کد مطلب:294530 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:151

فصل 19


زندگي همچون چشمه اي جوشنده در يثرب جاري بود. اميد هر لحظه بالنده تر مي شد و به درختي سبز مي گراييد كه ريشه ي آن پابرجاست و شاخ و برگش در آسمان است. آنان كه انصار پيامبر بودند، سختكوشانه به كار كشاورزي و چوپاني سرگرم گشته؛ و آن ها كه همراه با وي هجرت گزيده بودند، در آن سرزمين و نيز در قلوب مردم جايگاهي بلند يافته بودند. و بدنسان، همه، برادراني ديني به شمار مي رفتند: همه از «آدم» بودند و آدم از خاك، و پيامبر همواره مي كوشيد تا قلب ها را به هم نزديك سازد و زنگارهاي جاهلي را از آن ها بشويد.

علي به كار و كوشش مشغول بود: كشتزارها را سيراب مي ساخت و از زمين چشمه ها برمي آورد و در برابر، پيمانه اي جو يا دانه هايي از خرماي


يثرب نصيب او مي شد.

آفتاب عصرگاهي با پرتوهاي طلايي فام خويش، مسجد پيامبر را پوشانده بود. بازمانده هاي نور كه از پسِ شاخه هاي خرما بر زمين مسجد پهن مي شدند، به دينارهاي طلا شبيه بودند كه بر سر عروس فرومي ريزند.

پيامبر از سفر نماز بازگشته و اينك در قبله گاه خويش نشسته بود. اصحاب پيرامون او حلقه زده بودند، گويي ماهي ميان ستارگان نشسته باشد: زمان همچون جويباري روان، قطره هاي خود را با هماهنگي و نظم جاري مي سازد؛ يا همانند آسيابي بزرگ كه مي چرخد و مي چرخد و ساليان را براي هر كس- بخواهد يا نخواهد- به گردش در مي آورد. چشم كودكان به دنيا گشوده مي شود و نيز چشماني با پلك هاي چروكيده، بسته مي شوند. نهال قامت جوانان استوار مي گردد و بلنداي قامت سالخوردگان كماني مي شود. همه رو به سوي مرگ دارند، جز چهره ي خداوند كه تنها او مي ماند.

پيرمردي كه طوفان روزگار او را در هم شكسته بود، پاي به مسجد نهاد. چهره خراشيده و لباس دريده، به سان مورچه اي كه در روزي سرد از پي غذا بيرون آمده باشد، خود را بر زمين مي كشيد.

پيرمرد، گويي به خورشيد روشني بخش گرمازا چشم دوخته باشد، رو به پيامبر كرد و ندا داد:

- اي پيامبر خدا! من گرسنه ام، من برهنه ام. مرا سير كن، مرا بپوشان! پيامبر كه قلبش از اندوه مي سوخت، پاسخ داد:

- براي تو چيزي در كف ندارم. امّا آن كه كسي را به سوي خير رهنمون

گردد، گويي آن خير را به انجام رسانده است: نزد كسي برو كه خدا و رسولش را دوست مي دارد، همان سان كه خدا و رسولش او را دوست مي دارند؛ كسي كه خداوند را بر نفسِ خويش برگزيده است؛ نزد فاطمه برو! [1] .

آن گاه، پيامبر رو به «بلال» كرد:

- برخيز بلال! او را به خانه ي فاطمه ببر.

پيرمرد، بر آستان دري ايستاد كه رو به جهاني از اميد باز مي شود؛ جهاني كه گرسنگان را خير مي رساند. با صدايي لرزان كه از سنگيني روزگار خميده بود، بانگ برآورد:

- پيرمردي است كه طوفان روزگار او را درهم شكسته و فقر و نداري جانش را خسته است... مرا ياري كن، دختر محمّد!

فاطمه به پيرامون خويش نگريست. هيچ چيز نيافت كه با آن، به ياري انساني برخيزد كه اميدوارانه چشم به راه است.

آن سو، در گوشه ي اتاق، پوست دبّاغي شده ي قوچي بود. آن را برچيد و به دست پيرمرد داد:

- اين را بِستان، به آن اميد كه خداوند بهتر از آن را برايت برگزيند. پيرمرد در آن خوب نگريست و زمزمه كرد:

- با اين پوست قوچ چه كنم اي دختر محمّد؟!

و راستي كه چه سخت است زني زينت خود را ببخشد؛ دستبندهايي از طلا يا نقره، يا گردن آويزي از مرواريدهاي دريايي. امّا در آن جا، درون


يك زن، در ژرفناي جانش، مرواريدي است كه در صدف دل مي درخشد. فاطمه گردن آويز خويش را گشود و به پيرمرد نزار داد:

- اين را بِستان، اي پيرمرد! اميد است كه خداوند بهتر از آن را به تو ارزاني دارد.

پيرمرد، آرام به سوي مسجد باز آمد. پيامبر هنوز ميان يارانش نشسته بود.

پيرمرد گفت:

- اي رسول خدا! فاطمه اين گردن آويز را به من بخشيد و گفت: «آن را بفروش تا خداوند برايت خير مقرّر كند.»

چشمان پيامبر به اشك نشست:

- چگونه مي شود كه خدا برايت خير مقرّر نكند؛ كه آن را بانوي دختران «آدم» به تو بخشيده است؟

«عمّار» كه در آن محفل حضور داشت،

پرسيد:

- پيرمرد! اين گردن آويز را به چه بهايي مي فروشي؟

- به وعده اي نان و گوشت؛ و به ردايي يمني كه خود را با آن بپوشانم و براي پروردگارم نماز بگزارم.

پيرمرد، دينارهاي طلا و نقره را در دست فشرد و شادمان بانگ زد:

- چه بخشنده اي تو اي مرد!

پيرمرد براي چند لحظه ناپديد شد و آنگاه بازگشت. برق اميد از چشمانش مي درخشيد. واژه هاي دعا و سپاس از ميان لبانش جاري بود. خداوند او را پس از فقر، دارا ساخته؛ پس از گرسنگي سير كرده؛ و پس از برهنگي، پوشانده بود.


عمّار به سوي خانه اش روان گشت. عطري بس خوشبو بر آن گردن آويز پاشيد و آن را در ميان پارچه اي يمني پيچيد. آنگاه، به خدمتكار خويش، «سهم»، گفت:

- نزد فاطمه رو و اين گردن آويز را به او تقديم كن. تو، خود، نيز در خدمت او مي ماني.

«سهم» چون تيري كه از كمان رها مي شود، به سوي خانه ي فاطمه روان گشت. بر آستانِ در ايستاد و ندا داد:

- درود بر تو اي دختر رسول خدا! من و اين گردن آويز، از آن شماييم.

- گردن آويز از آن من! امّا تو در راه خدا آزادي.

جوان خدمتكار، از شادي بال درآورد. پيشتر، بارها به آزادي انديشيده و رؤياي آن را در سر پرورانده بود. اينك آن لحظه كه ديگر داشت به فراموشي سپرده مي شد، فرارسيده بود؛ لحظه ي ورود به جهان آزادگي... او هرگز فاطمه را فراموش نخواهد كرد؛ بانويي كه گمشده اي بس گرانبها را از پسِ سالياني به او بازگرداند.

با شتاب و سرمستي، بازگشت. شادماني از چهره اش مي درخشيد. سيمايش آفتابي بود و دهانش همچون هلال عيد فطر. ناگاه، خود را نزد عمّار يافت. عمّار او را فراخواند:

- اي سهم! چرا چنين خنداني؟

- خندانم از بركتي كه در آن گردن آويز نهفته است. گرسنه اي را سير كرد، برهنه اي را پوشاند، فقيري را دارا ساخت، خدمتكاري را آزادي بخشيد؛ و سرانجام نيز نزد صاحب خود بازگشت.

شب هنگام بود. پرندگان به آشيان هاي خود باز مي گشتند و


كشاورزان به خانه هاي خويش. چوپانان، گله هاي خود را به آغل بازمي گرداندند. خورشيد بساط خود را برچيده بود تا ستارگان در پهنه ي آسمان بدرخشند و ماه طلوع كند. اينك، قصّه ي شب هاي مدينه، حكايت گردن آويز مباركي بود كه دختر محمّد آن را بخشيد؛ سپس به سويش بازآمد، پس از آن كه بركتش درمان گرسنگي و برهنگي و غلامي شد و ارمغانش، نان بود و لباس و آزادي.



[1] انطلق الي من يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله، يوثر الله علي نفسه. انطلق الي فاطمه.