کد مطلب:294518 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:148

فصل 07


پيامبر مشتي دِرهم به بلال داد و گفت:

- براي فاطمه، عطر فراهم كن.

آنگاه، مشتي دِرهم نيز به ابوبكر داد و به او خطاب كرد:

- از لباس و وسايل خانه هرچه براي فاطمه مناسب است، تهيه كن. «عمّار بن ياسر» را نيز همراه با خود ببر.

بدين سان، گروهي از صحابه ي پيامبر به سوي بازار روانه شدند تا جهاز فاطمه را آماده كنند.

بازار انباشته از اجناسي بود كه شتران از راه هاي دور آورده بودند.

ابوبكر چشمانش را در زواياي بازار گرداند، در حالي كه چند درهم بيشتر در كف نداشت. با اين درهم ها، چه مي توانست بخرد؟ پس از


گشتي خسته كننده، ناچار شد با آن مبلغ اندك به خريد اجناسي ارزان قيمت تن دهد: پيراهني به هفت درهم؛ روبَندي به چهاردرهم؛ بالاپوش سياه خيبري؛ تختي پيچيده با ريسمان هايي از برگ و الياف خرما؛ دو رختخواب مصري كه درونِ يكي الياف خرما بود و درونِ ديگري پشم گوسفند؛ چهار پشتي از پشم «طايف» كه درونشان از گياهي خوشبو آكنده شده بود؛ پرده اي نازك از پشم؛ حصيري از شاخه هاي خشك نخل؛ آسيابي دستي؛ ظرفي مسي براي شستشوي لباس؛ مَشكي از پوست؛ سبويي سبزرنگ؛ و چند ظرف سفالين.

اين بود جهاز فاطمه كه صحابه ي پيامبر آن را به سوي خانه ي رسول خدا مي آوردند. پيامبر بر ظرف هاي سفالين دست ماليد و جهاز بانوي زنان جهان را خوب نگريست. آنگاه با نوايي آميخته به اندوه، نجوا كرد:

- خداوند نعمت افزايد اين خانواده را كه بيشتر ظرف هاشان از سفال است. [1] .

بَسا كه پيامبر در آن حال از خديجه يادآورد؛ آن بانوي ثروتمندي كه كاروان هاي بازرگاني ثروتش را از سرزميني به سرزمين ديگر حمل مي كردند. اكنون دختر وي با جهازي از پوست و سفال و مس به خانه ي بخت مي رفت. اندكي بعد، با ديدن دخترش كه در حال پيش آمدن بود، لبخنده اي بر چهره اش گل كرد؛ از جاي برخاست، دستش را بوسيد و به سيماي درخشانش خيره گشت كه در وراي آن، چهره ي همسر وفادار و مادر مِهرورزش پيدا بود. نداي رساي بلال برخاست كه مؤمنان را به نماز فرامي خواند. كلمات، سرشار از بوي خوش دوستي و اميد و زندگي، آرام و نافذ جريان مي يافتند. پيامبر حس كرد كه چشمه ساري جوشنده در


سينه اش جاري است و آرامش را در وجودش مي گستراند. آنگاه برخاست تا نداي پروردگار را اجابت كند.

مسجد لبريز از مؤمناني بود كه اينك نه تنها براي نماز، بلكه نيز به منظوري ديگر، در آن گرد آمده بودند. خبر، شگفتي بسياري از مردم را برانگيخته بود و اينك آمده بودند تا اين پيوند بي مانند را به چشم ببينند: دختري همچون فاطمه مي توانست با مردي چنان ثروتمند ازدواج كند كه مسير حركتش را با ديبا و ابريشم فرش كند... درست است كه فرزند ابوطالب، الگوي جوانمردي و نيز پسر عموي پيامبر بود، اما از مال دنيا بهره اي نداشت؛ با پاي برهنه هجرت كرده بود و اكنون همچنان، زندگاني سخت و تنگدستانه اي داشت. به راستي، چرا فاطمه خود را به چنين حياتي خشنود ساخته بود؟

زمزمه ها گرداگرد لب ها در گردش بودند. مؤمنان، به عادتِ همواره، پيرامون پيامبر گرد آمده بودند، همانند پروانه هايي كه به شمعي برافروخته نظاره مي كنند. پيامبر كه مي دانست در خاطر ياران چه مي گذرد، با لحني پرمِهر لب به سخن گشود:

- دوست من، جبرئيل، نزدم آمد و گفت: «اي محمد! او را به همسريِ علي بن أبي طالب درآور، زيرا خداوند فاطمه را براي علي و علي را براي فاطمه مي پسندد.»

مسلمانان در حالي پراكنده شدند كه در ضميرشان چهره اي تازه از زندگي خانوادگي بر پايه ي ايمانِ ناب، نقش بسته بود. آسمان، فاطمه را براي علي و علي را براي فاطمه برگزيده بود؛ و فاطمه با ميل و ابتهاج، اين برگزينش را پذيرفته بود.


در ژرفناي جان فاطمه، چيزي بود كه او را به علي پيوند مي داد، همان سان كه علي را به او. آسمان اين خواهش علي و اجابت فاطمه را مباركباد گفت وفرشتگان با بال هاي دوگانه و سه گانه و چهارگانه، به پرواز درآمدند.

علي در فاطمه همان چيزي را يافته بود كه در عمق جان خويش آن را جستجو مي كرد. فاطمه نيز در علي چيزي را يافته بود كه در ژرفناي روح خويش به دنبالش مي گشت. پيوند اين دو، با دست پيامبرِآسمان براي زمين و زن و مرد، صورت پذيرفت تا حاصل اين اتّحاد، تولد «انسان» باشد.

و چنين بود كه همدمِ كودكي، همسفرِ مسير شد. فاطمه با علي خوشبخت گشت، زيرا در چشمان او پرتو وجود پدر را مي يافت؛ پدري كه دوستش مي داشت، چون از نزد خدا آمده بود. فاطمه، به علي عشق مي ورزيد؛ انديشه و خيالش را دوست داشت؛ و در او سايه ي محمد را مي ديد،چرا كه علي در سايه سار پيامبر رشد كرده بود. واينك مي خواست از خانه ي پدر، به سراي كسي رود كه در هر چيز با پدرش همانند بود.

علي در خانه نشست، به ديوار گِلي تكيه داد و سرانگشتان پايش را در ريگ هاي نَرمي فرو برد كه زمين حجره را پوشانده بودند. همه چيز اين خانه، در انتظار فاطمه بود: آويز لباس، ظرف حنابندان، آسياب،... و حتّي دانه هاي ريگ. بوي خوش «اِذْخِر [2] ». برخاسته و فضاي حجره را سرشار از عطر كرده بود. علي در انتظار قدوم فاطمه به سر مي بُرد. سه هفته گذشت؛ سه هفته اي كه در نظر علي، قروني دراز جلوه كرد.

بايد براي وصل چاره اي مي انديشيد. ناگاه در ذهن جوان، صورت «حمزه» نقش بست. از جا برخاست و روانه ي منزل عمويش شد.



[1] بارك الله لاهل بيت جل انيتهم من الخزف.

[2] گياهي از تيره ي گندميان كه بويي خوش دارد.