کد مطلب:294522 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:150

فصل 11


باران با قطره هاي درشت و پيوسته فرو مي باريد. بدينسان، آبي فراوان در دشت ها و درّه ها جاري گشت. پيامبر ايستاد و نگاهي به آسمان افكند: ابرها با اشك هاي پُربارشان همچنان آماده ي باريدن بودند. دستانش را به سوي عالَمِ بي كرانه دراز كرد و به درگاه خدا ناليد:

- بار خدايا! به ياري ات كه خود وعده داده اي، اميدوارم. خداوندا! ابوجهل، فرعون اين امّت، را از چنگ من رهايي نبخش.

اندوه و خشم بر چهره ي سيصد مرد جنگجو سايه افكنده بود. آنان براي راه بستن بر كاروان تجاري قريش پا در راه نهاده بودند، امّا اكنون خبر رسيده بود كه كافران با شمشيرها و دشنه هاشان به سوي آن ها مي آيند. لشكر قريش با سپاهِ سنگين نهصد و پنجاه تَني در راه بود.


پيامبر به يارانش بانگ زد:

- رأي خود را با من در ميان نهيد!

اضطراب و ترديد، مردان را در ميان گرفته بود. هراس و بيم در جان برخي از آنان خيمه زده بود. «عمر» برخاست و گفت:

- اي رسول خدا! آنان «قريش»اند: از آن دَم كه عزّت يافته اند، هرگز رنگ ذلّت نديده اند و از آن روز كه كفر ورزيده اند، هرگز به ايمان روي نياورده اند.

برخي از اصحاب به يكديگر نگريستند، در حالي كه از وحشت، دل هاشان تهي شده بود.

«مقداد» ماجراي «بني اسرائيل» را به ياد آورد. برخاست و گفت:

- اي رسول خدا! هر چه را خدا فرمان مي دهد، انجام ده. ما نيز با توايم. به خدا سوگند! ما همانند بني اسرائيل نخواهيم بود كه به «موسي» گفتند: «تو و پروردگارت براي جنگ روانه گرديد. ما همين جا نشسته ايم... [1] تو و پرورگارت برويد و بجنگيد، ما از پي شما خواهيم جنگيد.»

عزمي تازه در چشمان مردان درخشيد و سكوتي سنگين بر آن جمع خيمه زد. پيامبر در انتظار بود تا انصار نيز موضع خود را آشكار كنند، زيرا در روز «عقبه»، آنان با پيامبر عهد و ميثاقي بسته بودند.

«سعد بن معاذ» برخاست و مؤدّبانه گفت:

- گويا در انتظار رأي مايي، اي رسول خدا!

- آري.

واژه ها با نيرو و نفوذ و تأثير تمام، بر زبان «سعد» جاري گشتند:


- اي رسول خدا! ما به تو ايمان آورديم و پيامت را تصديق كرديم و شهادت داديم كه دين تو حق است. به همين انگيزه، فرمانبردارانه با تو عهد و پيمان بستيم. اينك اي رسول خدا! هرچه را اراده مي كني انجام ده. سوگند به آن كه تو را به حق برانگيخت! اگر ما را به ميان دريا ببري و در آن غوطه ور گرداني، ما نيز با تو در آن غوطه ور خواهيم گشت و هيچ يك از ما عقب نخواهد نشست.

تأثير كلمه در قلب ها، همانند تأثير بذر است در زميني حاصلخيز كه با شتاب مي رويد و مي بالد و سايه مي گسترد و بار مي دهد.

كلمات سعد، روح اميد را گستراند و پس از اندوه و اضطرابي كه پديدار شده بود، ديگر بار همّت ها را بيدار كرد. بدينسان، در چهره ي آسماني پيامبر شادي و خشنودي درخشيد. پيامبر به مردان خود ندا داد:

- در سايه ي بركت و خير الهي، روانه گرديد و مژده بخشِ شادي باشيد؛ زيرا خداوند يكي از دو خير را به من وعده داده است. به خدا سوگند! گويي گورهاي قريش را به چشم خود مي بينم.

پيامبر، نيروهاي خود را سازمان داد و پس از ترك «ذفران»، به سوي «اصافر» رهسپار گشت. سپس از آن جا راهِ فرود در پيش گرفت تا آن كه تپّه ي «سحنان» همچون كوهي سرافراز چهره نمود. پيامبر، مردان خويش را به سمت راست تپّه هدايت كرد و آنگاه كه به چاه هاي «بدر» نزديك گشت، فرمانِ توقّف داد تا به وارسي موضع بپردازد.

پيامبر، علي را به فرماندهي يك گروه شناسايي مأمور ساخت تا اخباري از نيروهاي قريش بازآورند. علي باشتاب حركت كرد و به چاه هاي بدر رسيد؛ چاه هايي كه براي جنگجويان آن صحرا بسي حياتي


بودند. گروه شناسايي، دو مرد را كه در حال آب كشيدن از چاه بودند، دستگير و روانه ي لشكرگاه مسلمانان ساخت.

پيامبر به نماز پرداخته بود: در كرانه هاي آسمان، دور از شُرور زميني و رخدادهاي جاري بر تپّه هاي شني، غرق در سفري الهي بود. آنگاه كه به زمين بازگشت، نگريست كه برخي از مسلمانان، آن دو مرد را زير ضربه هاي خود گرفته اند. با ناخشنودي بانگ برآورد:

- اگر راست بگويند، مي زنيدشان؛ و اگر دروغ بگويند، رهاشان مي كنيد؟!

پيامبر به آن دو نگاهي افكند و ندا داد:

- به خدا سوگند! آن دو راست مي گويند: آن ها قريشي اند؛ از شوكتشان پيداست.

و سپس پرسيد:

- قريش با چند نفر آمده اند؟

- بسيارند.

- چند نفرند؟

- نمي دانيم.

- چند شتر ذبح مي كنند؟

- يك روز نُه شتر و روزي ديگر دَه شتر.

پيامبر به اصحاب خود روي كرد و گفت:

- لشكر قريش ميان نهصد تا هزار تَن است.

آنگاه، پرسيد:

- از اَشراف قريش، چه كسي در ميان آن هاست؟


يكي شان پاسخ داد:

- «عُتْبَة بن ربيعه» و برادرش «شَيبه»، و «نضر بن حارث».

ديگري افزود:

- و نيز «اميّة بن خلف»، «نبية بن حجاج» و برادرش «منبه»، و «عمرو بن ود».

پيامبر، با لحني آميخته به حزن، به اصحاب خطاب كرد:

- اين، مكّه است كه با پاره هاي جگر خويش به سوي شما آمده است. خشمي مقدّس در قلب هاي مهاجران شعله كشيد: سران شرك اكنون به جانب آنان مي آمدند و هنگام انتقام مظلوم از ظالم فرامي رسيد.

«بلال» احساس كرد چيزي بر جانش چنگ مي زند. تصويرهايي سياه در ذهنش جان گرفتند. چهره ي «اميّة بن خلف» همراه با همه ي سنگدلي هايش در ذهن او زنده شد. هنوز پيكرش از تازيانه هاي اميّه رنجور بود و سنگينيِ صخره هاي بزرگي را كه او بر سينه اش مي نهاد، حس مي كرد. با آهي دردمندانه نجوا كرد:

- آه! اميّه... از پاي نخواهم نشست تا او را از پاي درآورم.

شراره ي خشم در چشمانش جهيد و در همين حال، چيزي نظرش را جلب كرد. «عمّار» را ديد كه هاله اي از اندوه و خشم گرداگرد چهره اش را فرا گرفته است. بلال دريافت كه او نيز صحنه هاي دردناك گذشته را به ياد آورده است. آري، عمّار صحنه ي شهادت پدر و مادرش را به ياد مي آورد كه با نيزه هاي «ابو جهل»، اين قريشي وحشي، جان سپردند.

پيامبر فرمان داد كه سپاهيان اسلام به سوي چاه هاي بدر روي آورند. آنگاه كه به آب نزديك شدند، پيامبر فرود آمد. «حباب» كه جواني


بلندبالا بود، با چشمان نافذش زمين را پيمود و به پيامبر نزديك گشت و مؤدّبانه گفت:

- اي رسول خدا! آيا اين مكان را به فرمان خدا برگزيده اي تا با همه ي وجود به آن تسليم گرديم، يا آن را با صلاحديد جنگي انتخاب كرده اي؟ پيامبر، با عنايت و حوصله پاسخ داد:

- با صلاحديد و تدبير جنگي چنين كرده ام.

- اي رسول خدا! اين جا، مكاني مناسب براي فرود آمدن نيست. نيروها را برخيزان تا در كنار چاه خيمه زنيم. بدينسان، ما به آب دسترسي خواهيم داشت، ليكن آنان از آب محروم خواهند ماند.

- به راستي، تدبيري نيكو كردي.

مسلمانان، با شتاب، مواضع خود را در سمت شرقي آن درّه ي پهناور استوار كردند.

شب فرا رسيد و چشم ها با خواب گرفتگي در انتظار ماندند تا فردا چه فرا رسد.



[1] مائده/ 24: «فاذهب انت و ربك فقاتلا انا ها هنا قاعدون.»