کد مطلب:294523 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:158

فصل 12


آفتاب روز جمعه، هفدهم ماه رمضان، سر بر زد. نيروهاي قريش، پيشاپيشِ تپّه هاي نزديك به درّه ي بدر لشكر آراستند. «ابوجهل» همانند افعي خال داري بود كه براي يافتن طعمه زبان مي گرداند. او در حالي كه تعداد كم مسلمانان را به ريشخند مي گرفت، بانگ برآورد:

- اينان تنها خوراك يك وعده ي ما هستند كه اگر غلامانمان را به سراغشان بفرستيم، آن ها را دست بسته خواهند آورد.

«عتبة بن ربيعه» گفت:

- چه بسا كساني را در كمين گاه نهاده باشند يا پشتيباناني به ياري آنان بيايند.

- دوست من! هرگز چنين نيست.«ابن وهب» را پيشتر فرستاده ام تا


اطراف مواضع آنان را وارسي كند. او چيزي نديده است.

«شيبه» سخن را پي گرفت:

- امّا او گزارشي ديگر داده است.

ابوجهل، خشمگينانه، از عتبه پرسيد:

- او چه گزارش داد؟

- او نفس نفس زنان آمد و كلماتي تيرگونه را به سوي ما پرتاب كرد: «من چيزي نديدم. امّا اي گروه قريش! من بلاها را ديدم كه مرگ را با خودحمل مي كردند. شتران يثرب، مرگي تلخ را با خود مي آورند.»

عتبه سر به زير افكند. او به سرنوشت قريش مي انديشيد. ابوجهل نگاهي خشمگينانه به او افكند و آب دهانش را بر زمين انداخت. سپس آن جا را ترك كرد.

عتبه بر شتر سرخ خويش سوار شد. انديشه ي بازگشت به مكّه، در ذهن او غوغا مي كرد. ده ها مَرد به سخنان صاحب شتر سرخ، گوش سپرده بودند:

- اي قريشيان! در رويارويي با محمّد و يارانش، كاري از شما برنمي آيد. ميان ياران او، پسرانِ عموها و دايي هاي شما به چشم مي خورند.آيا كسي پسرِ عمو يا دايي يا خويشاوند خود را مي كُشد؟ بازگرديد و بگذاريد محمّد با ديگر مردم عرب رويارو شود.

اي قريشيان! تنها اين بار از من اطاعت كنيد و همه ي عمر از فرمانم سر بپيچيد. محمّد به عهد و سوگند پايبند است: اگر راست بگويد، شما بيش از ديگران نزد او محترميد؛ و اگر دروغ بگويد، گرگ هاي عرب، خود، به كار او خواهند پرداخت، بي آن كه به شما نيازي باشد.


چشمان ابوجهل از خشم برآمده شده بود. واژه ها آميخته به آب دهان، از لبان او بيرون زدند:

- بنگريد كه هراس و بيم در دل ها چه مي كند. بنگريد به بزرگي از بزرگان قريش كه از شمشيرهاي يثرب به لرزه درآمده است!

در فرودستِ وادي، پيامبر به دقّت شاهد رويدادي بود كه در آن سوي جريان داشت. آن جا، بر فراز شتري سرخ، مردي قوم خود را از فرجام نامباركشان بيم مي داد.

پيامبر با لحني آميخته به نااميدي، زمزمه كرد:

- از اين گروه، اگر در كسي خيري باشد، آن كس همين صاحب شتر سرخ است.

آسمان به زمين پيوست و در آن نقطه از زمينِ خدا، جبرئيل به سيّاره ي ما پا نهاد. آنگاه، كلمات آسمان در قلب محمّد جاري گشت:

- اگر آنان به صلح گراييدند، تو نيز به آن بگراي. [1] .

پيشاني پيامبر چون مرواريدي تابان مي درخشيد. در اين حال، بانگ برآورد:

- اي قريشيان! به همان جا كه بوديد بازگرديد. براي من دوست داشتني تر است كه گروهي ديگر، به اين ميدان روي آورند.

عتبه در حالي كه به سخنان فرزند مكّه- كه دو سال پيشتر، از آن هجرت گزيده بود- گوش سپرده بود، نجوا كرد:

- قومي نيست كه سخنان اين مرد را رد كند و آنگاه رستگار شود.

فريادهاي بيم آور در فضا پيچيدند. شمشيرها با درخششي رعدآميز


چهره نمودند. عتبه از شتر سرخش فرود آمد و همراه با برادرش شيبه و پسرش «وليد» به منطقه ي ميان دو جبهه روان گشت. عتبه كه ابوجهل او را به نبرد تحريك كرده بود، بانگ برداشت:

- اي محمّد! همترازان ما از قريش را به سويمان روانه كن.

پيامبر روي به سوي «عبيده» كرد:

- اي «عبيدة بن حارث» برخيز!

و آنگاه به «حمزه بن عبدالمطّلب» و «عليّ بن أبي طالب» فرمان خيزش داد.

پرچم «عقاب» هنوز در دست علي تكان مي خورْد. علي پرچم را در زمين استوار كرد و به سوي ميدان نبرد روان گشت. در اين حال، در خيالش نقش رنگين كماني زيبا پديدار شد: فاطمه به او لبخند مي زد و از چشمانش نوري آسماني مي تابيد.

سكوت بر هر دو جبهه چيره گشت. تنها صداي ميدان، آواي شمشيرهايي بود كه در ميان توده هاي غبار، همچون آذرخشي خشم بار مي درخشيدند. ناگاه، «ذوالفقار» به پرواز درآمد و همزمان، جمجمه ي وليد بر زمين افتاد. سپس ديگر بار پرواز كرد تا بر سر عتبه و آنگاه شيبه فرود آيد. و بدينسان، سران شرك بر خاك افتادند و سرهاشان با ريگ هاي صحرا درآميخت. چشم ها با شگفتي بسيار، بيمناكانه، به اين صحنه خيره گشته بودند.

پيامبر لب به تكبير گشود. همراه با او مسلمانان نيز بانگ تكبير سر دادند. بدينسان، نام علي در فضاي آن ميدان و نيز در همه ي تاريخ، بر سر زبان ها افتاد.


آنگاه، اين سخن پيامبر در همه جا پيچيد:

- سوگند به آن كه جان محمّد به دست اوست! هر مردي كه امروز شكيبايي ورزد و تنها براي خشنودي خدا روي به ميدان آورَد و هرگز پشت نكند، بي ترديد خداوند وي را روانه ي بهشت مي سازد. [2] .

پيش چشم آنان كه كلمات پيامبر را مي شنيدند، منظره ي باغ هايي چهره نمود كه در فرو دستِ آن ها، جويباران جاري است. و بدينسان، دريافتند كه در سايه سار شمشيرها نهفته است آن بهشتي كه به پهناوري آسمان ها و زمين است.

بي جان فروافتادن دلاوران قريش بر ريگزاران، طلايه ي يك نبرد سخت بود. قريش هجومي بي امان را آغاز كرد و باران تيرها و نيزه ها شدّت گرفت.

مسلمانان در صفي واحد همچون بِنايي ريخته شده از سُرب، قامت راست كردند و در برابر حمله هاي ويرانگر كه به سان طوفاني شتابناك بود، مقاومت نمودند. غباري انبوه به هوا برخاست و كشتگان و زخميان همچون ملخ هايي پراكنده بر زمين افتادند. آهسته آهسته از شدّت نبرد كاسته شد. در اين لحظه ي حسّاس، كلمه اي كوتاه و سرنوشت ساز از گلوي رهبر بزرگ برخاست:

- سخت بجنگيد!

مسلمانان چون سيل هجوم آوردند. پرچم «عقاب»، پايدار و


استوار، در دست علي به اهتزاز بود. شيهه ي اسبان و بانگ شتران و چكاچك شمشيرها و فريادهاي مردان درهم آميختند. در اين ميانه، نداي «اَحَد... اَحَد!» در فضاي ميدان پيچيد.

خشمي مقدّس در قلب ها موج مي زد: شكنجه شدگان، جلاّدان خويش را رويارو مي ديدند. پيامبر جايگاه فرماندهي را ترك گفت و «ابوبكر» تنها ماند. پيامبر براي رزم به خطّ نخست جبهه شتافت. ناگاه در افق، ابرهايي سفيد و شفّاف همچون بال هاي فرشتگان پديدار گشتند. پيامبر دليرانه فرياد برآورد:

- زود است كه اين جمع در هم بشكند و همگي پشت كنند. بلكه موعدشان قيامت است و قيامت بسي سخت تر و تلخ تر است. [3] .

جنگ، نيرومندانه ادامه داشت، پس از درهم پاشيدن صف مشركان، نبرد به انتهاي خود نزديك شد و شكستي شتابنده براي آنان در افق رقم خورد.

پيامبر مشتي سنگريزه به هوا پرتاب كرد و خشمگينانه فرياد زد:

- ننگين باد چهره ي كافران!

لحظه ي انتقام، طوفان برانگيخت و آتشفشان خونخواهي به جوش آمد؛ بلال به جلاّد خود خيره شده، با خشم فرياد زد:

- اي اميّه؛ اي پيشواي كفر! از پاي نخواهم نشست تا تو را از پاي درآورم.

برخي از مسلمانان كوشيدند تا راه را بر بلال ببندند. آنان مي خواستند دشمن را به اسيري بگيرند. بلال فرياد كشيد:


- اي ياران خدا! او اميّه است، پيشواي كفر... من از پاي نخواهم نشست تا او را از پاي درآورم.

بلال بر سر جلاّد خود فرود آمد. ناگاه اميّه نقش زمين شد. گويي از كوهي سر به فلك كشيده بر زمين افتاده باشد. براي بار نخست، بلال نفسي به آسودگي كشيد و آن صخره هاي سخت كه اميّه بر سينه اش مي نهاد، فرو افتاد. اشكش جاري شد و با سپاس به سوي آسمان نگريست.

ابوجهل، با همان سرسختي هميشگي، مي خواست از شكست قريش پيشگيري كند. او در وراي ديواري آهنين از نيزه هاي مردانش- كه پيشاپيش آن ها پسرش «عكرمه» قرار داشت- مي جنگيد. امّا اين مُشتي نادان كجا مي توانستند با نسيم پيروزي كه از فرودستِ وادي پيش مي آمد، چهره به چهره شوند؟ صداها نزديك تر مي شد: «اَحَد... اَحَد!» چند لحظه بيشتر به طول نينجاميد تا ابوجهل نيز بر زمين افتاد و سرش با شن و خاك درآميخت.

«عبداللّه بن مسعود» پاي خويش را بر گردن ابوجهل نهاده بود كه با چشماني خيره از او مي پرسيد:

- ميدان از آنِ كيست؟

- از آن خدا و رسول و يارانش.

پاهاي «ابن مسعود» گردن ابوجهل را خُرد مي كرد. ابوجهل در حال خفگي زمزمه كرد:

- اي چوپان بي مقدار گوسفندان من! به راستي كه بر بلندايي سخت فرا رفتي.


آنگاه كوشيد تا به عادت خود، آب دهان اندازد. امّا اين بار آب دهانش بر صورتش فرود آمد و چشمان برآمده اش با هراس و اضطراب به نقطه اي خيره ماند.



[1] انفال/ 61: «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها.

[2] والذي نفس محمد بيده لايقاتلهم اليوم رجل صابرا محتسبا مقبلا غير مدبر الا ادخله الله الجنه.

[3] قمر/ 45 و 46: «سيهزم الجمع و يولون الدبر. بل الساعه موعدهم و الساعه ادهي و امر.».