشناخته خواهد ماند تا



[ صفحه 414]



زماني كه همه چيز آفتابي گردد و حق از باطل شناخته شود.

در هر حال به حسب ظاهر و العلم عندالله (منصور) لقب شعيب بن صالح است و شعيب هم، بنابر آنچه از برخي روايات استفاده مي شود سيدي هاشمي است كه پيش از ظهور حضرت مهدي عليه السلام فرماندهي سپاه «سيدحسني» را بعهده دارد، و يا اينكه از فرماندهان رده ي بالاي لشكر و سپاه در طول دوران جنگ است و بعد از ظهور پرچمدار حضرت، و فرمانده لشكريان آن جناب (رزقنا الله رؤية جماله الشريف) خواهد بود.

از آنچه تا بدينجا درباره ي لفظ «حارث» و كلمه ي «منصور» گفته شد مي توان چنين نتيجه گيري كرد كه: اين دو اسم، يعني: حارث و منصور، در حديث ياد شده كنايه از او شخصيت بزرگ سياسي انقلابي و دو انسان شجاع و متهور است كه يكي از آنها همان «سيدحسني خراساني» و ديگري فرمانده سپاهيان پيروزمند و دشمن شكن او، يعني: شعيب بن صالح است.

2- در حديثي كه از پيامبر عظيم الشأن اسلام درباره ي فتنه و آشوبهاي آخرالزمان رسيده، و در كتب حديث ثبت گرديده است چنين آمده است:

«من حديث أبي الحسن الربعي المالكي يسند الي رسول الله صلي الله عليه و آله قال: اذا وقعت الملاحم، بعث الله رجلا من الموالي، أكرم العرب فرسانا و أجودهم سلاحا يؤيد الله بهم الدين، فان قتل الخليفة في العراق، الرجل المربوع القامه، كث اللحية، أشقر الشعر، براق الثنايا، فويل لأهل العراق من أتباعه المراق، ثم يخرج المهدي منا أهل البيت، يملأ الأرض عدلا كما ملئت ظلما و جورا». [4] .

(پيغمبر گرامي اسلام فرمود: زماني كه جنگهاي سخت و خونيني (كه در آن كشته هاي فراوان باشد) در گرفت، خداوند مردي از «ايرانيان» را خواهد برانگيخت كه از نظر اصل و نسب گرامي ترين عرب، و از نظر سلاح (ابزار و آلات جنگي و اسلحه ي لشكريان) از همه ي «اعراب» برتر و بهتر و نيكوتر است و خداوند بوسيله ي «موالي» يعني: ايرانيان، دين را تأييد خواهد نمود.

پس در آن هنگام كه حكمران عراق، يعني: فرمانرواي اين كشور، در آن



[ صفحه 415]



سرزمين، آن مرد متوسطالقامه (و ميان قدي) را كه داراي ريش و محاسني انبوه، و موئي سرخ و سفيد، (و يا سرخ متمايل به زردي و دندانهائي سفيد و براق است به قتل رسانيد، واي بر اهل عراق «و مردمي كه در اين كشور زندگي مي كنند» از ظلم و ستم بي حدي كه از پيروان بي دين، و اتباع از خدا بي خبر آن حاكم ظالم بر آنها خواهد رفت، آنگاه پس از آن، مهدي ما اهل بيت آشكار خواهد شد و سراسر روي زمين را همچنانكه پر از ظلم و جور شده، از عدل و داد پر خواهد كرد).

كلمه ي ملاحم در متن عربي حديث، جمع (ملحمه)و در لغت عرب عبارت از جنگ بسيار سخت و خونيني است كه در آن كشتار زياد واقع شود و كلمه ي «موالي» جمع «مولي» است. و چنانكه قبلا هم درباره ي اين كلمه بطور مفصل صحبت كرده ايم كلمه اي است كه در لغت عرب معاني متعددي دارد تا آنجا كه مرحوم علامه اميني- عليه الرحمه- در كتاب پرارج الغدير براي كلمه ي (مولي) 27 معني ذكر فرموده است. [5] .

و ابن اثير در كتاب «النهايه» في غريب الحديث و الاثر، درباره ي كلمه ي (مولي) چنين مي نويسد: «و قد تكرر ذكر المولي في الحديث و هو اسم يقع علي جماعة كثيرة» يعني ذكر كلمه ي «مولي» در حديث مكرر آمده است و اين كلمه اسمي است كه بر جماعت بسياري اطلاق مي شود.

سپس ابن اثير در دنباله سخن خود چنين مي گويد: «و اين كلمه ي (مولي) معاني گوناگوني دارد كه از جمله ي آنها: «مولي» بمعني خداوند، و مالك، و آقا، و آزادكننده ي برده، و ياور، و محب، و تابع و همسايه، و پسرعمو، و هم پيمان، و داماد، و عبد، و همچنين بمعني بنده، و برده اي كه از قيد بندگي آزادشده، مي باشد و بيشتر اين معاني در حديث آمده است. و از اينرو بايد براي پي بردن به معناي واقعي كلمه ي «مولي» در هر حديث معناي مناسب آنرا پيدا نمود». [6] .


[1] معجم البلدان، ج 5 ص 45، ط بيروت، ماده «ماوراءالنهر».

[2] مجمع البحرين ج 2، ص 348 ط نجف، ماده (جوح).

[3] مفردات راغب، ماده «حرث».

[4] بشارةالاسلام، ص 29.

[5] الغدير ج 1، ص 362.

[6] النهايه في غريب الحديث و الاثر ج 5، ص 228 ماده ي (ولي).