کد مطلب:294535 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:150

فصل 24


فضاي ميان «حديبيّه» و «مكّه» آكنده از اضطراب بود. قريش در برابر حق سر فرود نياورده و به آواي عقل گوش فرانداده بود تا دروازه هاي مكّه را به روي كاروان حج گزاران بگشايد. پيامبر، «عثمان» را كه با «ابوسفيان» خويشاوند بود، روانه ساخت:

- به قريش خبر بده كه ما نيامده ايم تا با كسي بجنگيم، بلكه آهنگ زيارت خانه ي خدا كرده ايم و حرمتش را پاس مي داريم. نيز با خود قرباني هايي آورده ايم كه ذبح مي كنيم و باز مي گرديم.

عثمان روي به سوي مكّه نهاد. سه روز گذشت و از او خبري نشد. در اين ميان، شايعاتي شنيده مي شد كه او و ده تن از مهاجران، گرفتار وسوسه و اشتياق ديدار با خويشاوندان خويش شده اند.


در همين زمان بود كه پيامبر در آن درّه، زير سايه ي درختي نشست و پشت به پشت آن داد و اصحاب پيرامونش را فراگرفتند و پيمان سپردند كه در راه او جان دهند. آسمان بر اين پيمان آفرين گفت و خداوند از آنان خشنود گشت.

فضا تيره تر مي نمود و هنوز عثمان برنگشته بود. سرانجام سفيران صلح فرارسيدند.قريش درك كرده بود كه خطر در آستانه ي دروازه هاست.

«سهيل» شروط قريش را بر پيامبر عرضه كرد:

- شرط است كه تا دَه سال، جنگ ميان دو طرف فروگذاشته شود.

- محمّد، هر قريشي را كه اسلام آورَد و نزد او رود، به قريش بازگردانَد، امّا قريش به بازگرداندن ياران محمّد كه آن سو روند، پايبند نباشد.

- در اين سال، محمّد و يارانش عمره نگزارده بازگردند و سال بعد بازآيند.

- هر كه مي خواهد، بتواند با قريش پيمان بندد. نيز هر كه مي خواهد با محمّد پيمان بندد، آزاد باشد.

پيامبر به شروط قريش كه «ابن عمرو» آنها را خواند، گوش سپرد. برخي از اصحاب به خشم درآمدند. «عمر» در حال انفجار بود، به ويژه پس از آن كه پيامبر به علي گفت:

- اي علي! بنويس: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم».

سهيل به اعتراض برخاست:

- من اين سرآغاز را باز نمي شناسم. بنويس: «باسمك اللّهم».

پيامبر سخنش را از سرگرفت:

- همان را كه گفت بنويس. و ادامه بده: «اين، پيماني است كه محمّد،


فرستاده ي خدا، با سهيل بن عمرو مي بندد...»

سهيل گفت:

- اگر پذيرفته بودم كه تو فرستاده ي خدايي، هرگز با تو نمي جنگيدم. نام خود و پدرت را بنويس!

اندوه در چشمان پيامبر موج زد:

- به خدا سوگند! من فرستاده ي خدايم، هر چند شما تكذيبم كنيد. علي! بنويس: «محمّد فرزند عبداللّه». «فرستاده ي خدا» را پاك كن!

علي سر برافراشت، در حالي كه احساس مي كرد خشم از سينه اش مي جوشد:

- قلبم از من فرمان نمي بَرَد. به خدا سوگند! آن را پاك نمي كنم.

پيامبر برگه را ستاند و خود، آن را پاك كرد.

علي، نگاشتن پيمان نامه ي صلح را از سر گرفت...

هيأت قريش برخاست تا به سوي مكّه بازگردد.

«عمر» كه بر اعصاب خود مسلّط نبود، برخاست و با قامت بلند و چشماني كه كانون خشمي تند بود، برابر پيامبر ايستاد:

- آيا تو به راستي، پيامبر خدا نيستي؟

پيامبر به آرامي پاسخ داد:

- هستم.

- آيا كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنها در دوزخ جاي ندارند؟

- دارند.

پايه هاي ايمان در قلب عمر به لرزه افتاده بود. بانگ برآورد:

- پس چرا در دين خود، تن به خواري مي دهيم؟


پيامبر كه مي كوشيد تا آرامش را به قلب او بازگردانَد، پاسخ داد:

- من فرستاده ي خدايم. از فرمان او سر نمي پيچم و او ياور من است. عمر با تندخويي گفت:

- مگر تو به ما نگفته بودي كه به خانه ي خدا مي آييم تا آن را طواف كنيم؟

محمّد با صبر ويژه ي پيامبران، پاسخ داد:

- آري، اي عمر! امّا آيا من به تو گفتم كه در همين سال، به خانه ي خدا خواهي آمد؟

عمر، با خواري گفت:

- نه!

- تو مي آيي و آن را طواف مي كني.

عمر برآشفته بود. كلمات پيامبر نتوانست آرامش را به جان او بازگرداند. با قامت بلندش، خشمگينانه نزد دوستش آمد:

- اي «ابوبكر»! آيا او فرستاده ي خدا نيست؟

- آري هست.

- آيا ما مسلمان نيستيم؟

- هستيم.

- آيا آنان مشرك نيستند؟

- قصدت چيست؟

- پس چرا در دين خود، تن به خواري مي دهيم؟

ابوبكر، با اندوه به دوست خود نگريست و دريافت كه بناي ايمان در جان او سخت به لرزه افتاده است. زمزمه كرد:


- اي پسر «خطّاب»! او فرستاده ي خداست؛ هرگز از خدا سرپيچي نمي كند و فرمانش را فرونمي گذارد.

عمر، همچنان برآشفته و به دنبال بهانه بود. در جستجوي كسي بود تا آتش سركش سينه اش را خاموش سازد. ديري نگذشت كه لحظه ي مناسب براي درهم شكستن پيمان صلح با قريش فرارسيد:

«ابوجندل» فرزند «سهيل» توانست از دست قريش بگريزد، در حالي كه زنجير و بند بر پيكرش سنگيني مي كرد. منظره اي ترحّم انگيز پديد آمد. پدرش، همان كه با پيامبر عهد بسته بود، راه را بر او گرفت.

جوان كه به سختي زير بار زنجير آهني بود فرياد زد:

- اي رسول اللّه! اي مسلمانان! در همين حال، «سهيل» رو به پيامبر كرد:

- اي محمّد! ميان ما و تو پيماني است.

- راست مي گويي.

«ابوجندل» ديگر بار فرياد برآورد:

- اي مسلمانان! آيا من به مشركين بازپس داده مي شوم تا مرا از دينم بازگردانند؟

مسلمانان به برادر خويش مي نگريستند، در حالي كه هيچ كاري از دستشان برنمي آمد. پيامبر، در حالي كه از دور دست بر دست مي فشرد، فرياد زد:

- ابوجندل! شكيبايي ورز و به پاداش خدا در روز رستاخيز اميد داشته باش. به زودي، خداوند براي تو و هر كه با توست، گشايش و رهايي پديد خواهد آورد.


ديگر بار، «عمر» به عادت خويش، اختيار از كف داد و به سوي «ابن سهيل» شتافت. آنگاه كه به او نزديك شد، آهسته در گوشش نجوا كرد:

- آنان مشرك اند و خون هر يك از ايشان همچون خون سگ است.

سپس نزديك تر شد و دسته ي شمشير را به جوان نشان داد و پياپي تكرار كرد:

- خون مشرك همانند خون سگ است.

جوان دريافت كه عمر او را تشويق مي كند تا پدرش را هلاك سازد. مدّتي در او خيره نگريست و هيچ نگفت. هنوز واژه هاي پيامبر در گوش و قلبش پژواك داشت. با اين حال، چگونه مي توانست پدرش را هلاك سازد؟ از اين گذشته، يك مسلمان چگونه مي تواند خيانت كند، نيرنگ زند، يا پيماني را كه لحظاتي پيشتر بسته، بشكند؟ و آيا قريش در برابر قتل مردي كه به نام آن وارد مذاكره شده و از خدايانش دفاع مي ورزد، ساكت مي نشيند؟

اين افكار در ذهن او، همانند اسبان در ميدان نبرد، تاخت و تاز مي كردند. سرانجام، صداي گام هاي سست او كه با پدرش باز مي گشت، در فضا پيچيد.

آن روز به پايان آمد و نسيم صلح بر فراز ريگزاران جزيره، وزيدن گرفت. شب هنگام كه ستارگان همچون قلب هايي آرزوپَروَر در آسمان مي تپيدند، «جبرئيل» فرودآمد و ميان بال هاي خود، سوره ي «فتح» را ارمغان آورد. جويباري آسماني روان گشت و پيامبر زمزمه كرد:


- ما پيروزي درخشاني براي تو پديد آورده ايم. [1] .

صدايي از عمق تاريكي برخاست:

- اين كدام پيروزي است كه ما را از زيارت خانه ي خدا باز داشتند؟

پيامبر پاسخ گفت:

- اين، بزرگ ترين پيروزي است. مشركان رضايت دادند كه شما را به سلامت از سرزمين خويش بازگردانند و تمايل خود به صلح را نشان دادند. بازگشت تندرستانه و مأجورانه ي شما بزرگ ترين پيروزي است.

مسلمانان بانگ برآوردند:

- راست مي گويي، اي رسول اللّه!

روزها بر اين صلح گذشت و «عمر» اندك اندك بر سر انديشه آمد. آنگاه، اندوهگينانه زمزمه كرد:

- از آن هنگام كه اسلام آوردم، هيچ گاه شك به دل راه ندادم، جز آن روز!



[1] فتح/ 1: «انا فتحنا لك فتحا مبينا.».