کد مطلب:294526 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:153

فصل 15


«ابوحفصه» نشسته بود و مي انديشيد. تاريكي شب، فلاتي است گسترده كه آدمي هرچه بخواهد در آن دانه مي پاشد و مي كارد و بر مي دارد؛ به آسمان پرمي گيرد، زمين را طي مي كند و مي كاود، و با بلنداي كوه ها سر به رقابت بر مي دارد.

ابوحفصه تنها نشسته بود و پيشاني فراخش در پرتو نور چراغ مي درخشيد. به گذشته ي خويش مي انديشيد: درختي بود تازه پا كه در زمين «جزيرةالعرب» ريشه اي نداشت. در مكّه حتّي از خودش هم فرار مي كرد. اكنون، باده مي نوشيد تا گذشته ي خود را از ياد ببَرد و با خيالات خويش سرگرم باشد.شايد هم مي خواست تا برخي از اشراف از او خونخواهي نكنند و بر كرده اش چشم بپوشند؛ زيرا مستي، خود، عذري است!


به ياد آورد كه هنگام اسلام آوردن، چه شادمان بود. محمّد در او اميد حياتي را شكوفا ساخت كه در آن، نه نژاد و روابط، بلكه پرهيزگاري مايه ي برتري است. امّا اميدش از ميان رفت آنگاه كه در مدينه، با نگاه هاي سؤال برانگيز مواجه گشت. سپس پيوند خود را با پيامبر استحكام بخشيد و دخترش را به همسريِ وي درآورد. بدينسان، او دامادي يافت كه در سراسر جزيرةالعرب، برترين مرد بود و نيز رفيق مخصوص ابوبكر گشت، همو كه ارج و مقامي داشت و همراه باپيامبر هجرت كرده و با او در غار به سر برده بود.

شب براي عمر طولاني شده بود. اكنون، ستارگان درخششي بيشتر يافته بودند. ميلي جنون آسا براي گريختن در وجودش شعله مي كشيد. پياله اي كوچك برداشت و آن را از شراب كهنه لبريز ساخت و درون خويش را از آن انباشت. احساس كرد اندرونش سخت مي سوزد. چهره اش همانند تكّه اي چوب كه در آتش مي سوزد، سرخ و برافروخته شد. آنگاه، باده هاي پياپي را سركشيد تا آن جا كه چشمانش به سختي سوختند و شعاع هاي نور چراغ در آن ها به رقص درآمدند. گرگ ها زوزه مي كشيدند. در ژرفاي جان او هم حيواني درنده سر برمي كشيد. حيوان هر لحظه بزرگ تر و درنده خوتر مي شد... ناگاه از جا برخاست و ايستاد، به گونه اي كه نزديك بود سرش به سقف برخورد كند. با خود انديشيد كه به زودي خانه هاي يثرب را ويران خواهد كرد. نخست، روي به سوي خانه ي «ابن عوف» نهاد. از او بيش از همه نفرت داشت، زيرا همواره نژاد و طلا و نقره اش را به رخ عمر مي كشيد. در را با خشونت كوبيد. مرد كه به سختي چشمانش را باز مي كرد، در را گشود. چشمان ابوحفصه


برقي زد و ناگاه دسته ي شمشيرش را بر سر ابن عوف فرودآورد. مرد، لرزان و هراسان به او پشت كرد، امّا پس از لحظه اي در آستانه ي در بر زمين افتاد.

عمر از ميان خانه ها و كوچه ها گذشت تا آن ها را پشت سر نهاد و صحراي گسترده پيش چشمش پديدار گشت، و نيز آسماني لبريز از ستارگان. به ياد آورد آنچه را كه بر كناره ي چاه هاي «بدر» گذشت: سَران «قريش» را به ياد آورد كه بر ريگ ها كشيده مي شدند و آنگاه پيكرهاي بي جانشان در چاهي كهنه انداخته شد و رگبار تيرها بر آن ها فرود آمد. «ابوجهل» را به ياد آورد با پيكر خشك و بي روحش؛ و نيز «اميّة بن خلف» و «عتبه» و «شيبه» و «وليد» را. به خاطر آورد آنان كه مكّه را از هيبت خويش مي آكندند، چگونه بي جان بر زمين افتاده بودند. مرگ، آنان را سخت در برگرفته بود، در حالي كه پشت سر، طلا و نقره و زنان زيبا؛ و پيش رو، نژادي نام آور نهاده بودند.

ابوحفصه، با زمزمه ي شعر «أسود» به راه خود ادامه داد:

- چه بسيار كنيزكان آوازخوان و باده نوشان گشاده دست كه در چاه متروك «بدر» افكنده شدند.

چه بسيار زنان زيبا اندام كه در چاه متروك بدر، مدفون گشتند. آيا اين «فرزندِ ميش» ما را فرا مي خوانَد تا زنده شويم؟ چگونه خواهد بود زندگاني پيكرهاي بي جان و سرهاي جدا از تن؟

آيا او مي تواند مرگ را از من برانَد و آنگاه كه استخوان هايم پوسيده شوند، مرا برانگيزانَد؟

يكي دو نفر صداي عمر را شنيدند كه سكوت شب را مي شكافت،


امّا ترجيح دادند كه ساكت بمانند، زيرا مي دانستند عمر مردي است خشن و تند خو.

امّا «ابن عوف» نتوانست تحمّل كند. در تاريكي شب، راهِ خانه ي پيامبر را در پيش گرفت. او رسول خدا را مي شناخت و مي دانست كه در دل شب، وي را بيدار و در حال عبادت خواهد يافت. نيز چه بسا انتظار بازگشت مرداني را مي كشيد كه براي شناسايي به صحرا روانه كرده بود تا اخباري از قبيله هاي عرب و قريش گردآورند؛ قريشي كه هر لحظه براي خونخواهي بيدار بود.

ابن عوف در را كوبيد و منتظر ماند. پيامبر با سيماي درخشانش چهره نمود. ابن عوف را ديد كه نواري از خون، سرش را رنگين ساخته و قطره هاي سرخ بر لبانش نقش بسته است.

- اي رسول خدا! عمر...

پيامبر همه چيز را دريافت: عمر همچنان باده مي نوشد و هر چه مي خواهد، انجام مي دهد.

هنگامي كه پيامبر دريافت عمر، شعر دشمنانش را حرف به حرف و كلمه به كلمه زمزمه مي كند، نشان خشم بر چهره اش پديدار گشت. از اين بدتر آن كه مشركان را نيز برمي انگيزد تا نوري را كه در جزيرةالعرب تابيدن گرفته است، خاموش سازند.

شايد اين نخستين بار بود كه مسلمانان ديدند پيامبر خشم خويش را بدينسان آشكار مي كند. با همين خشمناكي، پيامبر بالاي سر عمر ايستاد. ابوحفصه كه اينك مستي از سرش پريده بود، بانگ زد:

- از خشم خدا و رسولش، به خدا پناه مي برم!


اگر پيامبر اين كلمات آرام بخش و خشم سوز را نمي شنيد، بي شك او را گوشمال مي داد. و راستي كه چه اراده اي مي خواهد فرو نشاندنِ نفس بر فراز چنين آتشفشان هاي جوشاني. و بدين گونه مي توان مردان را شناخت؛ مرداني كه با چنين صبري، در كشاكش جنگ و زير سايه ي شمشيرها، گونه اي ديگرند.

پيامبر به خانه بازگشت در حالي كه با خود مي انديشيد اين باده ي خِرَدزُدا با مردم چه مي كند و اين گريزندگان از روشنايي روز به غفلتِ تاريكي، چه به روز خود مي آورند.

از آن سوي نيز ابوحفصه گام هايش را بر زمين مي كشيد و به سوي خانه رهسپار بود. چشم ها او را محاصره كرده بودند و از مستي و غفلت او بيزاري مي جستند. عمر دستانش را به سوي آسمان دراز كرد و ندا برآورد:

- خداوندا! بياني روشن درباره ي شراب، براي ما نازل فرما! صبحگاهان، ابوحفصه آياتي را شنيد كه جبرئيل از قلب آسمان ها با خود آورده بود:

- همانا شيطان مي خواهد با شراب و قمار، ميانِ شما دشمني و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد. پس آيا شما دست بر مي داريد؟ [1] .

عمر در حالي كه جام شرابش را با خشم درهم مي شكست، بانگ برآورد:


- آري، دست برداشتيم. آري، دست برداشتيم.

مدينه دستخوش حركت هاي غيرعادي و رويدادهاي پياپي بود. يهوديان در وراي حصارهاي خويش، به توطئه مشغول بودند و مشركان را برمي انگيختند تا همگي به جنگ با مدينه برخيزند. پيامبر دلش براي مدينه مي تپيد و از خيانت ها و توطئه ها بيم داشت. امّا آسمان، نگاهبان شهري بود كه پيامبر را اَمان داده بود و آن را از دسيسه هاي يهود حراست مي كرد.



[1] مائده/ 91: «انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوه والبغضاءفي الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلاه فهل انتم منتهون.».