کد مطلب:294529 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:151

فصل 18


مشركان همانند گرگ هاي گرسنه در ميان پيكرهاي بي جان مي گشتند و جگرها و قلب هايي را كه روزي با اميد به زندگي و داشتن جهاني زيبا و سرشار از آرامش مي تپيدند، از هم مي دريدند.

«هند» همچون كركسي درنده بر پيكر «حمزه» فرود آمد. چهره ي خشمگينش، او را به كلاغي آزمند شبيه ساخته بود؛ و صدايش به آواي افعي شباهت داشت:

- حمزه... شكارگر شيران... پيكري بي جان. برخيز اي كُشنده ي پدر و برادرم!

هند دشنه اي بركشيد و اندرون شير خدا و شير رسول خدا را از هم دريد. آنگاه دست خويش را در اندرون او فرو برد. چنگال هايش در


جستجوي جگري گرم بود و لحظه اي كه به جگر دست يافت، آن را بيرون كشيد.

حمزه همچنان آرام خفته بود، در حالي كه لايه اي از غبار بر چهره اش نشسته بود.

ماده گرگ، جگر انسان را دريد تا آن را در دهان بگردانَد و ببلعد.

بر تپّه هاي مجاور، زنان مدينه اخبار نبرد را پي مي گرفتند. گريز مسلمانان، آن ها را به خشم آورده بود. «امّ ايمن» مشتي خاك بر چهره ي «عثمان» پاشيد و فرياد زد:

- اين دوك پشم ريسي را بستان و با آن پشم بريس و شمشيرت را به من بده!

عثمان خواست به او خبر دهد كه پيامبر كشته شده است. خواست بگويد كه در ميانه ي ميدان، فريادي شنيده است كه: «محمّد را كشتم.» امّا ترجيح داد كه سكوت پيشه كند، زيرا امّ ايمن زني بود به دليري مردان و اين بار نيز مشتي خاك بر چهره اش مي افكند.

عثمان زمام اسبش را كشيد و به سوي كوه «جلعب» در حوالي يثرب روانه گشت. گريختگان نيز به دنبال او در راه شدند. او در پيدا كردن نهانگاه ها كارآزموده بود: هر لحظه احتمال مي رفت كه ابوسفيان به مدينه دست يابد.

پيامبر با كوله باري از زخم هاي سخت به مدينه بازگشت. علي در حالي كه سرخم كرده بود، زخم هاي او را شستشو مي داد تا خونريزي اش پايان يابد. فاطمه آنگاه كه سيماي پدر را آغشته به سيل خون ديد، در آستانه ي مرگ قرار گرفت. سيل اشك، چون آسماني كه هواي باريدن دارد،


از ديدگانش سرازير شد. در ژرفاي جانش، مِهر پنهان مادري بيدار شد كه مي كوشد فرزندش را به هرگونه كه مي تواند نجات دهد. به سوي حصيري شتافت و آن را آتش زد. آنگاه، خاكسترش را گردآورد و بر جراحت هاي پيامبر پاشيد.

اين خاكستر توانست سوزش آن شعله ها را فروبنشاند؛ شعله هايي كه آب در فرونشاندنشان ناكام گشته بود، امّا خاكستر آن ها را رام كرد.

علي به همسرش مي نگريست كه چگونه بر زخم ها مرهم مي نهد و بر آن ها روغن مي مالد تا دردشان فروبنشيند.

فاطمه به شمشير پدرش و همسرش كه خون آن ها را فراگرفته بود، خيره شد و دريافت كه در كوه اُحُد چه نبرد سختي جاري بوده است.

علي شمشيرش را به سوي فاطمه دراز كرد و گفت:

- اين شمشير را بگير كه امروز به راستي با من بر سرِ صدق بود.

پيامبر نجوا كرد:

- امروز همسر تو رسالت خويش را به انجام رساند. خداوند با شمشير او، دليران قريش را هلاك ساخت، تا آن كه جبرئيل در ميانه ي آسمان و زمين ندا برآورد:

- شمشيري جز «ذوالفقار» نيست و جوانمردي جز «علي» نمي توان يافت. [1] .

فاطمه به همسر خود نگريست و با چشماني كه مِهر از آن مي تراويد، او را سپاس گفت: تنها خداست كه به ژرفناي جان ها آگاه است. تنها اوست كه روح اين جوانمرد دلير را مي شناسد؛ اين جوانمرد كه جانش را بر كف


گرفته تا به رسول خدا پيشكش كند. محمّد همه چيز اوست و او براي هستي معنايي جز محمّد نمي يابد. محمّد بود كه در هنگامه ي بيم، به او آرامش و آسودگي بخشيد...

عثمان و همراهانش پس از سه روز درنگ در كوه، به مدينه بازگشتند. هنگامي كه چشم پيامبر به آنان افتاد، گفت:

- به مسافت دوري رفتيد!

روزها از پي هم گذشتند و جراحت هاي انبوه، رفته رفته التيام يافتند. روح اميد به مدينه بازگشت. ديگر بار، مردم به كشت و ساخت و كار و صيقل دادن شمشيرهاشان پرداختند. مؤمنان دريافتند كه فرمان بردن از خدا و رسول، راه پيروزي و سرافرازي است و به بهشتي مي انجامد كه پهناي آن، آسمان ها و زمين است.

فاطمه نيز در خانه به كار خود مشغول شد: آسياب مي چرخاند، گهواره تكان مي داد، خانه ي كوچكش را اداره مي كرد، و زخم هاي پيامبر را مرهم مي نهاد؛ زخم هايي كه مي دانست در كجاي آن روح ژرف سربرزده اند. بسا كه به «اُحُد» مي رفت تا بر حمزه، سيد شهيدان، بگريد. او خوب مي دانست كه رفتن حمزه چه جراحت عميقي بر قلب پدرش نهاده است.

و سالي ديگر فرا رسيد؛ سالي كه با خود شاديِ پيروزي را نويد آورد و گل خوشبوي ديگري از گلستان وجود فاطمه به پيامبر پيشكش كرد: حسين، زاده شد كه آبروي دنيا و آخرت، و از نزديك شدگان درگاه خداست.

پيامبر واژه هايي آسماني را در گوش او زمزمه كرد. بسياري شنيدند


كه او را بوسيد و گفت:

- حسين از من است و من از حسين ام. [2] .

حسن كه نزديك بود، سينه كشان پيش آمد تا با موهاي برادرش بازي كند. شادماني كودكانه اي وجودش را فراگرفته بود. اينك، چشمه ساري تازه در اين خانواده ي كوچك مي جوشيد؛ خانواده اي كه پيامبر آن را بنيان نهاد و آسمان، بركت خويش را بر آن باريد.

روزها سپري شدند. پيامبر دامن همّت به كمر زده بود تا انسان بسازد؛ انسانِ صحرا. او مي خواست خوي وحشي گري ضمير انسان را اصلاح كند و در تاريكي هاي درونش شعله برافروزد.

بر زمين پهناور خدا، يثرب به فانوسي شبيه بود كه در گردبادِ آتش، شعله مي گسترانَد، يا زورقي كوچك كه در ميانه ي موج هاي سركش مقاومت مي كند. پيامبر و يارانش با طغيان هاي جاهلي مي ستيزيدند و توطئه هاي يهود را در هم مي كوبيدند. در اين ميان، يهود با دستمايه ي نيرنگ و خيانت از تعاليم «تلمود» سيراب مي شدند و با دست افكندن به تورات تحريف شده، در قلعه ها و حصارهاي خود موضع گرفته بودند، با اين گمان كه در اين حصارها ايمن خواهند بود. پشت اين قلعه ها، كينه اي انباشته شده بود كه از نسل هاي پيشين، از دوران اسارت بابلي تا بازپسين روز هستي، سينه به سينه منتقل مي گردد. اينان به «موسي بن عمران» مباهات مي كنند، در حالي كه «قارون» در عمق جانشان خانه گزيده است. در ژرفناي وجود اينان، صداي به هم خوردن طلا و نقره برپاست. از آن هنگام كه «سامري» آنان را فريفت، همواره گوساله اي


خودساخته را دست به دست مي گردانند و بر درگاه او عبادت مي كنند. آن روز هم كه «هارون» ايشان را اندرز داد، مي خواستند جانش را بستانند. اينان همانان اند كه به آن كه از دريا رهانيدشان پشت كردند و به گوساله اي بانگ زنان روي آوردند.

آن روز، موسي، خشمگينانه الواح را بر زمين افكند و گريبان برادرش را در چنگ فشرد. هارون ندا داد:

- آن ها مرا به ناتواني درافكندند و مي خواستند هلاكم كنند.

چشم ها به سوي «سامري» چرخيد. موسي كه در آستانه ي حمله به او بود، فرياد برآورد:

- اي سامري! تو چه كرده اي؟

- هيچ! دست ساخته اي از طلا را ديدم و نَفْسم مرا فريفت.

آن گاه، سامري در بيابان سرگردان شد. رداي خويش را بر دوش افكند و چهره ي فريبگرش را با دست پوشاند. درون سينه ي عطشناكش، زوزه ي گرگي گرسنه شنيده مي شد. بدينسان، سامري در ميان دست ساخته هايي از شتران و خران گم شد و وطنش همان خاكي گشت كه بر سر «قارون» و گنجينه هاي سرشار از طلاي زردش فرود آمده بود. در ژرفناي جان سامري، هنوز اين انديشه بود كه گوساله اي تازه بسازد و آن را معبود گيرد. يك وطن براي او كافي نبود: او مي خواست «سينا»، سرزمين «كنعان»، «بابِل»، و همه ي ريگزارانِ «جزيرةالعرب» را ببلعد.

چنين شد كه سامري، رحل خويش را در اين سو و آن سوي جزيره افكند و حصارها و قلعه هايي ساخت و به تاراج طلا پرداخت. قبيله هاي عرب بت هاي سنگيِ خود تراشيده يا درختان كاغذ آويخته را


مي پرستيدند و فرزندانِ سامري، گوساله اي طلايي را كه چشم رُبا بود. آنان گرد چنين معبودي حلقه مي زدند تا آن كه محمّد مبعوث شد.

تاريخ بر كناره ي قلعه هاي «بني نضير» ايستاد و نفس در سينه حبس كرد. پيامبر همراه با گروهي از يارانش آمد و آنان را به وفاداري فراخواند. امّا آن ها سرشتي خيانت پيشه داشتند: به هركس كه فراشان مي خواند، لبخند مي زدند و دندان هاشان را كه خونابه از آن مي تراويد نشان مي دادند.

آنان ديدند كه پيامبر با ياراني اندك و بي هيچ جنگ افزاري بر كناره ي قلعه ايستاده است. گفتند:

- آري اي «ابوالقاسم»! در راهي كه دوست مي داري، ياور توايم.

و پيامبر ماند و انتظار وفاداري! امّا در وراي ديوارهاي قلعه ها و حصارها، توطئه اي ميلاد يافت. فرزندان سامري گرد آمدند، در حالي كه برق خيانت در چشم هاشان پيدا بود:

- اين، فرصتي است براي ما تا محمّد را سركوب كنيم.

- آري؛ پيش از آن كه او به ما شبيخون زند، ما وي را غافلگير مي كنيم.

- «عزوك»! نزد او برو و با وي سخن بگو. بكوش تا گفتار را به درازا كشي.

- و تو اي «جحاش»! بر فراز ديوار قلعه رو و سنگ بزرگ آسياب را بر سر او افكن.

عنكبوت ها در ضمير گوساله اي تار تنيدند. امّا پيامبر امّي، آن كه نامش را در «تورات» يافته بودند، مي دانست كه در انديشه ي ايشان چه مي گذرد. از اين رو قلعه را ترك گفت و شتابان به سوي مدينه بازآمد.

بيست روز قلعه ي سامريان در محاصره افتاد تا سرانجام سرنگون شد.


علي، «عزوك» را هلاك ساخت و «بني نضير» تارهاي عنكبوتي را برچيدند و كوچ كردند. آنان به دور دست كوچيدند و پيامبر و يارانش نفسي به آسودگي برآوردند. بدينسان، كلمه ي پروردگارت به حق پايان يافت و گفته شد: «مرگ بر ستمگران!»

و يثرب، شهري شد نوراني كه پرتو نورش همه ي تاريخ را روشن ساخت.



[1] لاسيف الا ذوالفقار و لافتي الاعلي.

[2] حسين مني و انا من حسين.