کد مطلب:294524 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:146

فصل 13


«يثرب» در شادي و سرور مي درخشيد. پيامبر برگشته بود و پرچم هاي پيروزي بر فراز سرش در اهتزاز بودند. شاخه هاي درختان خرما، با شادي و طرب، مي رقصيدند.

پيامبر به سوي مسجد رهسپار شد و دو ركعت نماز گزارد. مسجد آرام بود و آسايش و آرامش، چون چشمه ساري در هر گوشه ي آن جريان داشت. پيامبر برخاست و به عادت خويش، روي به سوي خانه ي فاطمه نهاد.

دختر جوان براي استقبال از پدر بزرگوارش پيش شتافت. لبخندي آفتاب وَش از چهره ي جميل و درخشانش مي تابيد.

پدر، بوسه اي گرم بر پيشاني دخترش نشاند و با اين بوسه همه ي احساس پدرانه و دوستانه ي خويش را نثار او كرد. فاطمه احساس كرد كه


در آغوش گرم مادر خويش جاي گرفته است. در اين حال، «عايشه» كه به فاطمه رشك مي بُرد، به درون آمد و ناخشنودانه گفت:

- او را كه خود داراي شوهر است، مي بوسي؟

پيامبر با مدارا و نرمي پاسخ داد:

- به خدا سوگند! اگر مي دانستي او را چه بيكران دوست مي دارم، تو نيز به وي بيشتر علاقه مي ورزيدي. [1] .

عايشه با خشم گفت:

- تو همواره همين سخن را باز مي گويي و از مادر پيرش ياد مي آوري، در حالي كه او سال هاست به كام مرگ فرو رفته و خداوند همسري بهتر نصيبت كرده است.

پيامبر با اندوه پاسخ گفت:

- به خدا سوگند! چنين نيست. هرگز خداوند همسري بهتر از خديجه نصيبم نكرده است. آنگاه كه همگان از دين من روي مي گرداندند، او بود كه به دين من ايمان آورد. آن دَم كه ديگران مرا دروغگو مي شمردند، راستيِ سخنم را باور كرد. روزگاري كه مردم مرا تحريم كرده بودند، همه ي دارايي اش را به پايم ريخت. و خداوند، از او، و نه از زنان ديگر، خاندان مرا امتداد بخشيد.

صداي عايشه اوج گرفت. فاطمه با اين سخن، او را به آرامش فرا خواند:

- اي مؤمنان! صداتان را بلندتر از صداي پيامبر برنياوريد. [2] .

عايشه كه چهره اش از خشم سرخ شده بود، پاسخ داد:


- اي فرزند خديجه! به خدا سوگند، تو همواره در اين گماني كه مادرت از ما برتر بوده است. به راستي، مايه ي برتري او بر ما چيست؟

سه سال بود كه اين زن، در هر حال از خديجه چنين ياد مي كرد. به راستي، آيا دليل اين ياد كرد، جز آن بود كه خديجه، فاطمه را زاده بود؟ فاطمه، به سانِ بلوري كه آن سويِ خويش را باز مي تابانَد، بازتاب خديجه بود، زني كه بانويِ زنان جهان را به دنيا ارمغان آورد.

پيامبر خشمگينانه پاي در ميان نهاد:

- اي «حميراء»! [3] خداوند در زني خير نهاده است كه عشق بورزد و فرزند بياوَرَد.

آنگاه، در حالي كه قطره هاي آفتاب گون اشك را از چشم خويش پاك مي كرد، گفت:

- خداوند، خديجه را رحمت كند.

عايشه با هيجان فرياد برآورد:

- تو، فاطمه و علي را بيش از من و پدرم دوست مي داري.

چه بگويد فاطمه به اين زن؟ آيا به او بگويد: «چگونه پدرم، علي رادوست نداشته باشد، او را كه در دامان خود پرورانده است؛ او كه در نوجواني به پدرم ايمان آورد و به گاه هجرت، جانش را فداي او ساخت؛ و نيز در گرماگرم «بدر»- كه خداوند گروه اندك مسلمانان را ياري نمود-»؟ آيا به او بگويد: «آنگاه كه علي سرگرم كارزار بود، پدر تو در كجاوه پنهان گشته بود. و علي در همين كارزار، با نبردي بي اَمان، به تنهايي سي و پنج دلاور قريش- از ميان هفتاد تَن- را هلاك ساخت»؟


به راستي، چه بگويد فاطمه به اين زن كه تعصّب، چشم صلاحديدش را بسته است؟ او از پدر و همسر فاطمه، چه مي خواهد؟

اين، سوز و گدازي بود كه در جان فاطمه زبانه مي كشيد:

- پدرم! خدا تو را پاداش نيك دهد.

چه مي توانست بكند، جز آن كه سكوت ورزد؟ او حتّي كلمه اي بر زبان نراند تا اندوه تازه براي پيامبر- كه مردم عرب، يكپارچه، در برابرش به پا خاسته بودند- پديد نياورد. فاطمه صبر را پيشتر آموخته بود. او صبر را آميخته با شير مادر نوشيده بود؛ صبري تلخ و ناگوار را كه اينك به آن خو گرفته بود.

در خانه ي خود، فاطمه پدر را فراخواند:

- اي رسول خدا!

پاسخي نيامد. ديگر بار ندا داد:

- اي رسول خدا!

و در همين حال، آيات خدا در جانش جاري بود:

- همچنان كه برخي از شما برخي ديگر را مورد خطاب قرار مي دهند، پيامبر را خطاب نكنيد [4] .

باز ندا برآورد:

- اي رسول خدا!

پدر بزرگوار كه در انتظار واژه اي دوست داشتني تر بود، گفت:

- فاطمه! آن آيه درباره ي تو نازل نشده است. تو از من هستي و من از


تواَم. بگو: «پدر جان!» اين، هم قلب مرا شاد مي كند و هم خداوند را.

علي كه مي خواست شادماني را در خانه بگسترانَد، با چهره اي خندان پرسيد:

- اي رسول خدا! مرا بيشتر دوست مي داري يا فاطمه را؟

پيامبر نيز لب به خنده گشود و با مِهرباني گفت:

- تو عزيزتري و فاطمه دوست داشتني تر!

همچون پروانه اي گرداگرد آن سه گُل، لبخند گرداگرد چهره ها چرخيد.

ديگر بار، پيامبر از خديجه يادآورد. آنگاه، كنجكاوانه گفت:

- فاطمه! ديروز نيازت چه بود؟

فاطمه درنگ ورزيد و به سكوت پناه بُرد.

پدر دريافته بود كه دختر براي بيان نيازي نزدش آمده و بي آن كه سخن بگويد، بازگشته است. اكنون پدر از دختر مي پرسيد و دختر آرزو مي كرد كه پدر نپرسد. با اين حال، اندام او خود بهترين زبان حال بود، به ويژه دستانش كه همچنان از كار بسيار با آسياب دستي دچار درد بودند.

علي كه مي دانست فاطمه هرگز لب به گلايه نمي گشايد، پا در ميان نهاد:

- اي رسول خدا! من، ماجرا را براي شما باز مي گويم. او آن قدر با مَشك آب كشيده كه رَدّ مشك بر سينه اش به جا مانده است؛ و آن قدر آسياب را گردانده كه دستانش پينه بسته است. او نيازمند خدمتكاري است كه در كارِ خانه ياري اش كند.

پيامبر احساس كرد كه غم سينه اش را در هم مي فشارد. اشك از


چشمانش جاري گشت و با لحني كه از پوزشي ژرف حكايت مي كرد، به دخترش گفت:

- اي پاره ي دل محمّد! در مسجد چهارصد مَرد به سر مي برند كه نه خوراك دارند و نه پوشاك. دخترم! تلخي دنيا را به جان بخر تا به شيرينيِ آخرت دست يابي.

پيامبر، عزيزِ دل خويش را بوسيد و از روح بزرگ خود سيرابش كرد. آنگاه گفت:

- دوست مي داري به تو چيزي بياموزم كه بيش از خدمتكار، برايت سودمند باشد؟

- آري، پدر محبوبم!

- سي و سه بار چنين ذكر بگو: «سبحان اللّه»؛ و سي و سه بار: «الحمد للّه»؛ و سي و چهار بار: «اللّه اكبر». اين ذكرهاي صدباره، در ترازوي پاداش پروردگار، هزار نيكي به شمار مي آيند.

دخترِ رسالت لب به گُلخند گشود. شادماني در چشمانش كه ژرفاي دريا داشت، درخشيد. در جان خود نجوا كرد:

- ما به جستجوي دنيا آمديم؛ اينك آخرت رهاورد ما شد.

يك سال گذشت؛ سالي با فصل هاي چهارگانه و روزها و شب هاي پياپي اَش.



[1] والله لو علمت و ذي لها لازددت لها حبا.

[2] حجرات/ 2: «يا ايها الذين آمنوا لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبي.».

[3] لقب عايشه و به معناي «سرخ كوچك».

[4] نور/63: «لاتجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا.».