کد مطلب:294514 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:156

فصل 03


در آسمان مكّه، نشاني پديدار است. گويا پيام آور توطئه اي است كه قريش در هم تنيده اند، همان گونه كه عنكبوت خانه اي مي تند كه سست ترينِ خانه هاست.

«ابو جهل» با چهره اي تيره و غضب آلود پديدار شد. به راستي، محمّد او را به خشم آورده بود. اكنون در همه جاي «جزيرةالعرب» گفتگو از تازيانه هايي بود كه بر سر مسلمانان فقير فرود مي آمدند؛ و از اسلام كه در حال جريان يافتن بود، همچون جويباري روان كه آبش را نثار ساحل هاي شني مي كند.

و ابوجهل از اين حركت بسي ناخشنود بود. سفر محمّد به «طائف» براي فراخواندن قبايل آن سرزمين به سوي اسلام، ابوجهل را به خشم


آورده بود. اين كه مرداني از «يثرب» با محمّد دست بيعت داده بودند، عقل و اختيار ابوجهل را ربوده بود:

- اينك «ابوطالب» از جهان رخت بربسته و دوران زعامتش سرآمده است. خديجه نيز رخ در خاك كشيده و از ثروت بسيارش نشاني نمانده است. اكنون، هنگام آن رسيده كه محمّد نيز از ميان برود: اين انسان سركش كه مي خواهد بت ها را در هم بشكند؛ بت هايي را كه خدايان پدران و نياكان ما و نگاهبان كاروان ها و سر چشمه ي شوكت ما هستند. امّا چگونه مي توان محمّد را از ميان برد؟ او هنوز تنها نشده است. مرداني پيرامون اويند كه از آهن سخت پيكرترند. «حمزه»، اين شكارگرِ شيران، ضربه هايش فراموش ناشدني است. ليكن اكنون حمزه نيز از مكّه هجرت گزيده و برادرزاده ي خويش را تنها نهاده است. پس اينك همه چيز براي ضربه اي مرگبار مهيّاست.

و به راستي،چه انديشه ي هولناكي در ذهن «شيطان مكّه» پروريده شده بود!

فاطمه رايحه ي خوشِ وحي را استشمام كرد و ديد كه از پيشاني پدرش عرق سرازير است: «جبرئيل» او را در بر گرفته، با كلماتي بلند به او راز گفت و بدين سان، آن توطئه ي تار عنكبوتي را برايش فاش ساخت.

شب، مكّه را در خود فرو برده بود. كوچه هاي شهر از خاموشي هراس انگيزي سرشار بودند. ستارگاني كه در دور دست مي درخشيدند، به مرواريدهايي شبيه بودند كه بر چادري سياه پاشيده شده باشند.

مرداني از قبايل گوناگون كه همچون اشباحِ شب از پشت درهاي بسته ي مكّه بيرون خزيده بودند، اينك با شمشيرها و دشنه هاي پنهان از پيِ هم


مي آمدند. ابوجهل در انتظار لحظه ي سرنوشت ساز بود: به زودي، جوانان مكّه شمشيرهاي خويش را در قلب محمّد فرو خواهند كرد و همه چيز پايان خواهد پذيرفت. آنگاه، نقش حيرت بر چهره هاي «بني هاشم» خواهد نشست، زيرا مي بينند كه محمّد به قتل رسيده و خونش هدر رفته و ميان قبايل پراكنده شده است.

ابوجهل در حالي كه از ابتكار خود سرمست بود، جام شرابش را سر كشيد: به زودي مكّه در هر محفل خود از زيركي ابوجهل سخن خواهد گفت.

شيطان مكّه دستانش را به هم ماليد و از وراي دريچه اي كه به كوچه اي پيچ در پيچ باز مي شد، به انتظار جوانانش نشست.

پيامبر با فروتني، در حالي كه علي را فرا مي خواند، زمزمه كرد:

- ياد كن هنگامي را كه كافران درباره ي تو نيرنگ مي كردند تا تو را به بند كَشند يا بكُشند يا بيرون كنند. آنان نيرنگ مي زنند و خدا تدبير مي كند و خدا بهترين تدبير كننده است. [1] .

بي شك، شجاعت كم مانند و شگفتي انگيزي دارند مردان ميدان كه تا واپسين نفس نبرد مي كنند. امّا اين كه انسان، جان خود را در معرض شمشيرها و دشنه ها به مرگي محتوم پيشكش كند، با هيچ بياني، هر قدر هم دقيق و بلند، به توصيف نمي آيد. اكنون، علي به سخن مردي كه بيش از بيست سال همراهي اش كرده بود، گوش فرامي داد. نجواكنان پرسيد:


- اي فرستاده ي خدا! اگر من فداييِ شما شوم، به سلامت خواهيد ماند؟

- آري، پروردگارم به من چنين وعده داده است.

پيش از اين، علي غرق اندوه بود، زيرا مي نگريست كه مكّه توطئه گاه قتل انساني شده كه آسمان او را برانگيخته تا زمين را رهايي بخشد. امّا در اين لحظه، اندوهش به شادماني بزرگي تبديل گشت. با گام هايي آرام به سوي بستر پيامبر رفت. آنگاه، عباي پشمين او را گرد خود پيچيد و در انتظار شمشيرهايي ماند كه زود بود تا پيكرش را از هم بدرند و خون پاكش را بر زمين جاري سازند تا قصّه اي دل انگيز از فداكاري و ايثار بسرايد.

اشباح هراس آور از روزنِ در دزدانه به درون نگريستند و محمّد را ديدند كه همچنان در خوابي آرام فرو رفته است:

- او همچنان غرق خواب است.

- و پس از اين شب، هرگز بيدار نخواهد شد.

- زود است كه دشنه ام را در قلبش فرو كنم.

- اين هموست كه خدايان ما را به ريشخند مي گيرد.

يكي از آنان ديگر بار از روزنِ در نگريست و بازگشت تا دوستانش را مطمئن سازد:

- تا بامداد درنگ مي ورزيم و سپس ناگاه بر سر او فرود مي آييم.

همچون رنگين كماني كه از بال فرشتگان امتداد مي يابد، پيامبر به عزم هجرت از خانه بيرون خراميد و روي به سوي جنوب نهاد، بي آن كه به كسي يا چيزي التفات كند. در اين حال، خاشعانه از خدا مي خواست كه جوانمرد اسلام، علي، را نگاهبان باشد:


- پروردگارا! براي من دستياري از كسانم قرار ده. [2] .

آن شب، خواب هرگز به چشمان فاطمه راه نيافت. به پدرش مي انديشيد كه مكّه را با بيم و انتظار وداع مي گفت و به سوي سرنوشتي ناپيدا مي رفت؛ و نيز به جوانِ ابوطالب كه در خوابگاه وي آرميده بود و به زودي شمشير قبائل، او را در مي ربود. و راستي كه اين شب، باردار رويدادي عظيم و ناگهاني بود. فاطمه، جان خويشتن را خاضعانه به درگاه خدا برده بود و از او مي خواست تا پدرش را ياري كند، همان سان كه پيشتر «موسي» را ياري كرده بود؛ و نيز پشتيبان فرزند «بزرگِ سرزمين بطحا» باشد.

ناگاه گرگ ها به خانه ي پيامبر هجوم آوردند. شمشيرها و دشنه ها به سوي مردي نشانه رفتند كه زير عباي سبز يَمَني آرميده بود. جوان همچون شيري خشمگين از بستر خويش برخاست و شمشير يكي از مهاجمان را- كه همگي از بيم اين رويداد در جاي خود خشكيده بودند- از كف وي بيرون كشيد. يكي فرياد برآورد:

- محمد كجاست؟

و پاسخي به استواري كوه «حرا» به سوي او بازگشت:

- من وكيل او نيستم.

نفس صبح برآمد و مكّه با خبرهاي طوفاني بيدار شد. محمّد ناپديد شده بود و اكنون به سوي «يثرب» پيش مي رفت. سواراني سرسخت همه جاي صحرا را در جستجوي اين مرد گريزپا مي كاويدند.

هيچ كس از جاي پيامبر آگاه نبود، مگر جواني بيست ساله كه اكنون به تنهايي به


غاري در كوه «ثور» بازگشته بود، همان جا كه پس از ايمني يافتنِ پيامبر با او وداع كرده بود. علي بازگشت تا از پيكر خويش غبار راه بتكاند و در وصاياي پيامبر بينديشد. اينك يك مسؤوليت بزرگ بر عهده ي او باقي مانده بود: بازگرداندن امانت ها به صاحبانشان؛ و نيز همراه بردن «فاطمه»ها و مسلمانان ناتوان به يثرب.

علي شتري خريد و پنهاني به مادرش «فاطمه» دختر «اسد» پيغام داد كه براي هجرت آماده گردد و نيز «فاطمه» دختر «محمّد»، «فاطمه» دختر «حمزه»، و «فاطمه» دختر «زبير» را آگاه سازد.

كاروان «فاطمه»ها در راه شد و علي، پياده، جلودار كاروان گشت. «امّ ايمن» و «ابو واقد» نيز از پي آنان به راه افتادند.

ايشان، آرام و پنهاني، شبانه به «ذي طوي» رفتند، جايي كه علي با ايشان وعده نهاده بود. ابوواقد مركب را شتابان به پيش مي راند و علي مي دانست كه چه بيم و اضطرابي در اعماق جان او موج مي زند: قريش هرگز از اين گناه ابو واقد چشم نمي پوشيدند!

علي با نوايي آرام بخش بانگ برآورد:

- ابوواقد! با زنان بيش از اين مدارا كن.

نزديك به «ضجنان»، هشت سوار غبار برانگيز در چشم كاروان نمايان شدند. سواران بسي خشمگين بودند و از چشم هاشان آتش مي جهيد.

علي به ابوواقد و امّ ايمن ندا داد:

- شتر را دور كنيد و پايش را در بند سازيد.

صحرا تا آن جا كه چشم كار مي كرد، موجِ ريگ بود. علي كه اينك پياده رَوي او را رنجور ساخته بود و مرد اوّلِ اين كاروان به شمار مي رفت،


جواني بيست و سه ساله بود. چشم ها به او دوخته شده بود: مادرش كه با نگراني به او مي نگريست؛ دختر محمد كه از شمشيرهاي دشمنان پدرش- كه به سوي علي پيش مي آمدند- انديشه مي ورزيد؛ و ابوواقد كه ناي و تواني برايش نمانده بود. علي ايستاد، در حالي كه چشمانش از شور و شراره موج مي زد.

يكي از سواران كه هنوز علي را نشناخته بود، فرياد برآورد:

- اي حيله گر! آيا مي پنداري كه مي تواني در ميان زنان، خود را نجات دهي؟ اي به عزاي پدر نشسته، بازگرد!

- اگر باز نگردم...؟

- آنگاه، به ناچار باز خواهي گشت.

در اين ميان، يكي از سواران به شتر نزديك شد تا او را برماند. علي راهش را بست و با شمشير ضربه اي بر او فرود آورد. سوار بر ريگ ها فرو افتاد. ناگاه سواران در جاي خود خشكيدند. آنان به سختي غافلگير شده بودند، زيرا در سراسر زندگاني خود، چنين ضربه اي نديده بودند. يكي از آن ها كه جوان را آماده ي حمله مي ديد، بانگ برآورد:

- اي فرزند ابوطالب! خشم خود را از ما بازگير.

و بدين سان، علي به دنياي جنگندگي پا نهاد، همان سان كه روزهايي پيشتر به جهان ايثار و فداكاري گام نهاده بود.

كاروان صحرا، راهش را به سوي يثرب پي گرفت؛ كارواني كه شب ها در راه بود و به هنگام روز پنهان مي گشت...



[1] انفال/ 30: «و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خيرالماكرين.».

[2] طه/ 29: «رب اجعل لي وزيرا من اهلي.».