کد مطلب:294516 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:152

فصل 05


كاروان به يثرب رسيد و سرود شادماني فضا را آكنده ساخت:

- از «ثنيات الوداع» ماهِ كامل بر ما طلوع كرد. بدين سان، مادام كه دعاكننده اي خدا را مي خوانَد، شكر اين نعمت بر ما واجب است. اي كه در ميان ما برانگيخته شده اي! تو با دستوراتي آمده اي كه ما به آن ها گردن نهاده ايم. تو آمدي و مدينه را غرق نور ساختي. خوش آمدي اي بهترين فراخواننده! [1] .


اين كلمات شادمانه با هلهله ي زنان در آميخته و يثرب جامه اي نو به تن كرده بود.


«قصواء» راه خود را از ميان جمعيّت گشود و پيش رفت. از اين سو و آن سو، اميدوارانه ندا مي آمد:

- اي پيامبر خدا! در خانه ي من فرود آ كه با فراخي و گشادگي پذيراي تواَم.

- بگذاريد اين مَرْكب به راه خود برود. او مأمور است كه مرا در منزلم فرود آورد.

قصواء به راه خويش ادامه داد تا آنگاه كه به خانه ي «ابوايّوب» رسيد. در اين هنگام، رايحه ي وطن را استشمام كرد.پس بار خويش فرو نهاد و بر زمين زانو زد.

در آن نقطه از زمين خدا، پايه هاي مسجدي نهاده شد كه مقدّر بود تاريخ و تمدّن را بنا نهد. برخي از مسلمانان، در ميان خود به طرح اين پرسش پرداختند: «چگونه مردم را به نماز فرا خوانيم؟» يكي گفت:

- همان گونه كه رسم «بني قريظه» است، در شيپور مي دميم. مگر نه اين است كه قبله ي ما با قبله ي آن ها يكي است؟

- ناقوس بهتر است. ناقوس مسيحيان، صدايي سحرآميز دارد.

امّا رأي آسمان، چيزي ديگر بود. جبرئيل فرود آمد و پيام آورد: «خداوند امر مي كند كه بانگ اذان برآوريد.»

در كرانه هاي مدينه، كلمات آسمان جريان يافت. «بلال» اينك مسلمانان را فرا مي خواند:

- خداوند برتر است... به سوي رستگاري بشتاب! به سوي نماز بشتاب! [2] .


روزها مي گذرند و نهال اسلام بالنده مي شود. فاطمه رشد مي كند و رو به حياتي تازه چشم مي گشايد؛ حياتي كه نبض آن با گرمي ايمان و اميد مي زند. پدرش، محمد، نيز راهي را ترسيم مي كند كه از رهگذار يثرب به قلب جهان مي انجامد.

رويدادها از پي هم آمدند و «جزيرةالعرب» با خبرهايي كه مسير تاريخ را دگرگون ساختند، بيدار گشت. مسلمانان، پس از چندي نماز گزاردن به سوي «بيت المقدس»، به كعبه روي كردند و بدين سان خشم يهود برانگيخته شد. سپس «رمضان» تولّد يافت؛ رمضان گرامي، و در اين جامعه ي نوپا عيدهاي شادماني ظهور كردند: عيد «فطر» و عيد «قربان». و جويبار «زكات» جاري شد تا ثروتمندان را تطهير كند و فقيران را حيات بخشد. و آنگاه مدينه به پا خاست تا در شادي پيامبر و مؤمنان، يكپارچه شركت كند.

فاطمه، بانوي زنان، مادرِ پدرِ خويش، جانِ پيامبر و پاره ي پيكر او، اكنون به مرز جواني رسيده بود.

«ابوبكر» با گام هايي بلند و شتاب آلود به سوي خانه ي پيامبر مي رفت. در قلبش، آرزويي موج مي زد كه پيش از اين، بارها خود را با آن دلخوش كرده بود. مي پنداشت كه بي ترديد، پيامبر خدا خواسته ي او را مي پذيرد؛ او كه در هجرت پيامبر از مكّه، همسفر و يارش بوده و رنج هاي سفر و خطرهاي راه را همراه با وي تحمّل كرده است. از اين گذشته، او دختر خويش، «عايشه»، را- كه هنوز نوجوان بود- به همسري پيامبر درآورده بود... و به راستي، چه شرافتي برتر از داماديِ پيامبر خدا؟

صحابي پيامبر، در را به آرامي كوفت... نزد پيامبر نشست:


- اي پيامبر خدا! آمده ام تا دخترتان را خواستگاري كنم.

پيامبر زمزمه كرد:

- كار او با پروردگارش است.

ابوبكر برخاست و براي بازگشتن رخصت طلبيد. در راه، با خود مي انديشيد: آيا خشم پيامبر را برانگيخته و در باره اش آيه اي از آسمان خواهد رسيد؟

«ابوحفصه» نيز با شنيدن ماجراي رفيق خود، به شوق آمد و همان آرزو در جانش گل كرد. بدين سان، او، «عمر»، هم شتابان راه خانه ي پيامبر را در پيش گرفت و اجازه ي ورود خواست. وي كه انتظار كشيدن را خوش نمي داشت، باشتاب گفت:

- اي پيامبر خدا! آمده ام تا دخترتان را خواستگاري كنم.

پيامبر گفت:

- درباره ي او، به انتظار فرمان خدا هستم.

سكوتي سنگين بر فضا سايه افكند. ابوحفصه پس از رخصت خواستن برخاست و با گام هايي سنگين، خانه ي پيامبر را ترك كرد. آنگاه به سوي خانه ي رفيقش، «ابوعايشه»، روان گشت تا با او درباره ي فاطمه سخن بگويد و بينديشند كه كدام كس به اين شرافت بزرگ دست خواهد يافت و با «بانوي زنان جهان» پيوند خواهد يافت!



[1]



طلع البدر علينا من ثنيات الوداع

وجب الشكر علينا ما دعا لله داع



ايها المبعوث فينا جئت بالامر المطاع

جئت نورت المدينه مرحبا يا خير داع.

[2] الله اكبر... حي علي الفلاح، حي علي الصلاه.