کد مطلب:294538 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:130

فصل 27


سپيده بردميد و نفس صبح برآمد. گنجشكان در آشيان هاي خود به خنياگري پرداختند. هستي بيدار شد تا روزي نوين را آغاز كند.

رنگ خاكستريِ فجر، رفته رفته از ميان رفت و آسمان با آبي فيروزه اي، شفّاف و دلپذير جلوه كرد. آنگاه، آفتاب درخشيدن گرفت و از پشت شاخه هاي نخل ها چهره ي تابناكش را نمود.

در آن بامداد، حصارها همانند كابوس هايي بودند كه بر سينه ها سنگيني مي كردند، يا صخره هايي كه كلنگ ها در پيشگاهشان در هم مي شكستند.

مسلمانان گرداگرد پيامبر حلقه زدند. چشم به راه مردي بودند كه خدا و پيامبرش را دوست مي دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مي دارند.


پيامبر ندا برآورد:

- علي كجاست؟

جواني سي ساله يا كمي بيشتر، پرچم «عقاب» در دست، گام پيش نهاد تا به آن صداي آسماني گوش سپارَد:

- آهسته روان شو تا به حريم آنان برسي. آنگاه، ايشان را به اسلام فراخوان! اگر نپذيرفتند، با آنها نبرد كن. روان شو؛ كه خداوند تو را پيروز خواهد ساخت.

اكنون، علي بايد همان نيرويي را كه دو بار پيروز شده بود، مهار كند: نيرويي كه يك بار آمد و «ابوبكر» آن را و آن «ابوبكر» را سرزنش كرد؛ و نيز يك بار زير پرچم «عمر» درآمد و آن «عمر» را و «عمر» آن را ترسو خواند.

علي چندي با شتاب اسب تاخت تا روح دليري را در سپاه خويش بپراكند. با جامه ي ارغواني اش به اَخگري درخشان شبيه بود. آنگاه كه به «قموص» نزديك شد، زرهش را از پيكر درآورد تا چابك تر حركت كند. به سپاه خود نيز دستور داد كه همين كار را انجام دهند.

يهود، ريشخندكنان دعوت و بانگ اسلام را رد كرد. اينك، تنها راهِ سوزاندن گوساله، برگزيدن جنگ بود.

ديدار علي با پيكري بدون زره، اشتياق خيانت و انتقام را در جان يهود برانگيخت. دليران يهود، سراپا جنگ افزار، براي نبرد با او بيرون آمدند، امّا يكي پس از ديگري پيش پايش بر زمين افتادند.

آنان كه اين نبرد را مي نگريستند، دريافتند كه در پيروزي علي، رازي نهفته است. ايشان به چشم خود مي ديدند كه چگونه آهن در برابر قلب مؤمن به شكست در مي غلطد.


سرانجام، «مرحب» از پلّكان قلعه فرود آمد. او توده اي بود سنگين از آهن و نيرو. در دستش نيزه اي داشت با سه سر، همانند يك مار افسانه اي. گام پيش نهاد، در حالي كه پيكرش زير بار سلاح و آهن بود. در قامت بلند او، حتّي يك روزن براي فرودآمدن شمشير يافت نمي شد.

مسلمانان و يهوديان، همه، چشم به راه بودند؛ چشم به راه سرانجامِ علي. توده ي آهن پيش آمد. مرحب، نيزه ي سه سر را پرتاب كرد؛ چيزي نمانده بود كه سينه ي علي را بشكافد.

علي ناگاه پشت كرد و با خيزشي بلند به هوا پريد و از فراز، ضربه اي سهمگين فرود آورد؛ ضربه اي كه خشم آسمان آن را فروفرستاد. بدينسان، پيكره ي آهنين در هم شكست. لحظه اي در سكوت گذشت و آنگاه، توده ي آهن بر زمين افتاد و بانگي مهيب برانگيخت كه با آن، دل هاي هراسان از جا كنده شدند.گويي اين «داود» بود كه «جالوت» را كشته بود. علي پس از درهم شكستن غرور يهود، به دروازه ي قلعه روي آورد و در برابر شگفتي همگان، آن را از جا برآوَرد و همچون پُلي بر فراز خندق نهاد تا مهاجمان از آن عبور كنند. ديري نگذشت كه «قموص» و «وطيح» و «سلالم» و ديگر حصارهاي خيبر نيز فتح گشتند.

گوساله، پيش از آن كه بسوزد، فريادي دردناك كشيد و باد، خاكسترش را در صحرا پراكند. سامري ها سوگند خوردند و گفتند:

- ما همواره به پرستش آن مي نشينيم تا «موسي» نزد ما بازگردد.

و خداوند به آنان خطاب كرد:

- بوزينگاني خوار و خاموش گرديد!

شادماني همچون پروانه اي پيرامون پيامبر بال افشاند. علي، سرور و


شور را براي محمّد ارمغان آورد. از آن سو، نيز برادرش «جعفر» از سرزمين «حبشه» بازگشت؛ جعفر كه درياي سرخ را پشت سر گذاشته و ريگزاران را طي كرده بود. با او مؤمناني ديده مي شدند كه بي هيچ گناهي از سرزمين خود رانده شده بودند. تنها اتّهام آنان اين بود كه گفته بودند: «پروردگار ما اللّه است.»

پيامبر، برادرِ علي و فرزند «پشتيبانِ واپسين رسالت تاريخ» را در آغوش گرفت. چشمه سار شادماني از چشمان پيامبر مي جوشيد. ندا برآورد:

- نمي دانم از كدام يك بيشتر شاد گردم: آمدن جعفر يا فتح خيبر؟

«ابوحفصه» با ديدن «اسماء» گفت:

- اين زن بزرگ شكم، اين زن حبشي...

و آنگاه، به او خطاب كرد:

- ما پيش از شما هجرت گزيديم، پس ما به رسول خدا نزديك تر از شماييم.

آتشفشان خشم در ژرفناي زني كه دوبار هجرت گزيده بود، بر جوشيد. از اين رو، گفت تا رسول خدا را نبيند، هرگز لب به غذا نخواهد زد:

- اي رسول خدا! پسر «خطاب» مي گويد: «ما پيش از شما هجرت گزيديم، پس ما به رسول خدا نزديك تر از شماييم.»

پيامبر گفت:

- تو به او چه پاسخ دادي؟

- به او گفتم: «به خدا سوگند! چنين نيست. شما با رسول خدا همراه بوديد. او گرسنه ي شما را سير مي كرد و نادانتان را اندرز مي داد. امّا ما در


«حبشه»، در سرزمين سرشار از سختي، به سر مي برديم.»

- آري، به خدا سوگند! او به من نزديك تر از شما نيست. او و همراهانش يك هجرت داشتند و شما اهل كشتي، دو هجرت.

افعي ها لانه هاي خويش را ترك كردند، پس از آن كه نيششان كنده شده بود. صلح بازگشت تا بر فراز زمين بال و پر بگسترَد. سامري بار بربست، ردايش را گرد خود پيچيد و به سوي بيابان سرگشتگي رهسپار گشت.

آنگاه، «فدك» ماند و ساكنان آن. محمّد آمد، در حالي كه فرشتگان او را بر بال هاي خود گرفته بودند و بر فراز سرش بال هاي «جبرئيل» در اهتزاز بود.

مردي شتابان از آن منطقه پيش آمد:

- اي محمّد! زمين از آن شما باد و صلح از آنِ ما.

- نيمي از ميوه و بر و بار درختان نيز از آنِ شما باد. والسّلام!

پس آنگاه، از سوي خدا وحي آمد: «حقّ خويشاوند را اَدا كن.» [1] .

چنين بود كه پيامبر اعلان كرد:

- «فدك» از آنِ فاطمه است.

از آن روز، «فدك» سمبلي شد براي پيروزي انسان بر نفس خويش؛ و شكست «يهوداي اسخريوطي» و سوختن «گوساله».


و فدك براي هميشه سمبل امانتي خواهد بود كه آسمان ها و زمين از پذيرفتنش سر باز زدند و انسان آن را پذيرفت.

آري؛ فدك سمبل جانشيني انسان از سوي خدا در زمين است.

فدك از آن پس به زودي گسترش يافت و سراسر جغرافيا و تاريخ انساني را در برگرفت: عدن، سمرقند، افريقا، كرانه ي درياها تا جزيره هاي دوردست، ارمنستان، و همه سوي خانواده ي بشري.

بدينسان، همان گونه كه خداوند كلمه ي خويش را در مسيح نهاد و آن را به مريم عطا كرد، به فاطمه نيز فدك را بخشيد.

يهوديان خواستند كه عيسي را به نيرنگ بر صليب كشند، امّا خداوند او را به سوي خويش بركشيد. امّا راستي، فدك چه خواهد شد؟ اين بت جاهليّت عربي كه در عمق دل هاي تاريك نهفته است، با فدك چه خواهد كرد؟



[1] روم/ 38: «وفات ذاالقربي حقه.».