کد مطلب:277057 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:79

خاتمه
اكنون كه مسئوليت خويش را به پايان برده و به آنچه مي خواستيم رسيديم بي تناسب نيست به مناسبت پايان كتاب و بحثي كه درباره ي (زمينه سازان انقلاب جهاني مهدي عليه السلام) به عمل آورديم، نظر خوانندگان گرامي را به جريان اجتماع اصحاب حضرت قائم عليه السلام و مراسم بيعت با آن بزرگوار در كنار خانه خدا در مكه معظمه جلب نمائيم.

مرحوم سيد بن طاووس «رحمه الله»، مشروح اين جريان را در كتاب «الملاحم و الفتن» از بيان «اميرالمؤمنين عليه السلام» اينگونه بازگو كرده است:

«اصبغ بن نباته، مي گويد: اميرالمؤمنين عليه السلام، خطبه اي خواند و از خروج حضرت مهدي عليه السلام و ياران او نام برد، ابوخالد حلبي يا كابلي عرضه داشت يا اميرالمؤمنين! اوصاف مهدي عليه السلام را براي ما بيان فرما؟ آن حضرت فرمود: مهدي عليه السلام از نظر خلقت، و اخلاق، و نيكوئي شبيه ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله است.



[ صفحه 549]



آيا مي خواهيد شما را از ياران او و نامهاي ايشان آگاه نمايم؟ عرضه داشتيم آري يا اميرالمؤمنين. فرمود: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه مي فرمود: اول آنها از بصره، و آخر آنها از (يمامه) خواهد بود.

آنگاه آن حضرت عدد اصحاب قائم عليه السلام را برشمرد و مردم هم مي نوشتند. تا اينكه فرمود: پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله آنها را براي من شماره فرمود: تا اينكه مطابق عدد اصحاب «بدر» 313 نفر شدند.

و سپس فرمود: خداوند آنها را از مشرق و مغرب زمين به يك چشم بهم زدن نزد خانه ي كعبه جمع مي كند و هنگامي كه بر اهل مكه وارد مي شوند مردم مكه مي بينند گروهي به دور (خانه ي) كعبه اجتماع كرده اند كه تاريكي و ظلمت از ميان آنها رخت بربسته و صبح اميد آنها طلوع كرده و يكديگر را صدا مي زنند و مي گويند: موعد نجات فرا رسيد و مردم به آنها نگاه مي كنند و فرمانروايانشان غرق در تفكرند.

آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: گوئي من هم اكنون آنها را مي نگرم، كه قد و قامت آنها يكي، زي و لباس آنها يكي، و صورت و شكل همه ي آنها يكي است و مثل اينكه چيزي را گم كرده باشند و به دنبال آن مي گردند درباره ي آن متحير و متفكرند. تا اينكه ناگهان آن مردي كه خلقا و خلقا و جمالا كه شبيه ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله است از پشت پرده ي كعبه بيرون مي آيد و نزد آنها مي رود و آنها به او مي گويند:

آيا تو همان مهدي موعود هستي؟ و او مي گويد: آري: من همان مهدي موعود مي باشم. آنگاه آن حضرت به آنها مي فرمايد: درباره ي چهل خصلت با من بيعت كنيد و راجع به ده خصلت با من شرط نمائيد.

احنف پرسيد: مولاي من آن خصلتها كدامند؟ علي عليه السلام فرمود: آنها با آن حضرت بيعت مي كنند كه: دزدي نكنند، زنا نكنند، كسي را (بناحق) نكشند، هتك حرمت محترمي را ننمايند، به مسلماني فحش ندهند، بمنزل كسي هجوم نبرند، و كسي را بغير حق نزنند، خود را به وسيله ي (طلا) زينت نكنند، لباس خز نپوشند لباس حرير در بر نكنند، نعلين هاي (صراره) نپوشند، مسجدي را خراب نكنند، راه بر كسي نبندند، در حق يتيمي ظلم روا ندارند، راهي را خوفناك نسازند، مكر و حيله ننمايند، مال يتيم را نخورند، هم جنس بازي نكنند، شراب نخورند، امانت را خيانت نكنند، خلف وعده



[ صفحه 550]



ننمايند، گندم و جو را احتكار نكنند، كسي را كه به آنها پناه مي برد بقتل نرسانند، شكست خورده ي (در جنگ) را تعقيب ننمايند، خوني را (بنا حق) نريزند، بكشتن شخصي كه در جنگ مجروج شده اقدام ننمايند، لباس زبر و خشن بپوشند، خاك را متكاري خود قرار دهند، نان جو بخورند، به چيز كم راضي باشند، براي خدا آنطور كه شايد و بايد جهاد نمايند، بوي خوش ببويند، و از نجاست دوري كنند. [1] .

و آن حضرت هم با آنها شرط مي كنند كه: معاشر و ملازمي براي خود انتخاب نكنند، هر وقت آنها راه بروند و هر جا آنها بخواهند او هم با آنها برود، به چيز كم قانع باشد، زمين را بياري خدا پر از عدل و داد نمايد آنطور كه پر از ظلم و جور شده باشد، خدا را آنگونه كه شايد و بايد عبادت كند. [2] .

آنگاه با لشكريان و سپاهيان حركت مي كند تا اينكه (وادي فتنه ها) را پشت سر مي گذارد، (و يا تا اينكه وادي فتنه ها متروك شوند) و سپس (حسني) با دوازده هزار نفر به آن حضرت ملحق مي شود و آن بزرگوار به (حسني) مي گويد: من از تو به اين امر سزاوارترم، و حسني از او مطالبه ي دليل و برهان مي نمايد، پس آن حضرت به پرنده اشاره مي كند، و پرنده بر كتف مباركش فرود مي آيد، و سپس عصائي كه در دست دارد بر زمين مي زند و عصا سبز مي شود بگونه اي كه شاخه و ساقه و برگ برمي آورد، آنگاه (حسني) لشكر را تسليم حضرت مي نمايد و خود در جلو لشكر قرار مي گيرد. و يا اينكه خروج حسني مقدمه خروج مهدي عليه السلام خواهد بود. [3] .

تفصيل قيام به روايت ديگر:

در حديث ديگري كه ابوبصير از امام صادق عليه السلام روايت كرده مشروح جريان قيام حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) و اجتماع ياران آن حضرت در مكه بدين صورت آمده است:

«مسعده مي گويد: ابوبصير از صادق آل محمد عليه السلام پرسيد آيا همانطور كه



[ صفحه 551]



«اميرالمؤمنين عليه السلام» شماره ي اصحاب قائم عليه السلام را مي دانست، جا و مكان آنها را هم مي دانست؟ فرمود: آري، به خدا قسم اسم آنها و اسم پدران آنها و (نام) جا و مكانشان را يكي يكي مي دانست.

ابوبصير، عرضه داشت: قربانت گردم هر چه را علي عليه السلام مي دانست امام حسن عليه السلام هم مي دانست، و آنچه را كه امام حسن عليه السلام مي دانست امام حسين عليه السلام هم مي دانست، هر چه را امام حسين عليه السلام مي دانست شما هم مي دانيد، پس مرا از تعداد اصحاب حضرت قائم عليه السلام و مكان ياران آن حضرت مطلع فرمائيد.

امام عليه السلام فرمود: روز جمعه بعد از نماز نزد من بيا. ابوبصير گفت: روز جمعه حضور حضرت شرفياب شدم فرمود: نويسنده و منشي تو كجاست؟ عرض كردم او كاري داشت و من خوش نداشتم كه وقت حاجت خود را به تأخير اندازم. آنگاه آن حضرت به شخصي فرمود: بنويس: [4] بسم الله الرحمن الرحيم

اين خلاصه ي آن چيزي است كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به علي بن ابي طالب عليه السلام املاء فرموده و نام و نشان اصحاب حضرت قائم عليه السلام كه هنوز در دنيا نيامده اند براي آن حضرت بيان فرموده است.

اصحاب حضرت قائم عليه السلام، در آن سالي كه در آن امر خدا ظاهر مي شود و صدائي از آسمان شنيده خواهد شد، همگي در يك شب در مكه اجتماع خواهند كرد، و همگي آنها از نجباء، و فقهاء، و حكام، (و فرمانروايان مردم) خواهند بود.

آنها سيصد و سيزده نفرند كه خدا همه ي آنها را در يك شب جمعه در مكه ي معظمه جمع خواهد نمود، و يك شب را در بيت الله الحرام به صبح خواهند آورد و احدي از آنها تخلف نخواهد كرد. آنگاه فردا صبح كه مي شود در كوچه هاي مكه پراكنده مي شوند و به دنبال خانه و پيدا كردن منزل مي گردند كه در آن سكنا نمايند. و اهل مكه آنها را نمي شناسند، زيرا در آن موقع كارواني از شهرها براي حج يا تجارت نزد آنها سابقه ندارد.

پس عده اي از اهل مكه به يكديگر مي گويند: اين گروه غريبي كه ما امروز آنها را در



[ صفحه 552]



مكه مي بينيم تاكنون نديده ايم، اينها كه اهل يك شهر نيستند، از يك قبيله هم نيستند، اينها كه اهل و عيال و مركب سواري هم ندارند؟!!

در اين ميان كه آنها با يكديگر مشغول گفتگو هستند ناگهان مردي از (بني مخزوم) مي آيد، (و سخن آنها را قطع مي كند) و مي گويد: من ديشب خواب عجيبي ديده ام كه خيلي از آن خائف و ترسانم، آن جمعيت مي گويند: بيا با هم نزد (فلان ثقفي) برويم، و تو خوابت را براي او بگو:

پس نزد آن مرد (ثقفي) مي روند و آن مرد (مخزومي) خواب خود را بدينگونه نقل مي كند كه: شب گذشته در عالم خواب ديدم كه قطعه ي ابري از آسمان فرود آمد تا اينكه بر خانه ي كعبه فرو نشست، بعد از آن ديدم كه در ميان آن ابر ملخهايي كه داراي بالهاي سبزي بودند قرار داشت، سپس ديدم كه آن ملخها بطرف يمين و شمال (يعني: راست و چپ) به پرواز درآمدند، به هيچ شهري نمي رسيدند مگر آنكه آن را آتش مي زدند و با هيچ بنايي مصادف نمي شدند مگر آنكه آن را ويران مي ساختند!!!

آنگاه آن مرد (ثقفي) مي گويد: تعبير اين خواب اين است كه: در شب گذشته لشكري از لشكرهاي خدا بر شما وارد شده كه شما قدرت مقاومت با آنها را نداريد. مي گويند: آري، به خدا قسم ما امروز چيز عجيبي ديديم و آنگاه جريان آن جمعيت را براي آن مرد ثقفي نقل مي كنند، و سپس از نزد او بيرون مي روند تا بر آن جمعيت يورش برند ولي خداوند دلهاي آنها را پر از خوف و رعب مي نمايند و با يكديگر مشورت مي كنند و مي گويند: درباره ي اين گروه (اندك) عجله نكنيد زيرا كه اينها تاكنون عمل ناپسندي انجام نداده اند، و اسلحه اي به روي شما نكشيده اند و عمل خلافي را مرتكب نشده اند، و شايد هم در ميان اينها مردي از قبيله ي شما وجود داشته باشد، اگر عمل برخلافي از اين گروه صادر شد آنگاه شما مي توانيد آنها را از شهرتان بيرون كنيد.

ولي آنها مردماني عبادت كارند و سيماي مردمان نيكو دارند و مشغول انجام عبادت و اعمال حج هستند و آنها در خانه اي هستند كه هر كس در آن خانه داخل شود مأمون است مگر وقتي كه در آن حادثه اي را ايجاد نمايد و اينها حادثه اي را ايجاد نكرده و آشوبي بپا نكرده اند تا جنگ با آنها واجب شود.

مرد مخزومي كه سرپرست آن مردم است مي گويد: من مطمئن نيستم كه پشت سر



[ صفحه 553]



اين جمعيت قوه و نيرويي نباشد و اگر آن نيروئي كه پشت سر اينها قرار دارد، و او اصل و ريشه است بيايد حقيقت امر اين عده روشن خواهد شد، و كار آنها بزرگ خواهد شد، پس قبل از آنكه اصل جريان كار اينها معلوم شود آنها را شماره كنيد تا ببينيد كه اين گروه كوچك با اين جمعيت كم در اين شهر قدرت و عزتشان زياد است و آنها بيهوده به اينجا نيامده اند و (قطعا) كاري خواهند داشت. و من گمان ندارم كه تعبير خواب رفيق شما جز حق چيز ديگري باشد.

پس بعضي از اهل مكه به يكديگر مي گويند: بر فرض اينكه به اندازه ي همينها جمعيت بيايد شما نبايد ترس و واهمه داشته باشيد و از آنها بترسيد، زيرا كه اين گروه اسلحه ندارند و سنگر و پناهگاهي ندارند كه به آن پناهنده شوند. اگر لشكر و سپاهي به طرف شما آمد آنگاه شما مي توانيد در مقابل آنها قيام كنيد و آنها در مقابل شما چون شربت آبي خواهند بود كه شخص تشنه بياشامد.

پيوسته در اينگونه گفتگوها خواهند بود تا شب فرا رسد و خواب بر آنها مستولي گردد، پس متفرق مي شوند و بعد از رفتن ديگر اجتماع نخواهند نمود. (چه آنكه فرداي آن روز) قائم عليه السلام قيام مي كند. و اصحاب حضرت «قائم» عليه السلام مانند فرزندان يك پدر و مادر كه صبح پراكنده مي شوند(و از منزل بيرون مي روند) و شب هنگام اجتماع مي نمايند با يكديگر ملاقات مي كنند.

ابوبصير: عرضه داشت: فدايت شوم! غير از اين عده در روي زمين مؤمني نخواهد بود؟ فرمود: چرا، ولي اين عده اي كه قائم آل محمد صلي الله عليه و آله در ميان آنها مي آيد از نجباء و فقهاء، و حكام و قضاتي هستند كه ظاهر و باطنشان يكي است و هيچ حكمي بر آنها مشكل نمي شود.


[1] ناگفته نماند كه (شش خصلت) از خصلتهاي (چهلگانه) در حديث نيامده، و گويا از قلم افتاده است.

[2] بايد توجه داشت كه از شرائط ده گانه، چند شرط ديگر ذكر نشده است.

[3] الملاحم و الفتن ص 145 تا 150 باب 79 طبع بيروت، و منشورات الرضي.

[4] به كتاب «الملاحم و الفتن» از: ص 201 تا 205 مراجعه فرمائيد.