کد مطلب:294513 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:142

فصل 02


فرياد شتران، فضاي مكّه را تسخير كرده بود. كاروان هايي كه براي سفر تجارتي زمستاني به يمن رهسپار شده بودند، باز مي گشتند. هوا بسي سرد و آسمان پوشيده از ابرهاي خاكستري بود. چنان مي نمود كه صخره هاي خشك كوه ها، التماس كنان، از ابرها مي خواهند تا برايشان سرود باران بخوانند.

رفته رفته صداها فروخوابيدند و پرندگان براي خفتن به آشيان هاي خود بازگشتند. اينك، خانه ها همانند صحرايي خشك، خالي و هراس آور مي نمودند. فاطمه در انديشه اي ژرف فرو رفته بود: به «مريم» مي انديشيد؛ آن بانوي پيراسته اي كه در عبادتگاه خويش از مردم كناره گرفت تا به تنهايي با خدا راز و نياز كند و آفاق آسمان ها را سبكبالانه و


فارغ از بارهاي سنگين زميني بشكافد و بشناسد.

فاطمه به انتظار بازگشت پدر نشسته بود. در خانه هيچ همدمي به چشم نمي خورد. نه از «زينب» و «رقيّه» نشاني بود و نه از «امّ كلثوم». هر سه به خانه ي همسران خويش رفته بودند. زينب در خانه ي «ابوالعاص بن ربيع» سكنا گرفته و «امّ جميل»، رقيّه و امّ كلثوم را براي پسرانش «عُتبه» و «عُتيبه» برگزيده بود. امّا اين تنهايي در برابر آن مصيبت كه نزديك بود همه چيز را در هم بشكند، سبك مي نمود؛ مصيبت مرگ مادرش، خديجه، كه چشمه ي جوشان مِهر و محبّت و گرمي بود:

- خدا تو را پاداش نيك دهد! هنوز روزهاي سخت و شب هاي جانكاه محاصره به پايان نيامده بود كه از من جدا گشتي تا پدرم تنها بمانَد، در حالي كه او بيش از هر كس نيازمند يار و ياوري بود تا پشتيبان و همراهش باشد. امّا، اي مادر! من با همه ي هستي ام مي كوشم تا جاي خالي ات را در اين خانه پر كنم. من براي پدر، هم دختر خواهم بود و هم مادر. با دستاني همچون دستان تو، اشك هايش را پاك خواهم كرد و همان سان كه تو با لبخندت به قلب او روشني مي بخشيدي، به او لبخند خواهم زد.

امّا مادرم! من هنوز تازه سالَم. كاش كمي ديگر درنگ مي كردي... پدرم به تو دلگرم بود و نيز به پشتوانه ي «ابوطالب»، بزرگ سرزمين بَطْحا [1] ، در برابر طوفان قامت راست مي كرد؛ همو كه در كودكي سرپرستش بود و در بزرگي يار و ياورش. امّا شما، هر دو، او را تنها نهاديد و از رنج و اندوه دنيا رهايي يافتيد. اين رهايي و آرامش، البتّه سزاوار شماست؛ زيرا تا زنده


بوديد، سختي ها و مصائب از هر سوي به جانب شما مي وزيدند و روزگار تيرهاي زهرآگين و نيزه هايش را به سمت شما نشانه مي رفت.

آري؛ مادرم! اينك دنيا تيره و تار است. غروب پرده ي سياهش را افكنده است. و اين سال، سال اندوه است... من به انتظار بازگشت پدر نشسته ام؛ پدري كه مي خواهد پرده هاي سياهي را با نور اسلام از هم بدرد. امّا مكّه به اين نور تن در نمي دهد. در مكّه كساني هستند كه مي خواهند همچون خفّاش در تاريكي به سر بَرند و از نور و روشنايي روز رويگردان اند.

ناگاه، فاطمه صداي گام هايي را شنيد كه به سانِ تپش يك قلب،اميدرا شماره مي كردند؛ گام هايي كه فاطمه آن ها را مي شناخت. از اين رو، با اندام نحيف خود،همانندپروانه اي كه به سوي نورمي شتابد،از جاي جست: با چشماني گشاده به گشادگي صحرا، و بالبخندي كه اميد از آن طلوع مي كرد.

امّا چرا ناگهان فاطمه از حركت باز ايستاد، گويي كه نيزه اي پُر پَهنا بر قلبش نشسته باشد...؟

پدرش غمگين و افسرده باز گشته بود، با چهره اي چون آسماني پوشيده از ابرهاي خاكستري. از سر و رويش خاك و زباله فرومي ريخت. با حسرت، زير لب مي گفت:

- به خدا سوگند! تنها پس از مرگ «ابوطالب»، قريش توانستند چنين سخت مرا بيازارند.

فاطمه از هولناكي اين منظره به خود لرزيد، همانند خشك چوبي كه باد بر او خشم گرفته باشد: به راستي چه بردبارند پيامبران... احساس كرد كه در هم شكسته است. چگونه آن نابخرد به خود اجازه داده است كه اين چهره ي پرتوافشان را به ناپاكي بيالايد؟


شكسته دلانه، زار زار گريست. بسان گريه ي آسمان، آنگاه كه بر زميني پست مي بارد، اندوهگينانه اشكش جاري شد.

پدر، اشك هاي دخترش را پاك كرد. آن گاه با چشماني لبريز از پرتو اميد، گفت:

- فاطمه! اشك نريز. خداوند، پدرت را در نبرد با دشمنانِ رسالتش ياري مي كند.

ابرها از رخساره ي آسمان كنار رفتند و آفتاب تابان چهره نمود. ديگر بار لبخند بر آن چهره ي فرشته آسا پديدار گشت. با اين حال، در جانش نكوهشي موج مي زد:

- راستي، كجاست فرزند جوانِ «بزرگ سرزمين بطحا»؟ كجاست او كه لحظه اي از پدرم جدا نمي شود و سايه وار در پي اوست؟ كجاست تا او را از آزار نابخردانِ قريش دور دارد؟

در همين حال، فاطمه با شنيدن صداي پدر همه چيز را از ياد بُرد و همانند كبوتري چاهي كه به آشيان خود مي خرامد، به سوي پدر خراميد.

فاطمه لب به خنده گشود... انعكاس لبخندش بر چهره ي پدر نشست و او نيز خنديد. بدين سان، آفتابي بر قلب او تابيد كه جانش را از گرما و اميد و زندگي سرشار ساخت: چه شگفت حوراء كوچكي است اين يادگار خديجه، اين دسته گل باغ آسمان!

فاطمه، به سانِ شكوفه اي در حال شكفتن، در دامان پدرش، پيامبر، نشسته بود و كلمات پروردگار را مي نوشيد. كلمات، مانند ستارگان درخشان در آسماني صاف، قلبش را روشن مي كردند.

سه سال گذشت. فاطمه بالنده تر شد و مثل گل هاي بهاري،شكفتن آغاز كرد.



[1] بطحا: زمين گسترده كه گذرگاه سيل است و سنگريزه هاي بسيار دارد. سرزمين حجاز را به همين مناسبت «بطحا» ناميده اند.