کد مطلب:294534 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:147

فصل 23


صلح بازگشت تا برفراز مدينه بال و پر بگستراند و واژه هاي آسماني در ميان شاخساران خرما و سايبان هاي انگور به ترنّم در آيند.

علي نيز به كار خود بازگشت. كشتزاران را آبياري مي كرد و چشمه ساران را جاري مي ساخت تا بر اندام زمين جامه اي سبز بپوشاند.

كودكان هم به بازي خويش در كوچه ها بازگشتند و خنده هاي پاكشان در فضاي نيلگون پيچيد.

پيامبر به سوي مسجد روان بود و شماري از اصحاب او را دربر داشتند. «حسن» و «حسين» كه سرگرم بازي با كودكان بودند، پيش دويدند. پيامبر به استقبال دو نوگُل خوشبوي خويش شتافت، در حالي كه شادماني گرداگرد سيمايش طواف مي كرد.


پيامبر، فرزندانش را در آغوش گرفت. شميم بهشت را از آن دو استشمام كرد كه عطر گل هاي بهشتي را داشتند. آنگاه، هر دو را بر دوش خود نشاند و به يارانش رو كرد:

- هركس اين دو كودك و نيز مادر و پدرشان را دوست بدارد، با من در بهشت همراه است. [1] .

«عمر» كه منظره اي بس زيبا را مي نگريست، با شادماني گفت:

- چه خوب اسبي است اسب شما دو تن!

پيامبر، لبخند زنان پاسخ داد:

- و چه خوب سواراني اند آن دو!

مهاجران رايحه ي وطن دوردست را استشمام مي كردند. چشم ها به سوي جنوب خيره گشته بود و دل ها نيز. تصويرهايي زيبا از «مكّه»، از بهارانِ كودكي، و يادگاران آن ايّام در ذهنشان جان گرفت. اينك، ناله و آه، نهري از اندوه را در جانشان آرام جاري مي ساخت و پاييز، فصل وداع، آرزوي بازگشت و ديدار را در دلشان تازه مي كرد. اكنون، شش سال مي گذشت كه مهاجران در برابر طوفان هاي صحرا و روزگار مقاومت مي كردند، با اين آرزوي شيرين كه روزي به ديار محبوب خود بازگردند؛ به «كعبه» خانه ي «ابراهيم» و «اسماعيل»؛ به غار «حرا» در كوه «نور»؛ و به سرزمين سرشار از خاطره هاي جهاد.

ماه ذي القعده از راه رسيد و آواي ابراهيم را در جان ها برانگيخت. كاروان ها در دشت ها و درّه ها روان گشتند. دل ها هواي جايگاه مباركي را كردند كه نخستين خانه ي مردم بوده است.


شادماني، مدينه را فراگرفت. پيامبر اعلان كرده بود كه مي خواهد براي گزاردن عمره و زيارت خانه ي خدا روانه گردد و بر آن نيست كه با كسي بجنگد، بلكه در پي صلح است. و آيا به راستي اسلام چيزي جز صلح و آرامش است؟

پيامبر پرچمي سفيدفام، به رنگ كبوتران فضاي نيلگون، را در جزيره به اهتزاز درآورد. هزار و چهارصد انسان كه مشتاق ديدار مكّه و گزاردن آيين حج بودند، گرد آمدند. پيامبر سوار بر شترش «قصواء»، پيشاپيش، همچون زورقي بر امواج شن ها روان گشت. پرچم بر فراز سر علي در اهتزاز بود. پيامبر هفتاد حيوان را براي قرباني كردن همراه آورد. شمشيرها در نيام بودند. آنگاه كه به «ذوالحليفه» رسيدند، احرام بستند و لبّيك گفتند.

بانگ توحيد، سراسر صحرا را فرا گرفت:

- لبّيك اللّهم لبّيك... لبّيك لاشريك لك لبّيك...

در «عسفان»، پيامبر بار اقامت افكند و دست صلح و دوستي پيش آورد.

مردي از «امّ القري» شتابان نزديك گشت:

- اي رسول خدا! قريش از آمدن تو آگاه شده و در پوست پلنگ رفته است. مردان و زنان و كودكان در «ذي طوي» گردآمده اند و سوارگان در «كراع الغميم»اند.

پيامبر، اندوهگينانه گفت:

- واي بر قريش! جنگ آنان را در كام خود فروبرده است. چه مي شود اگر ميان من و عرب فاصله نيندازند؟ آنها چه مي پندارند؟ به خدا


سوگند! همچنان به جهاد ادامه مي دهم تا اين گردن تنها بماند.

مرد در گردن درخشان پيامبر خيره گشت كه از گيسوان او به روشني متمايز بود؛ گيسواني كه چون امواجِ شكن در شكنِ صحرا، بر شانه هايش ريخته بودند. پيامبر نشست و در انديشه فرورفت؛ در انديشه ي قومي كه او را تكذيب كرده، آزرده، و آنگاه سراسر مردم عرب را در برابرش برانگيخته بودند تا نور خدا را خاموش سازند. امّا خدا نور خويش را يكپارچه مي گسترانَد.

اصحاب، پيامبر را مي نگريستند. ندا برآورد:

- كيست كه ما را از راهي جز مسير آنان، پيش بَرَد؟

مردي از «اَسلم» برخاست كه با نهانگاه هاي صحرا و پشت در پشت وادي ها آشنا بود.

هزار و چهارصد انسان به طلايه داري واپسين پيامبر در راه شدند. نسيم وطن از دوردست مي وزيد.

بيابان، سراسر سنگلاخ بود، گويي انباشته از گدازه هاي آتشفشاني است كه هزاران سال پيش رخ داده است. آنگاه كه به زمين هموار رسيدند، به سوي راست متمايل گشتند كه به «ثنيةالمراد» مي رفت و به فرودستِ «حديبيّه» در پايين مكّه منتهي مي شد.

ناگاه «قصواء» از حركت بازايستاد و بر زمين زانو زد. كاروان نيز يكپارچه از رفتن ماند. كسي گفت:

- شتر تلف گشت و از دست رفت.

پيامبر گفت:

- چنين نيست. همان كه فيل را از مكّه باز داشت، او را باز داشته است.


سپس در حالي كه از «قصواء» به زير مي آمد، ادامه داد:

- به خدا سوگند! هرگاه قريش مرا به طرحي فراخوانند كه صله ي رَحِم را تضمين كند، آن را مي پذيرم.

آنگاه، رو به جمعيّت كرد و ندا داد:

- فرود آييد!

يكي از آنان كه درّه رابه خوبي نگريسته بود، گفت:

- اي رسول خدا! در اين درّه، آبي يافت نمي شود.

پيامبر تيري از تركش خويش برآورد و به چاهي متروك اشاره كرد:

- آن را از درون مي شكافم.

هاله اي از نور، گرداگرد مردي را كه فرستاده ي آسمان بود، فراگرفت. در اين حال، او خاك را پس از مرگ احيا كرد.

از آن چاه متروك، آبي گوارا و ناب سر بر زد. آنگاه، آنان كه هجرت گزيده بودند و نيز آنها كه مي گفتند «انصار» خداوندند، يكپارچه به خشوع درآمدند.



[1] من احب هذين الغلامين و امهما و اباهما فهو معي في الجنه.