کد مطلب:294536 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:158

فصل 25


پيامبر خدا به مدينه بازگشت. شادماني از اين پيروزي الهي، قلبش را انباشته بود. اكنون از سوي قريش، خاطري آسوده داشت و هنگام گسترش دين نوين از شبه جزيره به سراسر جهان، فرارسيده بود.

پيامبر، به آيين هميشگي، روي به سوي مسجد نهاد و دو ركعت نماز گزارد. بدينسان، رنج سفر و اندوه حيات را از جان خويش شُست. آنگاه، برخاست تا به ديدار دختر خويش رود؛ دخترش، اين يادگار «خديجه» و كوثري كه خداوند به او ارمغان داده بود.

در را به صدا درآورد. فاطمه به سوي پيامبر پرگشود، در حالي كه مي كوشيد تا رنج ها و غصّه هايش را پنهان سازد. در را گشود و با تبسّمي كه بر چهره اش مي درخشيد، پديدار گشت. پيامبر به چهره ي دخترش


نگريست كه هم آفتابگون مي نمود و هم چون ماه به زردي مي زد؛ ماهي كه شبْ بيداريِ يك شام دراز زمستاني او را رنگ پريده كرده است.

پدر با اندوه گفت:

- دختركم! چيست اين زردي كه بر چهره ات نشسته و چشمانت را دگرگون كرده است؟

فاطمه با صدايي آرام زمزمه كرد:

- پدرم! سه روز است كه ما به غذايي لب نزده ايم. «حسن» و «حسين» از فرط گرسنگي، آن قدر گريسته اند كه به خواب رفته اند.

پيامبر دو گل خوشبوي خويش را بيدار كرد و آنها را در دامان خود نشاند. آن دو، همچون گنجشكاني كه از گرماي آشيانه شادمان مي شوند، رنج گرسنگي را از ياد بردند.

علي در پي كسي بود تا از او چند درهم وام بگيرد و خانواده ي خويش را از گرسنگي رهايي بخشد. خورشيد، شعله هاي سوزان خويش را روانه ي زمين مي كرد. چيزي نگذشت كه كسي را يافت تا به او ديناري وام دهد. آنگاه، روانه گشت تا خوراكي فراهم كند.

مدينه، متروك و تهي به نظر مي آمد. ساكنان شهر از سوزش گرما به خانه ها گريخته بودند. از دور، مردي را ديد كه سراسيمه به سويش مي آيد. در سيمايش خوب نگريست و آنگاه كه نزديك شد، به وي گفت:

- اي «مقداد»! چه چيز تو را در اين لحظه از خانه بيرون كشانده است؟

- گرسنگي، اي «ابوالحسن»! گرسنگي، من و خانواده ام را سخت گَزيده است. در پي كسي هستم كه درهمي يا ديناري به من وام دهد.

به راستي كه گرسنگي، تأثيري شگفت بر جان ها مي گذارد. گاه دل را


پاكيزه مي كند و آن را به آسمان مي رسانَد؛ و گاه دل را به پست ترين پستي ها مي كشاند. گرسنگي است كه فرشتگان و شيطان را مي سازد. و اين هر دو، پاي بند اراده ي انسان يا غريزه ي حيواني اند، حيواني كه در ژرفاي تيره ي جان نهفته است. امّا در روح علي، مجالي براي نبرد ميان نفس و ايثار نيست. او در جان روشن خود، چيزي را نمي يابد كه راه را بر اراده اش ببندد؛ اراده اي كه پيام پيامبران آن را صيقل داده است.

بدينسان، علي هرچه را داشت به برادرش بخشيد و خود، تهيدستانه به خانه بازگشت.

خانه در سكوت فرورفته و رحمتي آسماني آن را در بر گرفته بود. علي، رسول خدا را در خانه يافت. حسن و حسين در دامان او بودند و فاطمه در محراب خويش به نماز ايستاده بود. از فضاي خانه، شميم خوراكي خوشگوار به مشام مي رسيد.

علي نزد مردي كه او را در دامان خويش پرورده بود نشست، پيامبر، با فروتني به آسمان چشم دوخت و زمزمه كرد:

- بار خدايا! اينان اهل بيت من اند؛ پس ناپاكي را از آنها دورگردان و پاك و پاكيزه شان بدار! [1] .

فاطمه از خلوت خويش با خدا فارغ شد. آنگاه، دست به سوي ظرفي سرپوشيده دراز كرد. در ظرف، نان بود و گوشت!

علي، با شگفت زدگي پرسيد:

- فاطمه! چگونه به اين غذا دست يافته اي؟

فاطمه، فرزند پيام آور آسمان، پاسخ داد:


- اين از سوي خداست. خداوند به هر كه بخواهد، روزي بي شمار مي بخشد. [2] .

پيامبر لبخندي زد و گفت:

- قصّه ي شما همانند «زكريّا» است كه نزد «مريم» رفت و ديد غذايي در برابر اوست. پرسيد: «مريم! چگونه به اين غذا دست يافته اي؟» او گفت: «اين از سوي خداست. خداوند به هر كه بخواهد، روزي بي شمار مي بخشد.»

اگر حجاب ها از برابر ديدگان مردم مدينه كنار مي رفت و خوب مي نگريستند، مي ديدند كه در كنار مسجد، خانه اي است كه در اتاق هايش نشان «جبرئيل» است. هرگاه انسان در اين خانه پاي نهد، درمي يابد كه اين قطعه از زمين، با خاك، با اين عالَم خاكي، نسبتي ندارد. اين قطعه، مكاني است كه فرشتگان به هنگام فرود به زمين، آن را برگزيدند؛ همان هنگام كه نور با خاك درآميخت تا انسان آسماني را پديد آورد، انساني را كه در ژرفاي وجودش رازهاي آفرينش نهفته اند.

پنج تن بودند: محمّد، علي، فاطمه، حسن و حسين؛ نام هايي كه در سپيده دم زندگاني «آدم»، آن دم كه او رايحه ي حيات را بوييد، تولّد يافتند؛ يا آنگاه كه خداوند به «نوح» گفت: «به وحي ما، كشتي بساز!»؛ يا آن روز كه كانون آب هاي داغ از زمين فراجوشيد و نوح به آسمان خيره گشت كه همانند دهانه ي مَشك، باران فرومي باريد و كوه هايي از ابر بر فراز هم فشرده شده بودند تا آن كه زمين خشك به دريايي آكنده از امواج سراسيمه تبديل گرديد و كشتي با نام خدا راه خويش را از ميان موج هاي


كوه آسا گشود، در حالي كه پيشاني كشتي بي قرارانه بالا و پايين مي رفت. آواز حيوان ها و خروش موج و زمزمه ي دعاي مؤمنان با هم درآميختند و قلب ها را صفا و دل ها را اميد بخشيدند؛ اميد به آينده اي پاك براي زمين. كشتي به سوي لنگرگاه خويش پيش مي رفت. مؤمنان در برابر قطعه چوبي كوچك و مستطيل شكل گردآمده بودند كه بر آن نام هايي نقش بسته بود كه هراس را از دل هاشان مي زدود و در همين حال، آنها را به شگفتي و پرسش وامي داشت: واژه هايي كوچك و روشن با لغت مردمي كه پيش از طوفان مي زيستند، واژه هايي كه رهايي را با يك شاخه ي سبز زيتون برايشان ارمغان مي آوردند، واژه هايي رنگين كماني، واژه هايي كه نوح آنها را كنده بود تا اميدبخش زندگاني اش باشند:

- خداوند من، اي ياور من!

با مِهر و بخشايش خويش، مرا ياري كن!

به خاطر اين جان هاي مقدّس:

«محمّد»

«ايليا»

«شبر»

«شبير»

«فاطمه»؛

كه اينان، همه، بزرگ و گرامي اند

و جهان به خاطر آنان پابرجاست.

مرا به حرمت اين نام ها ياري كن!

تنها تويي كه مي تواني مرا به راه راست هدايت كني.


آنگاه، كشتي امواج دريا را شكافت تا بر كوه «جودي» استوار گشت و ندا داده شد: «اي زمين! آبت را در كام فروكش و اي آسمان! از باريدن بايست.» در اين لحظه، كبوتري سپيد با شاخه اي زيتون بر لب پديدار گشت و در آسمان، رنگين كمان اميد و شكفتگي جلوه گر شد.

و پيامبر در حالي كه دو گل بهشتي اش را به سينه مي چسباند، در گوش تاريخ زمزمه كرد:

- اهل بيت من همانند كشتي نوح اند كه هر كه بدان ها پناه برد، رهايي يافت؛ و هر كه از آنها بازماند، غرق گشت! [3] .



[1] اللهم هولاء اهل بيتي فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا.

[2] آل عمران/ 37: «... قالت هو من عندالله يرزق من يشاء بغير حساب.».

[3] مثل اهل بيتي مثل سفينه نوح من ركبها نجار و من تخلف عنها غرق.