کد مطلب:294519 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:174

فصل 08


روزها گذشته بود و علي از ياد فاطمه آرام و قرار نداشت: با خيال شفّاف او، روح پاك او، چشمان درخشان او، و گام نهادن متين و آرام او به سر مي برد.

عمو در چشمان علي خيره شد و گفت:

- در چشم هاي تو خواهشي است.

- عموجان به ياد يار خود هستم.

- پس چرا در انتظاري؟ برخيز تا به خانه ي پيامبر برويم.

در راه به «امّ ايمن» برخوردند. او به زودي دريافت كه در جان علي چه مي گذرد. از اين رو، بار ياري او را بر دوش گرفت.

امّ ايمن به سوي خانه ي «امّ سلمه» رفت كه اينك پيامبر در آن جا به سر


مي بُرد. او كه مي دانست چگونه قلب پيامبر را بگشايد، چنين سخن آغاز كرد:

- اي رسول خدا! اگر خديجه زنده بود، از زفاف فاطمه چشمش روشن مي شد... علي مشتاق يار خود است. چشم فاطمه را به همسر خود روشن كن و آنان را به هم پيوند ده و بدين سان، چشمان ما را نيز روشن ساز.

پيامبر پرسيد:

- چرا علي، خود، فاطمه را از من نمي خواهد؟

- اي رسول خدا! شرم و حيا او را بازمي دارد.

چشمان پيامبر در جستجوي خديجه بود. اشك، همچون ابري باران خيز، در چشمش حلقه زد:

- خديجه... كجاست همانند خديجه؟ هنگامي كه مردم سخن مرا دروغ مي پنداشتند، او تصديقم كرد و در راه ترويج دين خدا پشت به پشت من داد و ياري ام كرد.

ام ايمن ايستاده بود و انتظار مي كشيد تا پيامبر چيزي بگويد:

- به سوي علي برو و او را نزد من بياور.

ام ايمن با شتاب به جايي رفت كه جوان انتظار مي كشيد:

- ام ايمن! چه پشت سر نهادي؟

- سراسر خير و رحمت! رسول خدا تو را فرا خوانده است.

علي، سر در پيش افكنده، به خاك خيره شده بود. پيامبر با لحني شوق برانگيز گفت:

- آيا دوست داري كه همسرت نزد تو آيد؟

- آري، اي پدر و مادرم فداي تو!


- چنين باد با مِهر و دوستي، اي ابوالحسن! او را امشب يا فردا شب، به خواست خدا، به خانه ي تو مي فرستم.

جوان برخاست، در حالي كه از شادماني بال در آورده بود. لحظه ي ديدار فرامي رسيد: ديدار دو قلب پاك؛ ديدار دو روح ناب.

شاخه هاي نخل ميل شادي و طرب داشتند. ستارگان در آسمان مي درخشيدند. ماه كه به هاله ي خويش مي نازيد، پديدار گشته بود. آسمان در جستجوي عروسي اي در زمين بود. فاطمه درخشيد و همچون ستاره اي تابان از ميان زنان پديدار شد تا آن كه برفراز شتر قرار گرفت. آنگاه همصدا با اوج صداي دايره ها، موكب زفاف به آرامي و نرمي به راه افتاد.

دختران «عبدالمطلب» و زنان مهاجران و انصار، فاطمه را در ميان گرفته بودند. «عمار» زمام شتر را به دست گرفت و پيامبر و حمزه و ديگر مردان، از پي فاطمه در راه شدند. آواي هلهله فضا را پر كرد. صداي ام سلمه به هوا بلند بود كه شادمان سرود مي خواند:

- همگامان من! به ياري خدا، روانه شويد و در هر حال، او را شكر گزاريد. و به ياد آوريد نعمت پروردگارِ شرافت و بزرگي را كه زشتي ها و آفت ها را از ما زدود؛ همو كه ما را پس از كفر، نعمت هدايت بخشيد. به راستي كه پروردگار آسمان ها ما را از فقر رهانيد. [1] .


و آن گاه نواي «حفصه» برخاست:

- فاطمه بهترين زن جهان است. سيماي او همانند سيماي ماه است.


فاطمه! خداوند تو را بر همه ي آدميان برتري بخشيده است. اين برتري وامدار فضل شماست كه به پاسِ آن، آيات «زُمَر» در حقّتان نازل شده است. خداوند جواني فضيلت مند را به همسري تو برگزيد؛ علي را مي گويم كه در ميان همه ي آدميان، برترين است. اينك اي همگامان من! فاطمه را همراهي كنيد كه او، خود، بانويي است گرامي و نيز دخترِ انساني بلند مرتبه است. [2] .


سپس نوبت ديدار در مسجد فرا رسيد. پيامبر دستان فاطمه را گرفت و در دستان علي قرار داد و با نرمي و مدارا زمزمه كرد:

- خدايا! اين دو، دوست داشتني ترين انسان هاي جهان براي من اند. پس تو نيز آن ها را دوست بدار. من اين دو و خاندانشان را از شيطان نفرين شده، به پناه تو مي سپارم. [3] .

آن خانه ي كوچك، اكنون شاهد مِهري ژرف به ژرفناي دريا بود؛ مِهري پاك همچون قطره هاي شبنم، و جوشنده همچون چشمه ساران. در آن خانه، فاطمه به باليني نرم و لذّت بخش دسترسي نداشت، اما قلبي گرم را در كنار داشت كه با مِهر و دوستي مي تپيد. در آن خانه ي تازه، فاطمه هيچ گوهر يا مرواريد پراكنده اي نداشت، اما به انساني دست يافته بود كه در او ارزش هايي آسمان افروز و رحمت پرتو، موج مي زدند.


فاطمه چيزي را يافته بود كه يك زن در ژرفناي جان خويش به جستجوي آن است... و اين همه را در كنار علي يافته بود.

علي نيز در كنار فاطمه پرتوي از مِهر مادر را مي ديد؛ چرا كه «زهرا» سراسر رأفت و دلسوزي بود. علي، فاطمه را همسفري نيكو يافت، زيرا فاطمه لبريز از شوق و مِهر ورزي بود. علي در فاطمه، سرسبزي و حيات را جست؛ چرا كه فاطمه «كوثرِ» محمّد بود.

علي دست فاطمه را پيش كشيد. فاطمه سربه زير افكند: با سكوت و گلگونگيِ شرم آگينش به علي جواب مثبت داد. فرشتگان خدا ملاقات اين دو نيمه را مباركباد گفتند؛ كه اينك كياني نو - برخوردار از صفات «حوّا» و خصال «آدم» - را برمي نهادند.

صبحگاهي، پيامبر براي ديدار آن دو آمد و از جوانش پرسيد:

- همسر خود را چگونه يافتي؟

علي با چشماني آكنده از سپاس پاسخ داد:

- او بهترين ياور من در مسير بندگي خداست.

پيامبر به دخترش خطاب كرد:

- تو همسر خويش را چگونه ديدي؟

فاطمه با واژه هايي لبريز از حيا و محبّت پاسخ داد:

- او بهترين همسر هستي است.

پيامبر به آسمان خيره شد. كلمات گرمابخش او از افلاك برگذشت:

- خداوندا! قلب آن دو را به هم پيوند ده و خانداني پاك ارمغانشان فرما. [4] .


آنگاه كه پيامبر قصد برخاستن داشت، به دخترش گفت:

- دختر محبوبم! همسرت نيكو همسري است... خواست او را برآور.

سپس دست خود را در دست علي گره كرد و به آهستگي گفت:

- به همسرت لطف بورز و با او مِهربان باش؛ زيرا فاطمه پاره ي پيكر من است: هرچه او را به درد آورَد، مرا نيز به درد مي آورَد؛ و هرچه او را شادمان سازد، مرا نيز شاد مي كند. [5] .

چيزي در قلب علي ميلاد يافت كه تا اعماق جانش ريشه گسترد؛ چيزي همانند يك عهد: اين عهد كه تا زنده است، فاطمه را به خشم نياورَد و او را به كاري كه دلخواهش نيست واندارد.

در جان فاطمه نيز مِهري شكوفا گشت و همچون چشمه ساري جوشيد. و به راستي، هرگاه انسان به محبوبي عشق بورزد، هرچيز جز فرمانبري از او را فراموش مي كند.

و علي و فاطمه چنين زيستند. و بدين سان، روزگاران سپري گشت...



[1]



سرن بعون الله جاراتي

واشكر نه في كل حالات



و اذكرن ما انعم رب العلي

من كشف مكروه و آفات



فقد هدانا بعد كفر و قد

انعشنا رب السماوات.

[2]



فاطمه خير نساء البشر

و من لها وجه كوجه القمر



فضلك الله علي كل الوري

بفضل من خص بآي الزمر



زوجك الله فتي فاضلا

اعني عليا خير من في الحضر



فسرن جاراتي بها انها

كريمه بنت عظيم الخطر.

[3] اللهم انهما احب خلقك الي فاحبهما. و اني اعيذهما بك و ذريتهما من الشيطان الرجيم.

[4] اللهم الف بين قلبيهما وارزقهما ذريه طاهره.

[5] ... فاطمه بضعه مني يولمني ما يولمها و يسرني مايسرها.