کد مطلب:294521 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:144

فصل 10


«مكه در تاريكي فرورفته بود. ستارگان كه نوري ضعيف به زمين مي پراكندند، از دوردست به قلب هايي شبيه بودند كه با همه ي پيري و خستگي هنوز مي تپيدند. همه ي چشم ها در خواب بودند، مگر چند چشم سنگي كه هنوز بيدار مانده، پيرامون كعبه با بلاهت و ناداني به گوشه اي خيره شده بودند.

در اين شب خاموش و سستي بار، ناگاه مردي پديدار شد كه بر شتري سوار بود و خرامان پيش مي آمد تا آن كه به كعبه رسيد و با فريادي رسا ندا داد:

- اي خيانت پيشگان! به گورهاي خويش بگريزيد.

شتر با سوار خويش بر بلنداي پشت كعبه برآمد و ديگر بار سوار فرياد برآورد:


- اي خيانت پيشگان! به گورهاي خويش بگريزيد.

سپس شتر به سوي كوه هاي مكّه اوج گرفت. بر قله ي «ابوقبيس» فرود آمد و بار ديگر سوار ندا در داد:

- اي خيانت پيشگان! به گورهاي خويش بگريزيد.

سوار، صخره اي از كوه جدا ساخت و به سوي خانه هاي مكّه پرتاب كرد. صخره در انتهاي درّه متلاشي گشت و به پاره سنگ هايي پراكنده تبديل شد و همچون شهاب هايي از خود بيخود بر سر خانه ها و حياطهاي مكه باريدن گرفت.»

«عاتكه»، زني از خاندان عبدالمطّلب، با حيرت و هراس از خواب برخاست و دانه هاي درشت عرق را كه بر پيشاني اش نشسته بود، پاك كرد. با آن كه از خواب جَسته بود، هنوز آن رؤيا در برابر چشمانش حضور داشت.

آسمان، باراني نرم و ريز مي تراويد، گويي آهسته آهسته اشك مي ريخت. عاتكه از جا برخاسته، در تاريكي به نقطه اي خيره شده بود تا آن كه سپيده بردميد. آنگاه، او راه خانه ي «عباس» رادر پيش گرفت.

همچون كلاغي سياه كه خانه به خانه مي گردد، خبر رؤياي عاتكه در خانه هاي مكه پيچيد و اندوهي سخت بر دل ها نشاند. همه بيمناك بودند كه روزگار چه در آستين پنهان كرده است. برخي به سوي بت هاي دست تراشيده ي خود روي آوردند و با دست كشيدن به آن ها از ايشان طلب آرامش و طمأنينه كردند، اما اين جز تباهي برايشان ارمغان نمي آورد. بعضي نيز براي خدايان خود نذر كردند: دود به هوا برخاسته بود، اما هيچ سودي برايشان نداشت. اضطراب و اندوه، همانند بادي طوفان زا، دل ها را


در هم پيچيده بود.

ابوجهل بسي خشمگين بود واز چشمانش برق كينه مي جهيد. در حالي كه به جزئيّات آن رؤيا گوش فرامي داد، با لحني تهديدگرانه بر سر عبّاس فرياد كشيد:

- اي خاندان عبدالمطّلب! آيا هشدارهاي مردانتان كافي نبود كه اينك زنانتان نيز به هشدار دادن برخاسته اند؟ ما سه روز در انتظار مي نشينيم. اگر پس از اين فرصت، رويدادي پديد نيايد، ثابت مي شود كه شما دروغگوترين خاندان عرب هستيد.

عباس با خشم فرياد برآورد:

- اي از ترس به زردي نشسته! تو به دروغ گفتن سزاوارتر از مايي.

سه روز گذشت. گويي صفحاتي از كتاب بزرگ هستي ورق خورد و صفحه اي گسترده از جهانِ پيش رو، پديدار گشت: مكه و يثرب و صحراي گسترده ي سرشار از ماسه ها و حماسه ها پيدا شدند، و نيز اسب ها و شترها و مرداني كه درّه ها را پشت سر مي نهادند.

مكه با بيم واضطراب از جا برخاست. فريادهاي «ضمضم» هراس را در قلب ها كاشت: خطر، خدايان را تهديد مي كرد؛ و خدايان قريش، هم دستاويز عبادت بودند و هم مايه ي تجارت:

- اي جماعت قريش، اي ماتم زدگان عزيز مرده! محمد و يارانش به اموال شما كه همراه ابوسفيان است، هجوم برده اند.

حالت او كه بر شتري بيني بريده سوار بود و پيراهني چاك چاك به تن داشت، خود، هشداري بود كه از خطري ناگهاني خبر مي داد. تعصّب جاهلي به جوش آمد. ابوجهل بانگ برآورد:


- به «لات» و «عزّا» سوگند، هيچ مصيبتي براي شما سنگين تر از اين نيست كه محمد و مردم مدينه به شما طمع ورزند. برخيزيد! هيچ كس نيز نبايد قدم واپس نهد.

بدين سان، قريش آماده گشت تا همه ي كينه ي نهفته ي خود را آشكار سازد و به دنبال سَرِ مردي رود كه به راه پروردگار خود هجرت كرده بود.

كينه ورزان گرد آمدند: نهصد وپنجاه جنگجو بودند با سيصد و پنجاه شتر، و دويست اسب.

آنگاه قريش عَزم راه كرد: با سوارانش و كبر و تبخترش؛ با دايره ها و كنيزكان آوازه خوانش؛ با خمره هاي شراب و با خدايانش. و با اين هيأت، دل درّه ها و صحراها را شكافت.

از آن سو، در صحرا، ابوسفيان كاروان را با شتاب پيش مي بُرد. مردمك هايش در كاسه ي چشم مي چرخيدند و آفاق صحرا را مي شكافتند تا هر نشانه اي را رديابي كنند. هرچند گاه يك بار مي ايستاد و جا پاي شتر يا اسبي را وارسي مي كرد يا سرگين حيواني را خُرد مي كرد تا ردّپاي دشمن را در آن بيابد. هرلحظه انتظار مي كشيد كه آن خيزش مقدّس رخ بنمايد، امّا هيچ نشاني از رويدادي نبود. صحرا همانند دريايي بي پايان به نظر مي آمد. ريگ هاي نرم نيز همان موج هاي هميشگي را داشتند. آسمان هم لبريز از ابرهاي خاكستري بود كه همانند كشتي هاي سرگردان، بر فراز ريگزاران در حركت بودند.

كاروان به چاه هاي بدر نزديك مي شد. اكنون اضطراب، سراپاي ابوسفيان را در برگرفته بود و هراس از چشمان او مي تراويد؛ هراس از اين كه در چنگ دشمن سرسختش، محمّد، گرفتار گردد.


در حوالي چاه، ابوسفيان به يك صحرانشين برخورد. از او درباره ي محمد پرسيد. صحرانشين پاسخ داد:

- از آنچه مي گويي، نشاني نديده ام. امّا بامدادان، دو مرد را ديدم كه مشغول آب كشيدن بودند.

- آن دو كجا بساط افكنده بودند؟

- آن سو، بر فراز آن تپّه.

ابوسفيان، با شتاب به سويي رفت كه صحرانشين نشان داده بود:

- آري؛ اين جا خوابگاه شتران بوده است.

در همين حال، چيزي نظرش را جلب كرد. سرگين شتري در گوشه اي افتاده بود. آن را با احتياط از زمين برداشت، همان گونه كه يك گوهرفروش قطعه اي گوهر بي نظير را بر مي دارد. سپس آن را با دستانش ماليد و هسته ي خرمايي درون آن يافت.

با اضطراب و بيم فرياد زد:

- به «لات» سوگند كه اين، از آنِ شتران يثرب است.

ابوسفيان با شتاب به استراحتگاه كاروان بازگشت و مردانش را برانگيخت تا كاروان را آماده ي حركت سازند و به سوي كرانه ي «درياي سرخ» پيش روند. كاروان به قصد فرار، بدر را ترك گفت و به سوي شمال حركت كرد. بدينسان، هرچند براي كوتاه زماني، ابوسفيان خويش را پنهان ساخت.