کد مطلب:294525 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:152

فصل 14


ماه رمضان فرارسيد و شب هاي زيبايش درخشيدن گرفتند. آسمان سرشار از ستارگان بود. حال و صفايي كه در «يثرب» هيچ سابقه نداشت، «مدينه» را فرا گرفته بود. آيات قرآن، گرداگرد نخلستان ها و تاكستان ها طواف مي كردند.

فاطمه روزه دار بود. هِلالي كه در آسمان يثرب چهره نموده بود، هر لحظه بزرگ تر مي شد. درونِ فاطمه نيز جنيني در جنب و جوش بود تا به سوي حيات چهره بگشايد. همه ي چشم ها در انتظار ستاره اي بودند كه طلوع مي كرد تا افق هستي را تابناك سازد.

اميد و آرزو در خانه ي علي پرتو افشاند و كودكي چهره به جهان گشود كه نقش سيماي محمّد را داشت.


پيامبر به خانه ي فاطمه رهسپار گشت، در حالي كه سرور و شادماني از پيشاني تابناكش سر بر زده بود.

پيامبر به «اَسماء» كه در حضور فاطمه بود، گفت:

- پسرم را نزد من بياور.

اسماء پيش آمد، در حالي كه كودكي فروپيچيده در حوله اي زرد را همراه داشت.

پيامبر، فرزند زاده اش را در آغوش فشرد و حوله ي زرد را به كناري افكند و گفت:

- اسماء! مگر به شما سفارش نكرده بودم كه كودك را درپارچه ي زرد نپيچيد؟ اسماء، با شتاب، پارچه اي سفيد فراهم كرد. كودك همچون كبوتري سفيد جلوه كرد يا همانند پاره ابري سفيد كه از آسمان به زمين فرود آمده باشد.

پيامبر نام كودك را پرسيد. علي گفت:

- من هرگز از رسول خدا پيشي نمي گيرم.

- اي علي! رابطه ي تو با من همانند رابطه ي «هارون» است با «موسي». [1] .

پس نام فرزند هارون را براي او برگزين.

- اي پيامبر خدا! نام او چه بود؟

- «شبّر».

- مردم عرب با اين نام آشنا نيستند.

- پس نامش را «حَسَن» بگذار. [2] .


فاطمه احساس خوشبختي مي كرد. اين احساس، بازتابي از احساس پدرش بود، همانند بازتاب نور در آينه ها. فاطمه بسي خرسند بود، زيرا تا آن روز پدرش را چنين سعادتمند نديده بود. در سيماي محمّد، شادمانيِ لحظه اي تداعي شد كه خديجه، كودك دلبندش فاطمه را به او تقديم كرد و «جبرئيل»، كوثر را به او مژده داد.

هفت روز گذشت؛ هفت روز رنگين كماني. آنگاه كه روز هفتم فرارسيد، پيامبر قوچي را ذبح كرد و عقيقه ي فرزند زاده ي خويش ساخت. بدنسان، آسمان اسماعيلي ديگر را با قرباني كردنِ قوچي، به سلامت پسنديد؛ اسماعيلي كه اكنون فرزندْزاده ي «ابراهيم» بود. او اين بار قوچي سياه و سفيد را فداي مولود فرخنده اش ساخت و آنگاه ران قوچ را همراه با ديناري به قابله هديه كرد.

پيامبر، كودك را در دامن گرفت و موهايش را تراشيد. سپس برابر با وزن موهاي سر كودك، نقره صدقه داد.

آنان كه پيامبر و فرزند زاده اش را در آن صحنه نگريستند و شادماني را از چهره ي او جوشان ديدند، دريافتند كه مِهري شگرف در قلب پيامبر جاري شده است و فهميدند كه اين مولود فرخنده داراي جايگاهي بلند است.

روزها گذشت و قلب كوچك فرزند، همانند جويباري آرام، به آهستگي، تپش و حركت خويش را پي گرفت.

بدنسان، فاطمه نشاط خود را بازيافت و احساس كرد كه نيرويي پنهان در جانش شكفته است؛ نيرويي كه او را برمي انگيخت تا به حركت و تلاش برخيزد و اشيا را لمس كند و از نام و جمال خويش، آن ها را


بهره مند سازد.

فاطمه، حياط خانه را آب پاشي كرد. از ميان سرانگشتانش، قطره هاي آب خنك مي تراويد و در پرتو آفتاب مي درخشيد. فضا آميخته به رايحه اي خوش بود، همانند خاكي كه باران خورده باشد؛ رايحه اي كه انسان را برمي انگيزد تا سينه اش را به روي هوا بگشايد و ريه اش را از آن لبريز سازد.

حسن در گهواره ي خويش به خواب فرو رفته بود. رنگين كماني از لبخند گرداگرد دهان لطيفش را كه به غنچه ي نوشكفته ي بهاري شباهت داشت، فرا گرفته بود. چه بسا خواب هايي شيرين در ذهن مي پروراند، خواب هايي شيرين از آنچه خداوند به هنگام خلقت انسان در جان وي وديعه نهاده بود.

فاطمه به كودكش كه اينك او را به مقام مادري بر نشانده بود، خيره مي نگريست. اكنون فاطمه ي مادر، فرزندي آورده بود و چشمه ي جوشان مِهر مادري، به لطافت و طراوت، از قلبش مي جوشيد.

كنار آسياب نشست و دسته ي آن را در دست گرفت. آسياب به آرامي گرداگرد مركز خود، چرخيدن آغاز كرد. فرزند پيامبر، با صدايي دل انگيز به ترتيل آياتي مشغول گشت كه جبرئيل از دوردست آسمان فرود آورده بود. او به «مريم» دختر «عمران»، اين زن پاكدامن، بسي عشق مي ورزيد. صداي لطيفش همچون جويباري زلال جاري گشت:

- و ياد كن آنگاه را كه فرشتگان گفتند: «اي مريم! خداوند تو را برگزيده و پاك ساخته و بر زنان جهان برتري داده است. اي مريم! فرمانبر پروردگار خويش باش و سجده كن و با ركوع كنندگان ركوع نما... خداوند


تو را مژده مي دهد به كلمه اي از جانب خود كه نامش مسيح، عيسي بن مريم، است و در دنيا و آخرت آبرومند و از نزديك شدگان درگاه خداست.» [3] .

فاطمه به كودك خويش خيره گشته بود و گهواره اش را با پاي خود حركت مي داد. گهواره، همچون قايقي بر درياچه اي آيينه گون، آرام در رفت و آمد بود.

آسياب، آهسته مي چرخيد. كلمات آسمان با نرمي و خشوع جاري مي شدند. گهواره، سبكبارانه تكان مي خورْد. و اين ها به هم در مي آميختند تا زندگاني فاطمه را در بر گيرند؛ و به راستي زندگي رودخانه اي است كه امواج آب هايش، آن را در سفر به سوي دريايي گسترده پيش مي برند. شايد هم آسيابي است بزرگ كه گرداگرد محوري ثابت مي چرخد، بدون آن كه چرخش خويش را دريابد.



[1] يا علي! انت مني بمنزله هارون من موسي.

[2] اين دو واژه به يك معنايند، اولي عبري است و دومي عربي.

[3] آل عمران / 42 و 43 و 45: «و اذقالت الملائكه يا مريم ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك علي نساء العالمين. يا مريم اقنتي لربك واسجدي و اركعي مع الراكعين... ان الله يبشرك بكلمه منه اسمه المسيح عيسي بن مريم وجيها في الدنيا و الاخره و من المقربين.».