کد مطلب:294515 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:146

فصل 04


آسمان آراسته به زيور ستارگان بود؛ ستارگاني كه از دور همچون مرواريدهاي پراكنده جلوه مي كردند.

مهاجران در «ضجنان» رحل درنگ افكندند. علي زانو زده، سرگرم مداواي پاهايش بود كه در پي فرسنگها پياده روي، شكاف برداشته بودند.

شتر بر ريگزاران، به زانو نشسته، نفس نفس مي زد. رايحه ي سرزميني آشنا مشامش را نوازش مي داد.

چشمان فاطمه، ميان ستارگان در جستجوي آفاق آسمان بود؛ آفاقي كه در شب معراج، گذرگاه پدرش بود كه بر پشت «بُراق» به سفر «إسراء» مي رفت. چشمان او همچنان لابه لاي ستارگان را مي كاويدند. ناگاه ستاره اي كوچك كه به سوي زمين فرود مي آمد، چهره اش را پرتو


بخشيد. در واپسين ساعات شب، چهره ي ماه به زردي نشسته بود، گويا شب زنده داري او را فرسوده بود. فاطمه، در دل، آرام زمزمه مي كرد:

- تنها تويي كه پايداري... همه ي موجودات به سوي افول مي گرايند: ستارگان، ماه و.... جان هاي پاك و درخشاني كه رو به سوي تو دارند، حتي اگر با پاي برهنه طيّ طريق كنند، از خارهاي صحرا هيچ هراسي ندارند.

پروردگارا! تنها تو حقّي. تو نور چشم مني. تو مژده بخش جان مني. بگذار تا در ملكوت تو غرقه گردم، تو را تسبيح كنم، و همراه با ستارگان پيرامون عرش تو طواف بگذارم. تنها تويي حقيقت؛ هر چه جز توست، وهم و گمان است. تنها تويي سرچشمه ي حيات؛ هر چه جز توست، سراب است كه لب تشنه آن را آب مي پندارد.

در نقطه اي ديگر، در «قُبا»، جبرئيل فرود آمد تا كلمات آسمان را بر مردي كه از «اُمّ الْقُري» هجرت گزيده بود فرو بارد و او را از سرگذشت كارواني آگاه سازد كه در آن، دخترش بود و نيز زني كه او را پروريده بود و هم جواني كه در دامان وي رشد يافته بود و آنگاه كه نيرو گرفت، در كنارش ايستاد و جان خود را به پاي او ريخت.

عطر وحي برخاست و فضاي قبا- جايگاه اولين مسجد اسلام كه پيامبر بنايش نهاد- را پر كرد:

- آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مي كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مي انديشند كه: «پروردگارا! اين ها را بيهوده نيافريده اي. منزّهي تو؛ پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار.» پس، پروردگارشان دعاي آنان را اجابت كردو فرمود كه من عمل هيچ صاحب عملي از شما را، از مرد يا زن- كه همه از يكديگريد-، تباه نمي كنم. پس


كساني كه هجرت كرده و از خانه هاي خود رانده شده و در راه من آزار ديده و جنگيده و كشته شده اند، بدي هاشان را از آنان مي زدايم و آنها را در باغ هايي كه از زيرشان نهرها روان اند، در مي آورم. اين، پاداشي است از سوي خدا؛ و پاداش نيكو نزد خداست. [1] .

پيامبر در انتظار ورود كاروان مهاجران بود؛ كارواني از برادرش، دخترش، و زني كه وي را پروريده بود. هنوز كلمات جبرئيل پيرامون ذهنش طواف مي كردند و او به افق دوردست خيره مانده بود و هيچ چيز نمي ديد جز ريگ هاي گندمگون.

اگر در قبا بودي، مردي از پنجاه گذشته را مي ديدي با قامتي نه بلند و نه كوتاه، مردي ميان قامت [و به راستي خير در «ميانه قامت» نهاده شده است. [2] ]؛ با رويِ رخشنده و پوستي سفيد كه شايد با تابش آفتاب و بادهاي صحرا قدري به سرخي گراييده؛ با مويي چين در چين و فروهشته كه تا لاله ي گوش وي رسيده و تا نزديك شانه اش آويخته شده؛ با پيشانيِ گشاده و ابرواني هِلال شكل؛ با چشماني گشاده و درشت و زيبا؛ با بيني كشيده و برآمده؛ و نيز با دندان هايي به درخشش مرواريدهاي متراكم: مردي كه به گاه راه رفتن، آرام و باوقار، با گام هايي نزديك و يكسان راه مي سپارد، همانند زورقي كه آهسته و راهوار به پيش مي رود.


پيامبر ايستاد و در صحراي به هم پيوسته تأمّل ورزيد. با چشمانش افق دور را مي كاويد و در انتظار دوستاني بود كه شامگاهان، آن دَم كه گرگ هاي مكّه او را محاصره كرده بودند، از ايشان جدا گشته بود.

شب، صحرا را فرا پوشاند و پيامبر به خيمه گاه «بني سهم» بازگشت. بر چهره ي او اندوهي سخت نشسته بود، همانند اندوه «آدم»، آنگاه كه در زمين به جستجوي «حوّا» بود.

سرانجام كاروان به سلامت رسيد. پدر، شادمان و سبكبار به ديدار دخترش، يادگار گرامي اش از خديجه، شتافت؛ خديجه: آن كه به دوردست كوچيد و او را تنها نهاد.

دختر، پدرش را غرق بوسه ساخت و در رايحه ي مردي آسماني غرقه گشت. از چشمانش اشك مي جوشيد؛ اشك شادي و اشك رحمت.

«چه دردي كشيده است محمّد... چه دردها مي كشند پيامبران!»

چه شگفتي زده شده بودند برخي زنان كه اينك به اين مرد از پنجاه گذشته مي نگريستند كه پس از نيم قرن زندگي، شبيه كودكي است كه در دامان مادر افتاده است. فرستاده ي آسمان به زمزمه ي كلماتي پرداخت تا به پرسش هاي برانگيخته شده در آن ريگزاران پايان بخشد:

- فاطمه، مادرِ پدرِ خويش است. [3] بدين سان، فاطمه كه سيزده بهار را پشت سر نهاده است، مادر بزرگ ترينِ پيامبران مي گردد.

- فاطمه، پاره اي از پيكر من است. [4] .


محمّد به چشمان دخترش نظر كرد و در چشمان او به جستجوي جواني برآمد كه جانش را به خدا پيشكش ساخته بود.

- پدر جان! او آن جاست. پاهايش شكاف برداشته و خون از آن ها جاري است: خار و تيغ بيابان، آفتاب سوزان، سختي راه... بي آن كه مَرْكبي داشته باشد.

چشمان پيامبر برقي زد:

- او برادر من است. [5] .

آنگاه محمّد روي به سوي برادر مهاجرش كرد. جوان نيز به ديدار فرستاده ي آسمان شتافت و در يك لحظه همه ي دردهايش را از ياد برد.

پيامبر قدري شربت ناب ويژه ي خود را به دستانش پاشيد و سپس بر پاهاي جوان مهاجر دست كشيد، همانند مادري دلسوز كه بر سر فرزندش دست مي كشد تا آهسته آهسته به خواب رود.

بدين سان، دردها بار سفر بستند و علي احساس كرد كه در گهواره ي مادر خويش است. او اكنون در دامان مردي بود كه از كودكي، وي را پروريده بود... پس آهسته به خواب رفت. مرد مكّي برخاست و فرزند كعبه را تنها نهاد تا پس از اين سفر جان فرسا در ميان ريگزاران صحرا، نفسي تازه كند.



[1] آل عمران/ 191 و 195: «الذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و يتفكرون في خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار. فاستجاب لهم ربهم اني لااضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثي بعضكم من بعض فالذين هاجروا من ديارهم و اوذوا في سبيلي و قاتلوا و قتلوا لاكفرون عنهم سيئاتهم و لادخلنهم جنات تجري من تحتها الانهار ثوابا من عندالله عنده حسن الثواب.».

[2] و قد جعل الخير كله في ربعه.

[3] فاطمه ام ابيها.

[4] فاطمه بضعه مني.

[5] انه اخي.