کد مطلب:294537 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:147

فصل 26


تا چشم كار مي كرد، صحرا بود؛ صحراي پوشيده از ريگ كه موج در موج، لبريز از رمز و راز بود و نيرنگ؛ و صداي خش خش خارها و بوته ها، اَسرارش را بازمي گفتند.

نشانه هايي مشكوك بر ريگزاران گسترده ي ميان قلعه ي «خيبر» و خيمه گاه «غطفان» به چشم مي خوردند؛ و نيز چشم هايي كه در تاريكي برق مي زدند. بوي توطئه هاي پشت پرده مي آمد.

سواران محمّد، صحرا را زير گام مي نهادند تا كافران پيمان شكن را بيابند:

نشانه هايي غيرعادي بر ريگ ها، مردان نقابدار، چشمان برق زننده در تاريكي، صداي خش خش بوته ها در شب، و آوازي همچون آواي


افعي ها... آن هم در ميان قلعه ي «سامري» و خيمه گاه غطفان! پيدا بود كه عنكبوت هاي خيبر سرگرم تار تنيدن اند و غطفان در حال نشان دادن دندان هايي كه از آنها چرك بيرون مي زد. مردم صحرا، اينك صداي گوساله اي را مي شنيدند كه در قلعه اي ميان ريگزاران بانگ مي زد.

پرچم «عقاب» در دست علي به اهتزاز بود. پيامبر واپسين، همراه با هزار و ششصد جنگجو مدينه را ترك گفت تا عرصه را بر نقشه ي يهود خيانت سرشت تنگ كند. اكنون، نيروهاي مسلمان بايد در كم ترين زمان راه را طي مي كردند.

سه روز بيشتر به طول نينجاميد كه پيامبر با سپاه خويش به بلندي هاي خيبر رسيد. تاريكي همه چيز را پوشانده و حالتي پر رمز و راز به اشيا داده بود. در هيبت تاريكي، قلعه به موجودي افسانه اي شباهت داشت كه سر از خاك بيرون آورده باشد.

پيش از بردميدن سپيده، مسلمانان از هر سو خيبر را به محاصره درآوردند و نخلستان هاي پيرامون آن را تصرّف كردند.

گوساله ي سامري به جستجوي بت هاي غطفان برآمد: طلا از سنگ ياري جست. گوساله بانگي بلند زد. امّا بت ها، سنگ هاي خاموشي بودند كه از آنچه اطرافشان مي گذشت، هيچ نمي فهميدند.

سپيده بردميد و افعي ها سر از خواب برداشتند. يكي از آنان كه بيمي ناگهاني بر جانش افتاده بود، فرياد برآورد:

- محمّد است همراه با سپاهي بي كم و كاست!

نام محمّد دل هاشان را از جاكند. آنها هرگز نمي توانستند اين نام را تحمّل كنند، همان گونه كه هرگاه نام «جبرئيل» در ميان مي آمد، خشم از


چهره شان مي جوشيد. اگر كسي جز جبرئيل، آن رسالت آسماني را براي فرزند مكّه آورده بود، بي ترديد رفتاري ديگر نشان مي دادند.

پيامبر، در حالي كه بيم و اضطرابِ افعي ها را مي نگريست، شادمانه فرياد زد:

- اللّه اكبر! ويران باد خيبر... هنگامي كه ما به پهنه ي قومي فرود آييم، بيم داده شدگان چه بامدادِ بدي خواهند داشت. [1] .

صحرا چشم به راه نبردي زودرس دارد؛ نبردي ويرانگر كه جايگاهي بلند در تاريخ خواهد داشت. تاريخ ايستاده است تا در سكوت، به آنچه مي گذرد گوش فرادهد.

مسلمانان از درخت زاران ميان حصارها عبور كردند. ديوارهاي حصارهاي «نطات» و «صعب» و «ناعم» و «شق» و «قموس» و «وطيح» و «سلالم» در برابر اين هجوم ايستادند. نبردي سخت در كوچه ها درگرفت.

پنجاه زخمي از مسلمانان بر زمين افتادند. يهود با سرسختي مي جنگيد و مقاومت مي كرد تا خيبر سقوط نكند. سقوط خيبر به اين معنا بود كه ديگر بار «سامري» در بيابان سرگردان شود، ردايش را به سر كشد و به «سينا» بار سفر بندد و در آثار كاروان هاي مسافر كاوش كند تا شايد به ردّپايي از رسول دست يابد و مُشتي ديگر از آن برگيرد.

در اين ميان، «محمّد بن مسلمه» نيز به شهادت رسيد. مردي يهودي كه از فراز ديوار حصار در كمين او نشسته بود، يك سنگ آسياب را بر سرش پرتاب كرد و او زير سنگ جان داد.

حصارها همچون كوه بلند و پايدار بودند. اميد مانند قطره هاي شبنم


در برابر آفتاب، اندك اندك از ميان مي رفت. سامري بزرگ منشانه و سرزنش گرانه به پيامبر عرب مي نگريست.

تاريكي، پرده هاي خود را فراگسترد. در دل شب، شعله ها نور برافروختند. نسيم با شاخه هاي نخل ها بازي مي كرد. افعي ها سر برآورده، مي كوشيدند تا به آنچه پيرامون شعله ها مي گذرد، گوش فرادهند.

«ابوبكر» سري تكان داد و اندوهگينانه زمزمه كرد:

- حصارهايي استوار و بلندند و يهوديان جنگ افزارهايي كارآمد در دست دارند. «قموص» قلعه اي است كه هرگز گشوده نمي شود. آيا آن خندق را پيرامون قلعه ديديد؟... اميد است كه رسول خدا از من خشمگين نگردد.

«عمر» پاسخ داد:

- دوست من! گناه از تو نيست. من نيز نمي توانم كاري انجام دهم. سراسر روز را هجوم آورده ايم و آنها نيز حمله كرده اند. امّا فرزندان بوزينه، از پشت درختان، همچون شياطين بر سر ما فرومي آيند.

«ابو عبيده» در ميان سخن آمد:

- آيا گفته ي رسول خدا را شنيديد؟

- مگر سخن او از ياد رفتني است؟

- واژه هايش هنوز در گوشم پژواك دارند: «فردا، پرچم را به مردي مي سپارم كه خدا و پيامبرش را دوست مي دارد و خدا و رسول نيز او را دوست مي دارند.» [2] .

- تو مي داني پرچم در دست كه خواهد بود؟


- پيداست؛ در دست علي!

- امّا علي دچار چشم دردي سخت است!

- شايد پرچم به دست من سپرده شود.

- چه مي گويي «ابوحفصه»؟

- بامدادان، گروه شب زنده دار شناخته خواهند شد!

ستارگان در دوردست مي درخشيدند. برخي خوابيدند و برخي بيدار ماندند تا به آرزويي شيرين و ديرباز بينديشند: آرزوي پرچم!

ابوحفصه هنگامي به خواب فرورفت كه مصمّم شد فردا نزديك ترين فرد به پيامبر باشد؛ بادا كه رسول پرچم را به دست او بسپارد و اين خواب شيرين شبانگاهي، بامدادان تعبير شود.



[1] به اقتباس از صافات/ 77: «فاذا نزل بساحتهم فساء صباح المنذرين.».

[2] لاعطين الرايه غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله.