کد مطلب:294528 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:141

فصل 17


ماهِ شب چهاردهم شوّال در آسمان مي درخشيد و با هاله ي خويش، در ميان ستارگان خودنمايي مي كرد. چراغ هاي مدينه همچنان افروخته بودند و نوري طلايي رنگ به فضا مي پاشيدند. پنجره هاي خانه ها همانند جويباراني بودند كه نور را در فضا جاري مي ساختند.

در مسجد، مؤمنان گرداگرد پيامبر حلقه زده بودند. جوانان و پيران و ميانسالان از رويدادي مهم سخن مي گفتند: «قريش به سوي مدينه در حركت است.» پيامبر لب به سخن گشود:

- در مدينه، به انتظار آنان مي مانيم تا فرارسند. اگر بيرون شهر اقامت كنند، در بدترين موقعيّت قرار مي گيرند و اگر به شهر داخل شوند، همه را هلاك مي سازيم.


«ابن سلول» انديشيد كه زمينه ي مناسب فراهم شده است.پس نفاق سر برآورد و گفت:

- آري رسول خدا! در مدينه مي مانيم.

خشم، چهره ي جوانان را فراپوشاند. آنان آرزو داشتند كه در ميانه ي صحرا بجنگند. جنگ در تنگاتنگ كوچه هاي مدينه، روح دلاوريِ آن ها را سيراب نمي كرد. آنان چه بهره اي مي بردند از جنگي كه زنان و كودكان در آن سهيم باشند؟ جواني كه در بدر حضور نيافته و چندي در انتظار چنين روزي به سر برده بود، بانگ برآورد:

- آنگاه، عرب درباره ي ما چه خواهد گفت: از رويارويي با قريش ترسيديم و در انتظار مانديم تا قريش بر ما هجوم آورند؟

ديگري فرياد برآورد:

- اي رسول خدا! ما را به سوي دشمنانمان گسيل دار تا آنان به گستاخي خود نيفزايند.

دليري و حماسه فضا را آكند و به اوج رسيد و در اين ميان، صداي عقل گم شد. هرگاه احساس مهار بگسلد، به اسبي سركش تبديل مي گردد كه به هيچ بانگي گوش فرانمي دهد و هيچ چيز در برابرش تابِ ايستادن ندارد.

طوفاني وزيدن گرفت كه هيچ كس توان تحمّلش را نداشت. اكنون حكمت حكم مي كرد كه با مُدارا و حوصله با اين طوفان برخورد شود تا از شدّت آن كاسته گردد.

برخي از آن ميان، با نگريستن به چهره ي پيامبر كه در حال مرتّب ساختن زرهش بود، به خود آمدند و به پيامبر اطمينان دادند كه رأيش را


مي پذيرند و در مدينه مي مانند. امّا پيامبر با احتياط و بردباري گفت:

- سزاوار نيست كه پيامبري با فرونهادنِ رأي امّت خود، آن ها را ناديده بگيرد، تا آن كه خداوند بين او و دشمنانش حكم كند.

آنگاه براي آن كه طوفان را فروبنشانَد، سخنش را چنين پي گرفت:

- وظيفه ي شما، رعايت تقواي الهي و صبر و پايداري در هنگامه هاي سخت است. بنگريد كه به شما چه فرمان مي دهم تا همان را انجام دهيد.

فاطمه ايستاده بود تا پدرش را وداع بگويد، در حالي كه كودكي يك ماهه در آغوشش بود. پيامبر، كودك را بوسيد و سينه اش را از رايحه ي عطري بهشتي سرشار ساخت. آنگاه، عاشقانه نجوا كرد:

- او گل خوشبوي من است در اين دنيا... و مادرش بسي راست گفتار و درست كردار است. [1] .

پيامبر با يثرب وداع گفت. او در اين حركت، هزار رزمنده را به همراه داشت. در كوهراهه ي «وداع» كه سرآغاز جاده ي منتهي به مكّه بود و در آستانه ي دو كوه «شيخان» كه پيرامون مدينه قامت افراشته بودند، پيامبر از لشكر خويش سان ديد و نوجوانان زير پانزده سال را به مدينه بازگردانْد.

سپيده بردميد و پيامبر به «شوط»، باغي ميان مدينه و كوه «اُحُد»، رسيد.


در اين هنگام، پيشواي نفاق سربرآورد و سرپيچي خود از فرمان رسول خدا را آشكار كرد. به اين ترتيب، «ابن اُبيّ» بازگشت و دنباله روان او كه سيصد تن بودند، نيز بازگشتند. اين رويداد سبب پيدايش شكافي در لشكر پيامبر گشت و آن را در آستانه ي گسيختگي قرار داد.

قريش در وادي «قنات» لشكر آراست و در زميني شوره زار پخش گشت تا راه را بر لشكر مسلمانان ببندد.

پيامبر در جستجوي راهنمايي بود تا سپاه اسلام را بي آن كه با لشكر قريش برخورد كند، به اُحُد رهنمون گردد. «ابوخيثمه» بانگ برآورد:

- من براي راهنمايي آماده ام.

- با خير و رحمت پروردگار، حركت را آغاز كن.

راهنما، سرزمينِ بدون ريگ «بني حارثه» را براي عبور برگزيد؛ سرزميني با سنگهاي سياه ريز كه گويي در آتش بريان شده بودند. به اين ترتيب، كشتزارها سوي راست لشكر پيشرو قرار داشتند و نيروهاي مشركان سوي چپ آنان. راهنما به سمت شمال پيش مي رفت تا پس از طيّ وادي «قنات»، به كوه اُحُد برسد.

سپاه به كوهراهه ي مشرف بر درّه داخل شد و بلندي ها و دامنه ها را پشت سر نهاد.

پيامبر سپاهش را در سه بخش سازمان داد. آنگاه به پنجاه تيرانداز ورزيده فرمان داد كه برفراز كوه «عينين» به پاسداري بپردازند. «عينين» كوهي بود كوچك در جنوب غربي لشكرگاه پيامبر كه تا مقرّ فرماندهي، صد و پنجاه متر فاصله داشت. اجراي اين طرح نظامي، تدبيري بود تا


سپاه اسلام به محاصره ي قريشيان درنيايد. پيامبر به خوبي مي دانست كه قريش داراي سواره نظامي نيرومند به فرماندهي «خالد بن وليد» است و از اين نيرو انديشناك بود.

آنگاه، پيامبر به «ابن جبير»، فرمانده تيراندازان، فرمان داد:

- بر اسب سواران آن قدر تير بباريد كه نتوانند از پشت به ما نزديك شوند.

سپس به تيراندازان ديگر دستور داد:

- شما نيز از پشت، نگاهبان ما باشيد تا به ما هجوم نياورند. با تيرهاي خود، آن ها را نشانه رويد و بدانيد كه اسبان هيچگاه به سوي تير پيشروي نمي كنند. اگر شما در جايگاه خويش ثابت بمانيد، ما پيروز خواهيم بود. خداوندا! من تو را بر ايشان گواه مي گيرم.

آنگاه، ديگربار پيامبر به آن ها سفارش كرد:

- حتّي اگر ديديد كه پرنده اي ما را به چنگال گرفت و در ربود، شما جايگاه خويش را ترك نكنيد، مگر آن كه خود، شما را فراخوانم. نيز اگر ديديد كه ما بر قريش پيروز شديم و آنان را لگدكوب كرديم، شما جايگاه خويش را ترك نكنيد، مگر آن كه خود، شما را فراخوانم. باز اگر ديديد به غنيمت دست يافته ايم، براي سهم بردن به ما نپيونديد. و اگر ديديد ما كشته مي شويم، به ياري مان نياييد و از ما حمايت نكنيد.

از آن پس، پيامبر نيروهايش را صف آرايي كرد. پيشاپيش، مرداني بسيار نيرومند نهاد كه در ميانشان «علي» بود و «حمزه» و «ابودجانه» و «سعد بن ربيع» و مرداني ديگر كه جان هاشان را ايثارگرانه بر كف گرفته بودند. نيز دسته اي را به فرماندهي «مقداد» مأمور ساخت تا براي


رويارويي با هجوم احتمالي سواره نظام قريش، تيراندازان را پشتيباني كند.

در اين حال، پيامبر ديگر بار خوابي را كه ديده بود، به خاطر آورد. گويي آن رؤيا پيش چشمانش جان گرفت: گاوهايي را ديد كه بينندگان را شادي مي بخشند... آنگاه ديد كه گاوها سربريده شدند و مظلومانه در خون خود دست وپا زدند. سپس ديد كه بر لبه ي شمشيرش شكافي پديدار گشته است.

نشانه هاي اِنذار، آسمان را فراپوشاند. شمشيرها در ميان غبار، همچون آذرخش هايي كه به سوي زمين فرومي آيند، مي درخشيدند. «ابودجانه» دستار مرگ را پيرامون سر خويش محكم پيچيد، گويي كه زخمي فَوَران كننده را مي بندد. آنان كه او را مي نگريستند، دريافتند كه اين مرد، مرگ را راهي به سوي زندگي برگزيده است.

مردي كه آسمان او را رسول زمين برگزيده است، رسالت خويش را ابلاغ مي كند:

- هيچ كرداري را سراغ ندارم كه شما را به خدا نزديك سازد، مگر آن كه شما را به آن فرمان دادم. و نيز هيچ كاري را نمي شناسم كه شما را به آتش نزديك كند، جز اين كه از آن بازتان داشتم. همانا «روحِ اَمين» به من الهام داده است كه هيچ جاني نمي ميرد، مگر آن كه روزيِ خويش را بي هيچ كاستي دريافت مي كند... پيوند يك مؤمن با مؤمن ديگر همانند پيوند سراست با پيكر: آنگاه كه به درد آيد، همه ي اندام ها با او همدردي مي كنند.

از آن سو، در اردوگاهي ديگر و در زميني شوره زار، بانگ دايره ها


و دُهُل ها، آرام بخش جان هاي نامباركي بود كه شيفته ي ديدار خون بودند و از صداي طبل جنگ كه دُرُشتناك نواخته مي شد، سرمست مي شدند؛ صدايي كه شيطان را بيدار مي كرد تا عربده كشان همه چيز را نابود سازد.

پانزده زن به حركت درآمدند تا سرود خونخواهي را سردهند. در اين ميان، آواي «هند» طنيني سخت وحشيانه داشت:

- ما دختران «طارق»ايم كه بر نازبالش ها گام مي نهيم. بر گردن بندهامان مرواريد نشانده ايم و در شكاف موي سر، مُشك نهاده ايم. اگر پيش آييد، هماغوش مي شويم و زير پاتان نازبالش مي گستريم؛ و اگر پس رويد، جدايي مي گزينيم، بي آن كه دل ببنديم.

بدينسان، مردان، اميد شب هاي سرخ فام را در سر مي پروراندند؛ شب هايي سرشار از لذت. و نيز به دل هاي خود وعده مي دادند كه از زنان يثرب كام برگيرند، زناني كه زيبارويان «اوس» و «خزرج» در ميانشان خواهند بود.

چشم ها فراخ شدند و مردان به اوج خشم رسيدند. قريش هجوم را آغاز كرد. پيشاپيش سپاه، پياده نظام بود كه طلايه داران سواره با فرماندهي «عكرمة» فرزند ابوجهل، پشتيباني شان مي كردند. آنان به جناح چپ لشكر اسلام يورش آوردند تا آن را درهم ريزند و از آن طريق، به عمق درّه نفوذ يابند و مسلمانان را از فَراپُشت، غافلگير كنند.

اين هجوم سرسختانه با رگبار انبوه تيرها برابر گشت. مقداد با نيروهاي خود، راه را بر سيل مهاجمان بست و آن ها را واداشت كه باز پس نشينند. نيز از فراز كوهپايه هاي «اُحُد»، صخره ها و سنگ ها در غلطيدند و


مهاجمان گريختند و پراكنده گشتند.

نيروي سواره، پياپي يورش مي برد، امّا هيچ سودي نداشت. در آن لحظه هاي پرشور، ناگاه پيامبر فرمان حمله ي متقابل را صادر كرد. او در اين انديشه بود كه قلب نيروهاي بازپس نشسته را نشانه رود. محور نبرد بر گِرد پرچم قريش مي چرخيد و پيامبر بر آن بود كه اين پرچم را به زير آورَد و روح جاهليّت را در هم بشكند. نُخست، اين پرچم با ضربه اي كه علي فرود آورد، بر زمين افتاد. ديگر بار برافراشته شد و باز فرود آمد. آنگاه فرازي ديگر... تا آن كه پاره پاره شده و بر خاك افتاد.

بدين گونه، توان روحي مشركان در هم شكست و هراس شكست بر جانشان چيره شد. «هند» عزم خويش را به دست باد سپرد و دايره ها را فرو انداخت. اكنون، آرزوهاي همسر ابوسفيان بر باد رفته بود.

در گرماگرم پيروزي، «حمزه» بر زمين افتاد و نيزه ي «وحشي» قلبش را دريد... و بدينسان شكاف شمشير محمّد تعبير شد.

امّا بر فراز كوه «عينين»، نبردي از گونه اي ديگر جريان داشت؛ نبردي سخت و آتش افروز در عمق دل ها كه برافروزنده اش، غنميت هاي پراكنده در درّه بود. سرانجام، پس از نبردي سخت، جناحي از نَفْس كه اميرِ زشتي هاست پيروز شد و بيشتر تيراندازان، جايگاه خويش را ترك گفتند، بي آن كه به چيزي توجّه كنند. «ابن جبير» آن ها را فرامي خواند و سفارش هاي پيامبر را به يادشان مي آورد. امّا نَفْس هايي كه به آواز افعي گونه ي شياطين گوش سپارده بودند، زمزمه هاي آسماني را سراسر به فراموشي سپردند.

«خالد بن وليد» كه در انتظار فرصت بود، ديد كه چگونه تيراندازان از


كوه سرازير مي شوند. در چشمانش برق جنگ درخشيد و آنگاه اسبان را همچون طوفاني به پيش راند. بدينسان، بلوا و آشوب در صفوف سپاهيان اسلام گسترش يافت.

مسلمانان بي آن كه بينديشند، پاي به گريز نهادند. پيامبر ندا داد:

- من رسول خدا هستم. به سوي من بشتابيد!

پس از لحظه هايي سخت، پيامبر توانست بيشتر نيروهاي خويش را ديگر بار گردآورد و آنان را به سوي كوهپايه بازگرداند.

صداي ابوسفيان در دل درّه پيچيد:

- بزرگ است «هُبَل».

و پيامبر آواز در داد:

- اللّه بزرگ تر و برتر است.

- «عُزّا» از آن ماست و شما از او بهره اي نداريد.

- اللّه مولاي ماست و شما مولايي نداريد.

- اي محمّد! اين تلخكامي به ازاي آن تلخكامي است: اُحُد در برابر بَدْر. پيروزي در جنگ دست به دست مي چرخد.

پيامبر به علي فرمان داد تا آگاهي يابد كه آيا نيروهاي قريش در پي ويران ساختن مدينه اند:

- بنگر كه چه مي كنند. اگر از اسبان خود كناره جويند و بر شترها سوار شوند، بدان كه خواهان بازگشت به مكّه اند. امّا اگر بر اسبان خود سوار شوند، نشانه ي آن است كه عزم حركت به سوي مدينه را دارند.

آنگاه، پيامبر كه برق اراده در چشمش مي درخشيد، ادامه داد:

- سوگند به آن كه جانم در دست اوست! اگر قصد مدينه را داشته


باشند، با آنان سخت خواهم جنگيد.

زخم هاي پيامبر فوران مي كنند و پياپي خون مي فشانند، بي آن كه توقّف را بشناسند. آه، اي زخم هاي پيامبران، اي زخم هاي سرخِ سرخ، اي زخم هاي شفق فام كه روز رامژده مي دهيد؛ روزي با آفتاب تابان و شور بهاران!



[1] انه ريحانتي من الدنيا و امه صديقه.