کد مطلب:294517 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:148

فصل 06


نسيمي سبكبار با شاخه هاي خشك نخل ها بازي مي كرد و آن ها را آرام به رقص درمي آورد. سايه هايي فراگستر بر زمينِ مردي از «اَنصار» گسترده شده و آن را پر نقش و نگار كرده بود. علي با تلاشي توان فرسا، به كارمُزدي، با شترش آب مي بُرد تا نخل هاي بلندبالا را سيراب سازد. عرق از چهره اش سرازير بود.

اينك اين جوان بيست و پنج ساله نشسته بود تا نفسي تازه كند. پشت به پشت نخلي سرافراز داد و آيات قرآن گرداگرد او به طواف برخاست:

- پروردگارم! من به هر خيري كه سويم بفرستي، سخت نيازمندم. [1] .

در همين حال، از دور دو مرد را ديد كه با شتاب به سويش مي آيند.


خيلي زود آن دو را شناخت. نخست عمر را شناخت كه در راه رفتن شيوه اي خاص داشت و آنگاه ابوبكر را كه فراوان با يكديگر ديده بودشان؛ زيرا صداقتي ميانشان برقرار بود.

ابوعايشه زير لب گفت:

- اي «ابوالحسن»! هيچ خصلت نيكويي نيست كه تو در آن، پيشتاز و برتر نباشي. پيوند تو با پيامبر خدا نيز از حيث خويشاوندي و رفاقت و پيشينه، براي همه شناخته شده است. با اين حال، چرا نزد پيامبر نمي روي و از فاطمه خواستگاري نمي كني؟

عمر بدون مقدّمه چيني لب به سخن گشود:

- بزرگان قريش او را به همسري خواسته اند، امّا پيامبر نپذيرفته است. به گمان من، پيامبر به خاطر تو چنين كرده است.

ابوبكر ديگر بار زمام سخن را به دست گرفت:

- اي علي! چرا از اين كار پرهيز مي كني؟

علي كه در چشمانش ابرهاي باران زا پديدار بودند، زمزمه كرد:

- به خدا سوگند! به راستي كه فاطمه خواستني است.

و در حالي كه كف دستش را بالا گرفته بود، ادامه داد:

- امّا تنگدستي اجازه ي چنين درخواستي را به من نمي دهد. من از اندوخته هاي دنيايي، جز يك شمشير و زره و همين شتر، هيچ ندارم. ابوبكر، اندوهگينانه گفت:

- دنيا نزد رسول خدا همچون گرد و غبار پراكنده در هواست.

عمر نيز با لحني شوق انگيز گفت:

- اي علي! از او خواستگاري كن و فضلي بر فضائل خود بيفزا.


علي سكوت ورزيد و در چشمانش آرزوهايي زيبا تجلّي يافتند.

علي به سوي نهري در همان نزديكي رفت تا وضويي تازه كند. خنكاي آب، آرامش و صفايي تازه در جانش پراكند. آن دو شيخ دانستند كه علي عزم خويش را استوار ساخته است؛ پس آن جا را ترك كردند و راه بازگشت در پيش گرفتند.

پيامبر در حجره ي «امّ سلمه» نشسته بود و رايحه ي وحي گرد فضاي حجره طواف مي كرد.

چند ضربه به در زده شد. امّ سلمه پرسيد:

- كيست به در مي كوبد؟

پيامبر كه از پيش آگاه بود، گفت:

- در به رويش بگشا. او مردي است كه خدا و پيامبرش دوستش مي دارند [2] امّ سلمه در گشود... كوبنده ي در آن قدر درنگ ورزيد تا «امّ المؤمنين» به پرده گاه خويش باز گردد:

- سلام بر فرستاده ي خدا!

- سلام بر تو اي ابوالحسن!

پرورده ي پيامبر، سر در پيش و خاموش، گوشه اي نشست. دانه هاي عرق بر پيشاني گشاده اش چون مرواريد مي درخشيدند... كلماتي در ژرفناي جانش موج مي زد. امّا شرم و حيا راه را بر اين احساس بسته بود، همچون صخره اي سخت كه راه جويباري را سد مي كند.

پيامبر مي دانست كه در عمق جان علي چه احساسي موج مي زند. با


تبسّمي كه همه ي چهره اش را فرا پوشانده بود، گفت:

- اي ابوالحسن! گويا به نيازي آمده اي؛ نيازت را بازگو.

دريچه اي از اميد به روي جوان گشوده شد. لب به سخن گشود:

- اي پيامبر خدا! خداوند مرا با شما و به دست شما هدايت كرد. اكنون دوست مي دارم كه خانه اي داشته باشم و همسري كه مايه ي آرامش من باشد. از اين رو، آمده ام تا دخترتان، فاطمه، را خواستگاري كنم.

امّ سلمه كه به چهره ي پيامبر مي نگريست، ديد كه تبسّم سراسر چهره ي او را فراگرفته است.

پيامبر گفت:

- اي علي! پيش از تو، مرداني فاطمه را به همسري خواسته بودند و من او را آگاه كرده بودم، امّا مي ديدم كه هر بار نشان ناخشنودي بر چهره اش نقش مي بندد. اينك مهلت بده تا نزد او روم.

پيامبر برخاست و علي نيز به احترام، از جاي خويش بلند شد.

- فاطمه!

- بله اي رسول خدا!

- علي بن أبي طالب، كسي است كه تو از امتياز او در خويشاوندي با من و نيز فضيلت و پيشينه ي اسلامش آگاهي. من از پروردگار خود خواسته بودم كه تو را به همسريِ بهترين و دوست داشتني ترين آفريده ي خويش درآورد. اكنون او به خواستگاري تو آمده است. رأي تو چيست؟

فاطمه سر به زير افكند. نشان خشنودي كه از چهره اش مي درخشيد، بر آثار شرم و حيايي كه بر سيمايش نشسته بود غلبه كرد و آن را به سرخي كمرنگي متمايل ساخت؛ همچون خورشيدي كه در صبحي


خندان سر بر مي آوَرَد.

پيامبر با شادماني ندا برآورد:

- اللّه اكبر! سكوت او نشانه ي خشنودي اش است.

چشمه ي شادي در خانه ي امّ سلمه جوشيدن گرفت. اين خبر خجسته، همچون پروانه اي گرداگرد خانه هاي مدينه چرخيد و در هر گوشه فرود آمد. بدين سان، آرزوهاي شيرين مدينه در افق اوج گرفتند و برخي از «صُفّه» نشينان، رايحه ي وليمه ي عروسي را پيشاپيش استشمام كردند.

پيامبر به چهره ي داماد خويش نگريست و گفت:

- آيا چيزي داري كه با آن، كار ازدواجت را سامان دهم؟

جوان دارايي اندك خود را عرضه كرد:

- شمشيرم، زرهم، و شتر آبكشي كه دارم.

- شمشيرت: اسلام به آن نيازمند است. و شتر آبكش ات: با آن به نخل هاي خود آب مي رساني و بارت را بر آن مي نهي. امّا زره ات: به آن خشنودم.

علي روانه شد تا زره خويش را به فروش رسانَد و به زودي آن را فروخت. خريدار زره، «عثمان» بود. جوان شتابان به خانه ي پيامبر بازگشت و دِرهم ها را نزد او نهاد: چهارصد درهم.

آنگاه علي رفت تا خانه ي تازه اش را آماده سازد. چهره ي فاطمه كه اينك در پانزدهمين بهار زندگي بود، پيش چشمانش حضور داشت. احساس كرد كه چشمه اي آب خنك در قلبش جاري شده است.

قدري ريگ نرم بر زمين حجره پاشيد و با دست خويش آن را هموار كرد تا ريگفرشي نرم پديد آيد. آنگاه، در آن سوي حجره، چوبي ميان دو


ديوار قرار داد تا لباس ها را از آن بياويزند. بر بخشي از ريگفرش، قطعه اي پوست قوچ افكند و آن را با نازبالشي از الياف خرما آراست. و بدين گونه، خانه ي فاطمه، فرزند محمد، سامان يافت.

علي به چهارسوي حجره نظر افكند: در آن، هيچ چيز نيست كه براي يك زن، دلربا باشد؛ نه ديبايي و نه بستر نرمي... امّا او آن بانو را خوب مي شناسد و مي داند دختر پيامبر چگونه انساني است. او داراي جاني است بزرگ مايه كه تنها به زندگاني ساده و پيراسته از بهره هاي فاني دنيا تن مي دهد.



[1] قصص/ 24: «رب اني لما انزلت الي من خيرفقير.».

[2] هذا رجل يحبه الله و رسوله.