کد مطلب:294512 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:145

فصل 01


«خديجه» ناگهان از جا برخاست. احساسي شگفت در جانش تراويد: احساسي سرشار از شادماني و آرزو؛ همانندِ نوري در تاريكي...

با خود انديشيد: «اين موج سبكبار شادي از كدام سو مي آيد؟». و هر چه انديشيد، به پاسخي روشن دست نيافت. اينك، چندي بود كه هر چه پيرامون او مي گذشت سراسر حُزن و اندوه بود و تلخي و نوميدي را ارمغان مي آورد. او به چشم خود مي ديد كه چگونه مردم «قريش» همسرش را مي آزارند، به او ستم مي كنند، به ريشخندش مي گيرند... و دروغگويش مي شمارند؛ او را كه راستگويي اَمين بود.

لحظه اي با خود گفت: «شايد اين، نشانه ي يك بارداري ديگر است؛ بارداري بهارانِ امّيد و زندگي!» امّا چگونه؟ مگر پيش از اين، «عبداللّه» و


«قاسم» با پَركشيدني زود هنگام، او را در اندوهي ژرف رها نكرده بودند؟ و به راستي كه اين غم همانند زخمي هميشه تازه، بر جانش نشسته بود... ناگاه به خود آمد: نه! او اميدوار بود. در ژرفناي جان خود، اميد را حس مي كرد كه همانند شكوفه اي بهاري، رو به شكفتن و بالندگي دارد.

اين بارداري، امّا، چيز ديگري بود. احساس مي كرد سبك شده است، گويي در آستانه ي پرواز است. آرامشي خاص در وجودش جريان داشت؛ همچون جوشيدن و جاري شدن چشمه اي زلال و خوشگوار... و اين، با احساسي ديگر نيز درآميخته بود: هاله اي از نور، به زلالي و نَرمي، پيرامون چهره اش در گردش بود... اين بارداري نشانه اي ديگر هم داشت: جز خرمايِ تَر و انگور، دلش هواي چيز ديگري نداشت!

در اين حال و هوا، خديجه جامه ي بيروني اش را به تن كرد. اينك همسرش انتظارش را مي كشيد؛ و نيز پسر عموي جوان همسرش كه چون سايه اي هوادار و همراهش بود.

آن گاه، هر سه به سوي «كعبه» روان شدند؛ كعبه: قبله ي شوق دلها؛ سَرايي كه «ابراهيم» براي خداي خويش ساخته بود.

اكنون كعبه سايه ساران گسترده اش را نثار زمين مي كرد. سكوت، گرداگرد كعبه دامن گسترده بود. تنها، زمزمه ي دو مرد به گوش مي رسيد كه كنار «زمزم» نشسته بودند. يكي از آن دو، ناگاه به درِ «صفا» خيره شد. منظره اي كه مي ديد، برايش شگفت مي نمود: مردي پديدار شد كه چهل تا پنجاه ساله به نظر مي رسيد، با بيني برآمده و چشمان درشت و سياه. گويي ماه بود كه بر زمين مي خراميد. سوي راست او، نوجواني همانند شيربچّه اي راه مي سپرد؛ و از پي آن دو، زني كه گيسوان و اندامش را


پوشانده بود.

آن سه به سوي «حجر أسود» رهسپار شدند و پس از لمس كردن و بوسيدن آن، هفت بار پيرامون كعبه طواف گزاردند. آن گاه مرد گوشه اي ايستاد. سپس نوجوان، سوي راستش و زن، از پي او ايستادند.

آن مرد سيه چشم آواز برآورد: «اللّه اكبر». از پي او، نوجوان و زن نيز ندا دادند: «اللّه اكبر». مرد، با آن چهره ي تابناك، به ركوع و سجده رفت؛ و زن و نوجوان نيز چنين كردند.

بر كناره ي زمزم، مرد تازه وارد زمزمه كرد:

- اين، شيوه اي است كه ما تا امروز چيزي درباره اش نشنيده ايم.

مردي از «بني هاشم» كه صداي او را مي شنيد، گفت:

- آن مرد، برادرزاده ي من، «محمّد» فرزند «عبدالله» است. آن زن، همسر اوست؛ و آن نوجوان، «علي» فرزند «ابوطالب». اكنون، در سراسر جهان، جز اين سه تَن كسي نيست كه خداوند را به اين شيوه عبادت كند.

در همين حال، خشم بر چهره ي مردان پيرامون، سايه افكنده بود؛ مرداني كه اين گروه كوچك را زير نظر داشتند تا آن گاه كه كعبه را ترك گفتند و در ورايِ ديوارهاي خانه ها نهان شدند.

روزها و ماه ها از پيِ هم مي گذرند و جنين هر لحظه بزرگ تر مي شود. از چهره ي خديجه نور مي تَراود و هر دَم تابنده تر مي گردد. درد زايمان آغاز گشته است.

در اين هنگامه، در ميان صخره هاي «حَرا»، محمد به مكّه مي انديشيد؛ و به سرنوشت جهان و راهِ انسان. چهره اش پُر از اندوه بود، همگونِ


آسماني پوشيده از ابر. در انديشه ي مردم خود، چنين اندوهگين بود. مي خواست چشم آنان را به سوي نوري بگشايد كه بر فراز اين كوه، آن را يافته بود. امّا آن ها، خود، راه را بر او بسته بودند. آنان عادت كرده بودند كه همانند خفّاشان در تاريكي به سر بَرَند. از ملكوت آسمان ها روي برتافته، به پَستِ زمين فرو افتاده، و اكنون در ميان عناصري از خاك و گل گم شده بودند.

اين مردم از هيچ كاري باز نايستادند؛ آزارش دادند، به ريشخندش گرفتند، او را نكوهش كردند و گفتند: «محمّد جادوگري دروغگوست... و مردي است ناقص كه از او نسلي به جا نمي ماند و با مرگش خاطره اش نيز خواهد مُرد، زيرا هيچ فرزندي ندارد.»

با يادآوري اين طعنه، احساس كرد كه خنجري تيز بر قلبش نشسته است. محمّد همانند «نوح» و «ابراهيم» و «موسي» و «عيسي»، اندوهگينانه به مردم خود مي انديشيد. در آن حال، چنان غرق اين انديشه بود كه به آنچه پيرامونش مي گذشت، توجّهي نداشت.

ناگاه فضا از نور پوشيده شد. لايه اي شفّاف همچون مِه، گرداگرد او را فرا گرفت. سكوت، همه چيز را در خود فرو برد. هر صدايي خاموش و محو گشت. اكنون، محمّد تنها كلماتي را مي شنيد كه در ژرفاي جانش جاري مي شدند، همچون نوري كه در آبي آينه گون نفوذ مي يابد؛ كلماتي ژرف و تأثير گذار كه از شنيدنشان آب دهانش خشكيد و عرق از پيشاني اش سرازير شد. كلمات، همانند دانه هاي پراكنده ي مرواريد، ستاره آسا در عمق جانش تابيدن گرفتند:


- إنّا أعطيناك الكوثر. فصلّ لربّك وانحر. إنّ شانئك هو الأبتر. [1] .

[ما تو را چشمه ي كوثر داديم. پس براي پروردگارت نماز گزار و قرباني كن. بدخواه تو، خود، بي تبار خواهد بود.]

پيامبر، شادمان به خانه باز آمد. هنگامي كه همسرش را ديد، دريافت كه او نيز شادمان است. خديجه با چشماني لبريز از مِهر به او نگريست و با صدايي آميخته به پوزش گفت:

- من فرزندي دختر برايت آورده ام. و مي دانم كه پسر همانند دختر نيست. [2] .

پيامبر، در حالي كه اين هديه ي آسماني را با محبّت در آغوش مي فشرد، زير لب زمزمه كرد:

- أنّا أعطيناك الكوثر... او را فاطمه مي نامم، تا خداوند از هر بدي و زشتي دورش دارد.

بدين سان، همچون مرواريدي در آغوش صدف، فاطمه پديدار شد: با دهاني غنچه گون و لطيف؛ و با چشماني گشاده همانند دو پنجره كه رو به جهاني گسترده باز مي شوند: جهاني سرشار از صفا و آرامش.

اكنون، اميد بر خانه اي كوچك از خانه هاي مكّه مي تابيد. فاطمه چشم به هستي گشود، همان گونه كه شكوفه ها و گل ها به هستي چشم مي گشايند. آن گاه در آغوشي گرم رشد يافت و از مِهر قلب هايي سرشار شد كه با محبّت او مي تپيدند و از نگاه هايي سيراب گشت كه لبريز از لطف و رأفت بودند.


و به اين گونه، فاطمه پرورش يافت و آهسته آهسته پي برد كه پيرامونش چه مي گذرد. مادرش را مي ديد كه چگونه غرق اندوه است. پدرش را مي ديد كه درد و رنج قلبش را مي فشارد، امّا هنوز در نمي يافت كه ريشه ي اين رنج چيست. در اين حال، به سوي مادرش بال مي گشود و پدرش را غرق بوسه مي كرد. آن گاه، چهره ي حزين آن دو به شوق گشوده مي شد و آفتاب شادي از سيماشان ديگر بار طلوع مي كرد، همان سان كه خورشيد از پسِ ابرها بر مي آيد تا زمين را لبريز از گرما و نور و اميد سازد.

روزها مي گذرند و فاطمه رشد مي يابد. روزگار، چهره ي سخت خويش را به او نشان مي دهد. اين كودك خردسال، در سرزميني خشك و بي آب، خود را پيش پاي مادر مي يابد، در حالي كه گرسنگي و هراس و حرمان بيداد مي كند. او به ناله هاي مظلومان گوش مي سپارد و در ميان تاريكي، شمشيرهايي را مي نگرد كه آهسته از نيام بيرون مي آيند. بدين سان، فاطمه در «شِعب أبي طالب عليه السلام» به سر برد، در حالي كه از شير بازمانده بود و بر ريگ هاي شِعب پاي مي كشيد. ويك سال به اين منوال بر او گذشت.

از آن پس، دو سال ديگر را نيز در شِعب به سر آورد. و ناگاه دست تقدير، مادرش را ربود. چنين بود كه فاطمه، چشمه ي جوشان محبّت و مِهر را از كف داد.

اينك، فاطمه، در جستجوي مادر خويش از پدر غمزده اش مي پرسد:- آه پدر! مادرم كجاست؟

و پدر مصيبت زده، در حالي كه اين يادگار گرانقدر را به سينه مي فشارَد، پاسخ مي دهد:


- مادرت در خانه اي است از ياقوت، كه در آن، نه از درد نشان است و نه از مصيبت. [3] .

كودك به سكوت پناه مي بَرَد... به مادرش مي انديشد. چشمانش، بي ثمر، در جستجوي آن چشمه ي آسماني اند.

آري فاطمه، در روزگار حرمان رشد يافت، در روزگار تنگنا، در روزگار يتيمي و تنهايي. از اين رو، همچون شاخه اي شكسته، با اندامي رنجور و نحيف به نوجواني رسيد. تنهايي و غم، در چشمان گشاده اش لوحي از اندوه ترسيم كرده بود كه سراسر تصويري از سكون و سكوت بود. آنگاه كه به تفكر فرو مي رفت، به پيامبران شبيه بود كه همه ي جانشان را در نماز غرق مي كنند. فاطمه در روزگار قحطي و خشكي پرورش يافت، همچون ساقه اي كه ريشه هاي عميق خود را در دل خاك مي كارد و استوار و مقاوم رشد مي كند. از اين رو، او بزرگ تر از سنّ خويش جلوه مي كرد، بدان سان كه جاي خالي مادر را پر كند و در نقش بانويي كوچك، براي پدر تنها مانده اش، مادري مِهرورز باشد.

روزگار سپري شد تا عصرگاهي، محاصره شدگانِ «شِعب» به مكّه روي كردند و به غوغاي زندگي بازگشتند تا فصلي نو از تاريخ آغاز گردد كه سرچشمه ي بيداري و لبريز از رخدادهاي بزرگ بود؛ تاريخي بردميده از آن هنگام كه در غار حرا، آسمان و زمين به هم پيوستند.



[1] سوره ي كوثر (108).

[2] به اقتباس از آل عمران/ 36: «قالت رب اني وضعتها انثي... و ليس الذكر كالانثي.».

[3] امك في بيت من قصب لاتعب فيه و لانصب.