کد مطلب:294532 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:148

فصل 21


شب هاي رمضان رخت بربستند و هلال شوّال با تبسّم رخ نمود تا شادي عيد فطر را براي قلب ها ارمغان آورَد.

اكنون، شادماني عيد با شادي ديگري درآميخته بود: پيامبر و مؤمنان، كندن خندقي به درازاي پنج هزار ذراع، پهناي نُه ذراع، و عمق هفت ذراع را به پايان برده بودند.

گروهي از مؤمنان بر فراز تپّه هاي كنار خندق گرد آمده، به اين دستاورد عزم و اراده ي خويش مي نگريستند؛ اراده ي انساني كه شعله اي آسماني پيرامون خود برافروخته است:

- كدام نيرو توانست چنين كار شگرفي را به انجام رسانَد؟

- اين، نيروي ايمان بود، برادرم!


- آري؛ مؤمن نيرومندتر از كوه است.

هلال شوّال لب به تبسّم گشود تا پايان گرسنگي و تشنگي را اعلان كند. مؤمنان همراه با كلنگ هاشان برمي گشتند و گرد و غبار يك روز سرشار از تلاش را از تن مي تكاندند.

سپاهيان مكّه در «مجمع الاسيال» ميان «جرف» و «زغابه» گرد آمدند. نيروهاي «غطفان» در «ذنب نقما»، جايي در غرب كوه اُحُد سپاه آراستند. «حيّ بن اَخطب»، فردي از سلاله ي «سامري»، مي كوشيد تا يثرب را اشغال كند و پيامبر اُمّي را كه در تورات نشانش را يافته بود، نابود سازد. در ژرفاي جان او، آواي گوساله اي به گوش مي رسيد؛ گوساله اي كه اكنون معبود آنان گشته بود.

بر كناره ي خندق، همه ي روياهاي «ابوسفيان» در هم شكست. او هرگز گمان نمي كرد كه با چنين پديده اي رويارو گردد. خشمگينانه، در حالي كه بر اسب خويش تازيانه مي نواخت، غرّيد:

- اين، نيرنگي است كه عرب با آن آشنا نبوده است.

- حاصل تدبير آن مرد پارسي است.

- برگذشتن از چنين خندقي هرگز ممكن نيست.

- تنها راه، محاصره ي آنان است.

شبانگاه فرارسيد و بادهاي زمستاني، از سوي شمال، وزيدن آغاز كردند؛ بادهايي كه پوست بدن را مي شكافتند و به استخوان نفوذ مي كردند. ابوسفيان در برابر شعله هاي آتش نشسته بود. باد با دامن خيمه بازي مي كرد و سايه هاي آن همچون شيطاني سركش بر تارك خيمه مي رقصيدند.


«عكرمه» كه مي خواست آن سكوت مرگبار را بشكند، آرام گفت:

- آن ها از دسترس تيرها دور شده اند.

ابوسفيان كه به آتش خيره مي نگريست، گفت:

- راهي براي نفوذ به خندق و عبور از آن بيابيد؛ به درازا كشاندن زمان محاصره به سود ما نيست.

«عمرو بن عاص» سخن را پي گرفت:

- من به «بني قريظه» اعتماد ندارم. آنان تنها ياوه مي سرايند. اگر جز اين است، چرا كاري نمي كنند؟ هزار جنگجو بر كناره ي يثرب پهلو گرفته اند و آن ها، همچنان، در وراي حصارهاي خود پنهان گشته اند.

عكرمه، نوميدانه گفت:

- قبايل «غطفان» را هم از ياد نبر! آنان در برابر مُشتي خرما، به صلح با محمّد تن مي دهند. ابوسفيان برآشوبيد و گفت:

- آيا با قصدي جز اين آمده اند؟

لحظه اي سكوت گزيد. آنگاه، در حالي كه از چشمانش شراره اي هولناك بَرمي جست، افزود:

- فردا كار را يكسره مي كنم.

صبحگاهان با سرمايي مرگزا چهره نمود. همه را جان به گلو رسيده بود. «عامري» با اسب خويش در «سبخه»، جايي ميان خندق و كوه «مسلع»، به تاختن درآمد. تاخت و تاخت تا سرانجام با نيروي شگرف، اسب خويش را از فراز خندق به پرواز درآورد.

پيامبر به نيروهاي كمين گيرنده ي خويش دستور داد كه راه بازگشت را


بر او بگيرند. سوار كه نشان پهلواني داشت، با غرور بانگ برآورد:

- آيا هماوردي براي من هست؟

سكوتي دهشت زا بر آن پهنه خيمه زد. دل هاي بيمناك همچون طبل هاي جنگ، سخت به تپيدن افتادند:

- آيا هماوردي براي من هست؟ آيا كسي هست كه مشتاق بهشت خود باشد؟

پهلوان سواره اي كه همه با شگفتي به او مي نگريستند، سرمستانه مي خنديد. علي از پيِ دو بار ديگر، باز برخاست تا به رويارويي او رود. اين بار، پيامبر رخصت داد. و جوانمرد اسلام گام در راه نهاد.

پيامبر دستانش را به سوي آسمان، رو به جهانِ بي نهايت، واگشود:

- بار خدايا! در نبرد بدر، «عبيده» را و در نبرد اُحُد، «حمزه» را از من بازستاندي. اينك، اين علي است: برادرم و پسر عمويم. مرا تنها مگذار؛ كه تو بهترين وارثي. [1] .

آنگاه، در حالي كه علي را با ديدگان خويش بدرقه مي كرد، زمزمه ورزيد:

- اينك، سراسرِ ايمان روياروي سراسرِ كفر چهره مي نماياند.

بدينسان، سواره اي و پياده اي، مشركي و مؤمني چهره به چهره شدند:

- تو كيستي؟

- علي فرزند «ابو طالب».


- كسي ديگر بايد با من روبه رو شود. براي من ناگوار است كه تو را بكشم، زيرا پدرت از دوستان من بود.

- امّا كشتن تو براي من گواراست.

«ابن ودّ» كه اينك صحنه هايي از رويارويي «بدر» پيش چشمش جان مي گرفتند، گفت:

- من دوست نمي دارم كه مردي بزرگوار چون تو را هلاك سازم. بازگرد كه بازگشت به سود توست.

علي با عزمي استوار پاسخ داد:

- قريش از تو چنين نقل مي كنند: «هر كس سه چيز از من بخواهد، بي ترديد يكي از آن سه را اجابت مي كنم.»

- آري، چنين است.

- من تو را به اسلام فرا مي خوانم.

- اين خواهش را فرو بگذار و چيزي ديگر بخواه!

- از تو مي خواهم كه همراه با ياران قريشي ات به مكّه بازگردي.

- آنگاه زنان مكّه در باره ام خواهند گفت: «جواني او را فريفت.»

- پس از تو مي خواهم كه پياده نبرد كني. خشمي شعله ور در چشمان او زبانه كشيد. از اسب خويش فرود آمد... پيكار دو شمشير در فضا جوشيد: شمشير اسلام و شمشير جاهليّت، ايمان و كفر، خشم آسماني و تعصّب جاهلي! و پيامبر، همچنان به دعا مترنّم بود:

- بار خدايا! مرا تنها مگذار؛ كه تو بهترين وارثي.

ناگاه، ضربه اي همچون صاعقه اي خشم آگين فرود آمد تا مرد


برگذرنده از خندق، غافلگيرانه بر زمين افتد.

علي بازگشت، در حالي كه مژده ي پيروزي بزرگ در چهره اش موج مي زد.

عمر، از خود بيخود، فرياد زد:

- چرا زره او را برنگرفتي؟ در ميان عرب، زرهي همانند آن يافت نمي شود!

در چشمان علي، «انسان» موج مي زد. پاسخ داد:

- شرم كردم كه شرمگاه او پديدار شود.

در قلعه ي «فارع»، «حسّان» با زنان و كودكان بود. جان ها به گلو رسيده بود و بوي خيانت از سوي قلعه هاي «بني قريظه» به مشام مي رسيد.

فاطمه، در كنار «صفيّه»، كوچه هاي مدينه را مي پاييد. ناگاه، خطر پديدار شد: دو چشم يهودي دزدانه مي نگريستند و بوي خيانت، مشام ها را مي آزرد.

صفيّه فرياد برآورد:

- حسّان! مي بيني كه اين يهودي گرداگرد قلعه ي ما مي چرخد. يا بر سرش فرودآ و هلاكش ساز؛ يا كار را به خود ما بسپار.

حسّان در حالي كه آب دهانش را فرو مي بُرد، پاسخ داد:

- خداوند تو را بيامرزد اي دختر عبد المطّلب!

صفيّه از جا برخاست و كمر همّت بربست، امّا حسّان به زمين


چسبيده بود. فاطمه يادگاران حمزه را در چهره ي صفيّه ديد؛ يادگاراني از اراده و ايماني كه قلبش را غرقه كرده بود.

صفيّه با نيزه اي در دست، از پلّكان قلعه فرود آمد. آنگاه، ضربه اي هاشمي گونه بر سر آن فرزند «سامري» فرو آورد. چشم هايش خيره ماندند و برق خيانت در آن ها آرام آرام فرو مُرد.

صفيّه فرياد زد:

- حسّان! بر سرش فرودآ و سلاحش را برگير.

امّا حسّان همچنان به زمين چسبيده بود. موشي سر به گريبان در عمق جانش از بيم مي لرزيد.



[1] اللهم انك اخذت مني عبيده يوم بدر و حمزه يوم احد. و هذا علي اخي و ابن عمي فلاتذرني فردا و انت خيرالوارثين.