کد مطلب:294531 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:148

فصل 20


پنج سال از هجرت پيامبر سپري شده بود. مدينه همچنان از نعمت هاي آسمان بهره مي بُرد: مي ساخت و مي كاشت و ثمر مي داد و كلمه اي طيّبه را به جهان ارمغان مي بخشيد. امّا قريش و يهود در انديشه بودند تا درختي را كه آسمان برافراشته است، از ريشه بركنند و مردم به قهقرا بازگردند؛ به دوراني كه راهي براي بازگشتن به آن نبود.

زمستان فرا رسيد. بادهاي سرد از سوي شمال وزيدن گرفتند. ابرها آسمان را فراپوشاندند، امّا بسي زود از هم گسستند و زمين را چشم به راه و تشنه نهادند. كشتزارها دستان خود را به تضرّع گشوده، طلب باران مي كردند. طوفان روز به روز شدّت مي يافت، بي آن كه باراني از راه برسد. امّا آن سو، بادهاي ديگري نيز مي وزيدند: بادهاي جاهليّت از سوي


جنوب در حركت بودند. قريش براي نبرد با مدينه، خود را آماده مي ساخت. «سامري» نيز در «خيبر» رحل افكنده بود تا نور جزيرةالعرب را فروبنشاند. تبِ كشتار و چپاول به جان قبايل افتاده بود و يثرب لقمه اي چرب به شمار مي رفت. و بدينسان، سامري آنان را فريفت.

طبل هاي جنگ در خيمه گاه هاي قبايل نواخته شدند و شمشيرهاي خيانت صيقل يافتند. در جان «نجد» و «كنانه» و «قريش» آتشي افروخته شد كه شعله هايش به آهنگ جنگ مي رقصيدند، در حالي كه «هند» جگر حمزه را مي بلعيد و «ابوسفيان» در آرزوي شوكت و بزرگي فرياد مي زد: «بزرگ تر است هُبَل».

بادهاي زمستاني همچنان به سوي مدينه مي وزيدند و ابرها همچون كشتي هاي سرگردان در آسمان جابه جا مي شدند. ماه رمضان فرا رسيد و رحل خويش را در جزيره گسترد، در حالي كه غريب بود و جز مردم آن سرزمين پاك كسي با آن انس نداشت.

يثرب براي خدا غرق روزه شد. مردم از خوردن و نوشيدن دست كشيدند، همچنان كه اندام هاشان نيز روزه گرفتند. معده ها از گشادگي و سپس درهم كشيدگي باز ايستادند، امّا قلب ها با نيرويي بيشتر تپيدند و عقل ها از سكوت و خواب سر بركشيدند و ديدند آنچه را با چشم نمي توان ديد و با حسِّ ظاهر نمي توان فهميد.

رمضان آمد تا به انسان بياموزد كه چگونه مي توان گرسنگي ديد و پيروز شد؛ چگونه مي توان تشنگي كشيد و اراده اي نو يافت؛ چگونه مي توان حيوان وحشي نهفته در جان را سركوب كرد تا انسان ستم ديده از ژرفناي قلب ها پيروزمندانه سربرآورد. رمضان رودي است جاري كه


امواجش به آرامي رخ مي نمايند و قلب ها را از ناپاكي ها مي زدايند تا آن را يكدست سپيد كنند، همسانِ كبوتران سپيد بال كه در آسمان، سبكبال و آزاد پرواز مي كنند و در ملكوت خدا تسبيح گويان راه مي سپارند.

بادهاي سرد، همچنان از سوي شمال مي وزيدند و ابرها، همچنان بيمناكانه به سوي جنوب مي گريختند. امّا از قطره اي باران نشاني نبود و آن سال، هنگامه ي خشكسالي بود. پيامبر كه از فرط گرسنگي، سنگ بر شكم مي بست، گوش به اخباري سپرده بود كه از سوي صحرا مي رسيد:

- آنان ده ها هزار جنگجويند از قبايل «غطفان» و «قريش» و «كنانه». «بني قريظه» كه درون مدينه مي زيند، عهد شكسته و از پشت بر يثرب دشنه كشيده اند.

- اين جا، در ميان ما، دشمناني به سر مي برند كه آن ها را نمي شناسيم و تنها خدا مي شناسدشان.

- خداوند ما را از شرّ منافقان دور دارد!

- يثرب در ورطه ي خطر است.

- آنان از فراز سر و از پايينِ پايِ ما، به سوي مدينه مي شتابند.

- خدا را از ياد نبريد كه از يادتان خواهد برد. او را به خاطر آوريد تا يادتان كند و گام هاتان را استوار سازد.

در مسجد، نااميدي همچو طوفاني به سوي قلب هاي مؤمنان مي وزيد و اضطراب مي خواست درختي را از جا بركند كه پيامبر آن را برافراشته بود تا همواره به اذن پروردگار خويش، بار و بر دهد.

پس از چندي حيرت و نگراني، مردي از مردم پارسي برخاست و راه نجات را به يثرب آموخت؛ كه طوفان در پيش بود:


- اي رسول خدا! ما در سرزمين پارس، هرگاه دچار بيم از دشمن مي شديم، پيرامون خويش خندق مي كنديم.

تا آن روز، عرب با اين شيوه آشنا نبود. انصار بانگ برآوردند:

- «سلمان» از ماست.

و مهاجران فرياد برآوردند:

- «سلمان» از آنِ ماست.

هر دو گروه، مدّعي بودند كه اين مرد از آنِ ايشان است؛ مردي كه سرزمين هايي را پشت سر نهاده بود تا انساني به نام محمّد را بيابد.

چشم ها به پيامبر دوخته شده بود. در اين حال، او ندا داد:

- «سلمان» از ماست؛ از ما خاندانِ رسالت. [1] بادهاي زمستاني همچنان سرسختانه مي وزيدند. خشكسالي بود و شكم ها تهي. امّا اراده اي كه رمضان آن را بيدار كرده بود، بر آن بود تا تاريخ را درهم بپيچد.

به زودي از شمال، طوفان «أحزاب» در خواهد رسيد. پيامبر كلنگي دو سر در دست گرفت و با توانمندي بر زمين كوبيد. از آن پس كلنگ ها فرود آمدند تا خاك را به درازاي پنج هزار ذراع [2] و به پهناي نُه ذراع و ژرفاي هفت ذراع بشكافند.

با گذشت روزها، طوفان شدت مي يافت و سرما افزون تر مي شد و پيكرها از بي غذايي نحيف و رنجور مي گشتند. امّا اراده ها استوارتر


مي شدند و صخره ها را درهم مي شكستند و به عمق زمين راه مي يافتند؛ زيرا مي دانستند كه دسته ي ملخ ها در راه است؛ ملخ هايي كه مي خواهند هرچه سرسبزي است به ويرانه تبديل كنند؛ ويرانه اي كه در آن جز از سراب نشاني نيست، همان سرابي كه تشنه كام آن را آب مي پندارد.

پيامبر نشست تا اندكي بياسايد. قطره هاي عرق را كه بر پيشاني اش مي درخشيدند، زدود. كلنگش اكنون به يك شي ء بي نظير شباهت داشت يا گنجي كه زمين به او بخشيده بود. سنگي را كه به شكم بسته بود شديدتر بست تا گرسنگي را كم تر حسّ كند. اكنون سه روز مي گذشت كه او هيچ نخورده بود.

در اين روزها، كسي به ياد او نبود. گرسنگي و سرما و رنج و مشكلات صحرا، آدمي را از ياد نزديك ترين چيزها غافل مي كند. امّا فاطمه هرگز مردي را كه آسمان برگزيده بود تا رسول زمينيان ستمديده باشد، فراموش نمي كرد.

مردي كه يثرب با او به اوج شكوه رسيده بود، در گرسنگي به سر مي بُرد و از بي غذايي سنگ به شكم بسته بود. اينك كه مردم يثرب او را از ياد برده بودند، فاطمه با ياد او زنده بود.

خورشيد غروب كرد و بوي خوش نان در فضاي مدينه پيچيد. اجاق هاي خانه ها برافروخته شدند تا روزه داران را از گرما و غذا بهره مند سازند. و پيامبر در خندق، با خدا راز و نياز مي كرد:

- پروردگارم! من به هر خيري كه سويم بفرستي، سخت نيازمندم. فاطمه از دور پديدار گشت. با خود، قلبي بر كف داشت و نيز تكّه ناني كه دقايقي پيش پخته بود.


شادماني در چهره ي پيامبر رخ نمود، شبيه همان شادماني كه در روز فرورسيدن مائده ي آسماني بر چهره ي «حواريّون» نقش بست.

اكنون، فاطمه، اين بهشتي بانويِ آدمي پيكر، براي او نان آورده بود و گرمي و روزي. پيامبر زمزمه كرد:

- به خدا سوگند سه روز است هيچ نخورده ام.

فاطمه به خانه ي خويش بازگشت، در حالي كه اشك از چهره مي سترد. او بر مردي مي گريست كه چراغ آسمان را در زمين برافروخته بود و مي خواست آن را در برابر طوفانِ فراپيش، روشن نگاه دارد.



[1] سلمان منا اهل البيت.

[2] ذراع واحد طول است و انواع گوناگون دارد كه مشهورترين آن ها ذراع هاشمي است، برابر با 64 سانتي متر.