کد مطلب:294540 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:125

فصل 29


تاريخ همچنان در ميان ريگزاران به جستجو مشغول بود و با حيرت به زميني مي نگريست كه خداوند اراده كرده بود تا مَهر دختر پيامبرش باشد... تاريخ همچنان در ميان ريگزاران به جستجو مشغول بود: سه سال پياپي، شعله هاي حوادث اين سو و آن سو زبانه مي كشيدند.

در اين سال ها، نبرد «موته» رخ داد و «جعفر» شهيد شد؛ همو كه دو دستش جدا گشت و خداوند دو بال به او داد تا با آن دو در بهشت بال و پر زند.

نيز مكّه فتح گشت و بت ها در هم شكسته شدند و خدايان دروغين به ذرّه هاي پراكنده تبديل گشتند. آنگاه، فرزند «ابراهيم» پاي به معبد نهاد تا با تبر جدّش چهره ي خدايان را در هم كوبد. و بدينسان، كبوتران صلح و


دوستي به آن سرزمين خشك بازگشتند.

نيز تاريخ در سرزمين «حنين» درنگ ورزيد؛ آن روز كه افزونيِ مسلمانان آنها را فريفت بي آنكه برايشان سودي داشته باشد و آنگاه، خداوند آرامش خويش را بر پيامبرش و مؤمنان فروباريد. آسياب خانه ي فاطمه مي گرديد و همراه با آن، چرخ ايّام در گردش بود. يك سال گذشت و هنگام آن شد كه رسول خدا به سوي دولت «روم» و سپاهيان «هرقل» روي آوَرَد.

قبيله هاي عرب، گروه هاي مذاكره رابه مدينه گسيل داشتند و آنگاه به دين خدا گرويدند و مردم به چشم خويش ديدند كه آنان دسته دسته به آيين حق مي پيوندند.

نيز «كعب» اسلام آورد و پيامبر خدا «بُرده» را به او بخشيد. «باذان» فرزند «ساسان» هم در «يمن» به اسلام گرويد.

از آن پس، جبرئيل سوره ي «براءت» را با خود آورد؛ با اين پيام كه در روز حجّ بزرگ، از سوي خدا و رسول به مردم اعلان گردد كه خدا و پيامبرش از مشركان بيزارند.

آنگاه بود كه كلمات علي در كعبه و پيرامون آن، پژواك افكند:

- همان گونه كه هيچ كافري به بهشت پاي نمي نهد، از اين پس هيچ مشركي حقّ حج گزاردن و نيز برهنه طواف كردن ندارد.

هم پس از اين بود كه آسمان، زكات را واجب ساخت تا زمين ميان توانگران دست به دست نگردد و ناتوانان را لگدكوب نسازد.

رويداد ديگر، برپا شدن مسجد «ضرار» بود كه منافقان آن را بنا نهادند. و از آن جا كه مساجد از آنِ خدايند، آنچه از آنِ او بود باقي ماند و آنچه از


آنِ جز او بود، بر باد رفت.

پيامبر كسي را فرستاد تا در مسجدي كه بر تقوا استوار نگشته بود، آتش بيفكند. بدينسان، زبانه هاي آتش مسجد را در كام خود كشيدند؛ منافقان پشت كردند و راه گريز در پيش گرفتند؛ و «ضرار» بر بالِ باد به خاك و خاكستر پيوست.

آسياب خانه ي فاطمه گرديد و سالي ديگر به چرخش درآمد. گروهي از مسيحيان «نجران» دررسيدند تا درباره ي آفرينش «مسيح» و «مريم» با پيامبر مناظره كنند. آنها مي گفتند: «عيسي فرزند خداست.» امّا خدا فرموده بود:

- مَثَل «عيسي» نزد خدا، همچون مَثَل «آدم» است كه او را از خاك آفريد و به او گفت: «موجود شو!». پس آنگاه موجود شد. [1] .

- از خاك آفريد؟!

- آري؛ و او كلمه ي خدا بود كه آن را به مريم دَميد.

- نه؛ او فرزند خداست.

- اي اهل كتاب! بياييد از آن كلمه اي كه پذيرفته ي ما و شماست پيروي كنيم: «جز خدا را نپرستيم و هيچ چيز را شريك او نسازيم و بعضي از ما بعضي ديگر را سواي خدا به پرستش نگيرد.» [2] .

- ما پروردگار خود، «يَسوع» را رها نمي كنيم. او به خاطر ما بر صليب آويخته شد؛ به خاطر انسان گنهكار!


- بياييد تا حاضر آوريم: ما فرزندان خود را و شما فرزندان خويش را، ما زنان خود را و شما زنان خويش را، ما خويشان نزديك خود را و شما خويشان نزديك خويش را؛ آنگاه دعا و تضرّع مي كنيم و دشنام خدا را بر دروغگويان مي فرستيم. [3] .

عاقب گروهي بي مانند را نگريست كه پيش مي آيند: مردي كه نشانه هاي مسيح را بر چهره و جان خويش داشت؛ دست كودكي هفت ساله را در دست راست خويش گرفته بود و دست كودكي شش ساله را در دست چپ خود. نيز همراهش، جواني بود سايه به سايه با او؛ و در وراي آنها جوان بانويي همانند «مريم».

مسيحيان «نجران» غرق حيرت شدند. اسقف ديد كه در آسمان دودي برپاست؛ آن چهره هاي پنج گانه در نور خورشيد مي درخشند؛ و فضا آكنده از خشم و دشنامي است كه در آستانه ي فروباريدن است.

قلب ها لرزيدند و چشم ها از پرواي خدا گريستند.

اسقف دست صلح و دوستي به سوي پيامبر پيش آورد. پيامبر گفت:

- از اين پس، نجران در پناه خدا و پيمانِ محمّد رسول اوست.

آنگاه، نجراني ها به سرزمين خويش بازگشتند.

روزها گذشت... سرانجام، هنگامي رسيد كه فرستاده ي آسمان به زيارت خانه ي خدا رهسپار گشت و آسمان در راهِ بازگشت، «غدير خم» را برگزيد و «جبرئيل» را در آن فرود آورد:

- اي فرستاده! آنچه را از سوي پروردگارت بر تو فرودآمده، ابلاغ كن. و


اگر چنين نكني، رسالت او را به جا نياورده اي. [4] .

- با مردم چه كنم؟

- خداوند تو را از مردم نگاه مي دارد. [5] .

ريگ ها چون شعله زبانه مي كشيدند و تاب و توان مي ربودند.

پيامبر درنگ كرد و همراه با او صدهزار تَن يا بيشتر ايستادند. نشانه هاي پرسش بر چهره ها نقش بسته بود. تاريخ هم درنگ كرد تا به سخن پيامبرِ واپسين گوش فرادهد:

- آيا چنين نيست كه من از خودِ مؤمنان به آنها صاحب اختيارترم؟

- چنين است اي رسول خدا!

- هركه من مولاي او هستم، اين كه علي است نيز مولاي اوست... اي مردم! كنار حوض، نزد من بازگردانده مي شويد و آنگاه، از شما خواهم پرسيد كه با دو امانت گرانبهايم چه كرديد.

- اين دو امانت گرانبها كدام هايند؟

- كتاب خدا و خاندانم كه اهل بيت من هستند.

تاريخ عبور كرد، بي آن كه سر بگردانَد. كاروان هاي حجّ بزرگ، بازگشت به سرزمين هاي خود را از سر گرفتند و مردم، گروه گروه، به دين خدا پيوستند. «جبرئيل» فرودآمد تا واپسين آيه ي آسمان را بر پيامبر بخوانَد:

- امروز، دين شما را به كمال رساندم و نعمت خود را بر شما تمام كردم


و اسلام را دين شما برگزيدم. [6] .

پيامبر احساس كرد كه كارش در زمين به پايان رسيده است و اكنون هنگام آن است كه قدري بياسايد؛ امّا...



[1] آل عمران/ 59: «ان مثل عيسي عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون.».

[2] آل عمران/ 64: «يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله.».

[3] آل عمران/ 61: «تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علي الكاذبين.».

[4] مائده/ 67: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته....».

[5] «... والله يعصمك من الناس.».

[6] مائده/3: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا.».