کد مطلب:294520 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:148

فصل 09


در همه چيز به پدرش همانند بود: سخن گفتنش، سكوتش، راه پيمودنش، نوري كه از چشمانش فرا مي تابيد، آنگاه كه در سكوت به كاري مشغول بود، آن دَم كه آيات سوره ي «مريم» را ترتيل وار مي نوشيد، و آن لحظه كه نفس مي كشيد يا در سايه ساري به سر مي بُرد.

لباس هاي اندك و مختصرش را مرتّب كرد و بر چوبي نهاد كه همسرش در گوشه اي از حجره آويخته بود. روبَندش را، بالاپوش سياهش را، و پيراهن كم بهايش را نيز به جاي خود نهاد. بستر را منظم ساخت و سپس برخاست تا خانه را نظافت كند. آنگاه غباري لطيف به هوا برخاست و در نور خورشيد، درخشيدن گرفت.

كوزه هاي سفالي را پاك كرد و دوباره در جاي خود چيد. اكنون كوزه ها


زيباتر به نظر مي رسيدند.

كوشيد تا آسياب دستي را به جايي مناسب بكشاند، امّا احساس كرد كه آسياب به زمين چسبيده است. آن را رها كرد تا همسرش به خانه بازگردد.

از كيسه اي در گوشه ي حجره، چند مشت جو برداشت و كنار آسياب نشست. آسياب را به گردش درآورد. آرد را پياپي جمع كرد و در ظرفي كوچك گردآورد. دو كاسه ي آب به آن افزود و آن قدر به هم زد كه مخلوطي مناسب پديد آيد. سپس سر ظرف را پوشاند و آن را كناري نهاد تا خمير آماده شود. آنگاه نشست و آتش اجاق را برافروخت. دودي كبود رنگ به هوا برخاست و شراره هايي سرخ فام پديدارگشتند.چوب هاي هيزم يكايك مي شكستند و فاطمه، غرق درحال خويش،به صداي آن ها گوش مي سپرد. لرزشي اندامش را فراگرفته و اشك در برابر چشمانش حلقه بسته بود. از وراي پرده ي اشك به آسمان خيره گشت. قلبش بااميد به وعده هاي الهي براي مؤمنان، مي تپيد. بوي خوش نان داغ، فضاي خانه را فراگرفت.

علي به خانه بازگشت، در حالي كه قدري اندوهگين بود. همين كه چشم علي به فاطمه افتاد، لبخند چهره اش را پوشاند. چه دوست مي داشت او را با آن پيكر نحيف، با آن روح كه همواره گويي مي خواست از كالبد خويش بيرون آيد و به جايي پربكشد كه فرشتگان بال مي زنند.

علي در حالي كه قرص نان جو را به دست فاطمه مي داد، به او خيره گشت. بر كف دستانش خطهايي سرخ رنگ به جا مانده بودند. به زودي دريافت كه اين، اثر دسته ي آسياب است. آرزو كرد مي توانست خدمتكاري بياورد تا فاطمه را در انجام كارهاي خانه ياري كند. پيش خود انديشيد كه


بيشتر چاه خواهد كند و مدينه را به چشمه ساري تبديل خواهد ساخت تا بتواند مبلغي گردآورد و با آن، خدمتكاري براي برترين بانوي جهان به كار گيرد... علي در حالي كه شمشيرش «ذوالفقار» را وارسي مي كرد، همچنان در انديشه بود.

فاطمه از همسر خويش نپرسيد كه چرا چنين به شمشير خود اهتمام مي ورزد. اما او شنيده بود كه مسلمانان آماده مي شوند تا به كاروان بازرگاني قريش هجوم برند. نيز از برخي زنان مهاجر خبر يافته بود كه كارواني بزرگ به سرپرستي «ابوسفيان» در راه است كه اموالي بسيار با خود دارد. در همين حال، فاطمه به خاطر آورد كه مشركان چگونه اموال مهاجران را مصادره كرده بودند. به ياد ايام محاصره در «شِعب ابي طالب» افتاد و نيز ظلم و ستمي كه ابوسفيان و «ابوجهل» و «ابولهب» به پيامبر و مؤمنان روا مي داشتند.

فاطمه با صداي همسرش به خود آمد كه خاشعانه و به ترتيل مي خواند:

- از تو در باره ي ماهي كه كارزار در آن حرام است، مي پرسند. بگو: «كارزار در آن، گناهي بزرگ و بازداشتن از راه خدا و كفرورزيدن به او و بازداشتن از المسجدالحرام است و بيرون راندنِ اهلش از آن جا، نزد خدا گناهي بزرگ تر به شمار مي رود؛ و فتنه از كشتار بزرگ تر است...» [1] .

گويا علي دريافته بود كه در ضمير فاطمه چه مي گذرد: اينك اين آسمان بود كه مظلومان رانده شده را ياري مي كرد و شمشيرها و پرچم ها را به دستشان مي سپرد تا از آنان كه به ايشان ستم ورزيده و از


سرزمينشان آواره كرده بودند، داد بستانند.

پيامبر با دخترش، فاطمه، وداع كرد. همه ي مسلمانان دريافته بودند كه رسول خدا آماده ي راه بستن بر كاروان قريش است و نيز مي دانستند كه در مدينه چيزي براي او باقي نمانده است.

علي پرچم «عقاب» را به اهتزاز درآورد و همگام با پيامبر به سوي وادي «روحاء» در شمال مدينه روان گشت. پيشتر از پيامبر شنيده شده بود كه:

- اين، بهترين وادي سرزمين عرب است.

نيروي مسلمانان آرايش نظامي يافت؛ نيرويي آميخته از سيصد جنگجو كه به نوبت بر هفتاد شتر و دو اسب سوار مي شدند. در فرصتي كوتاه كه براي استراحت به كف آوردند، به نماز پرداختند و آنگاه آماده شدند تا به سوي چاه هاي «بدر»- كه در رهگذار كاروان هاي تجارتي بود- رهسپار گردند.

پيامبر، شتران را ميان رزمندگان تقسيم كرد. نصيب او و علي و «ابومرشد» يك شتر شد تا به نوبت بر آن سوار شوند. علي، با همراهي و تأييد أبومرشد، گفت:

- اي رسول خدا! ما هر دو در پيِ شما پياده مي آييم.

پيامبر، در حالي كه صحرا را با پاي پياده درمي نَوَرديد، پاسخ داد:

- نه شما از من نيرومندتريد و نه من از اجر و پاداش الهي، بي نيازتر از شمايم. آنگاه كه به «صفراء» رسيدند، پيامبر يك گروه شناسايي را به سوي بدر گسيل داشت.

در «وادي ذفران» بود كه اخبار هيجان انگيز رسيد.



[1] بقره/ 217: «يسالونك عن الشهر الحرام قتال فيه قتل قتال فيه كبير و صد عن سبيل الله و كفر به و المسجدالحرام و اخراج اهله منه اكبر عندالله و الفتنه اكبر من القتل....».