کد مطلب:294541 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:122

فصل 30


«فاطمه مشغول قراءت قرآن بود. در دستش مصحفي به چشم مي خورد. ناگاه، مصحف بر زمين افتاد؛ سپس در آسمان اوج گرفت و ابرها را شكافت و ميان ستاره ها به پرواز درآمد. فاطمه، خويشتن را ديد كه همراه با مصحف پرواز مي كند و مشتاق پيوستن به عالَم بالاست.

مصحف او را به خويش فراخواند:

- به سوي من بشتاب... بيا به سوي آسمان!

فاطمه به پشت سر نگاهي افكند؛ زمين را زيتون فام و سرشار از آذرخش و تندر ديد.»

يكباره، فاطمه از خواب برجَست. انديشه هاي بيم آميز او را محاصره كردند. به پدرش گفت:


- پدر جان! در خواب ديدم كه مصحف از دستم فروافتاد.

او كه دانش حقيقي را در سينه داشت، گفت:

- فاطمه! نزديك است كه من به سوي حق فراخوانده شوم و دعوتش را اجابت كنم. در اين سال، جبرئيل دوبار قرآن را بر من فروفرستاده است.

در چشمان فاطمه، اشك حلقه زد. اندوه در قلبي شكسته خيمه برافراشت.

پدر براي آن كه اندوه را از او بزدايد، گفت:

- غمگين مباش... تو نخستين كس از اهل بيت مني كه به من خواهي پيوست.

آفتاب اميد بردميد و از ميانه ي ابرها راهي به درون گشود. شادي در چهره ي تابان او موج زد؛ چهره اي كه از نور خدا تابان بود. و خدا نور آسمان ها و زمين است.

روزها، گوش به زنگ، سپري مي گشتند. زمين، اينك براي «جبرئيل» دلتنگي مي كرد.

رسول آسمان بر بستر بيماري افتاد. طوفان تب به سوي او وزيدن گرفت؛ طوفاني كه آب، آتشش را فرونمي نشاند. آن مرد آسماني احساس مي كرد كه افق لبريز از نيرنگ و نقشه است و در تاريكي، چشماني پنهان شده اند كه مي خواهند بر امانت او- كه آسمان ها و زمين از تحمّلش سر باز زدند- دست بيفكنند.

در پنهان، دور از چشم مردمان، عنكبوت سرگرم تنيدن تاري هراس انگيز بود. از آن سو، پروانه اي پيش مي آمد كه آرزوي بهار را در سر داشت، امّا بادي زرد آن را فراافكند تا به آستانه ي آن تار، آن سست ترين


خانه ي جهان، كشيده شود.

شبانگاه كه مردم در خواب فرورفتند، شيطان زنجيرهاي خود را گسست و شاخ هايش سر برآوردند؛ شيطاني كه در جستجوي آشوب و فتنه بود.

فضا آكنده از ابري سياه و انبوه شد. تاريكي و سياهي، همه ي آسمان را فراگرفت. سكوتي هراس انگيز بر فراز مدينه چيره گشت. آشفتگي و اضطراب، همچون طوفاني ويرانگر، قلب ها را لرزاند تا آرامشي را كه از هنگام پيمان «عقبه» و «بيعت رضوان» در دل ها خانه كرده بود، يكسره بر هم زند. دل هاي هراسان در آستانه ي از دست دادن قرار و آرامش بودند؛ و محمّد آرامش و قرار زمين بود. چيزي نمانده بود كه زمين اين آرامش خويش را از دست بدهد.

رسول خدا در تب مي جوشيد. دهانه هاي مَشك ها مي كوشيدند تا اين شعله را خاموش سازند، تا آن كه تب از شتاب خود كاست و نَفَس هاي پيامبر نظم يافت و جان اصحاب را نواخت. بدينسان، در فضا، رايحه اي دلنواز پراكنده شد.

چهره ها از سرور و شادي لبريز شدند، زيرا اينك همه به پيامبر درمي نگريستند كه آرام گرفته و از تب رها شده بود. رسول خدا كوشيد تا تارهاي عنكبوت را از هم بگسلد:

- آيا من به شما فرمان ندادم كه به سپاه «اُسامه» بپيونديد؟

برخي از اصحاب زمزمه كردند:

- آري، اي رسول خدا!

- پس چرا از فرمان من سر باز زديد؟


«ابوبكر» براي توجيه اين رفتار گفت:

- من تا پهنه ي كوه رفتم و آنگاه بازگشتم تا ديگر بار با شما پيمان ببندم. «عمر» افزود:

- امّا من با آن لشكر همراه نشدم، زيرا نمي خواهم سراغ شما را از كاروان ها بگيرم.

عنكبوت مي كوشيد تا براي به دام افكندن پروانه ي بهار، تارهايش را بگسترد. و پيامبر تلاش مي كرد تا اين تارها را از هم بگسلد:

- به سپاه اسامه بپيونديد. نفرين خدا از آنِ كسي باد كه به سپاه اسامه نپيوندد.

ناگاه، نفس هاي پيامبر شتاب گرفتند؛ قلبش تپشي تند يافت؛ تب ديگر بار به سراغش آمد؛ و احساس كرد كه گردبادي در سرش مي پيچد. سرانجام همه چيز در نگاهش ابري شد...

زنان به گريه درآمدند و فاطمه به اندوهِ مرگ دچار شد.

يك دَم، پيامبر از آن حالت به خود آمد و ديگر بار تارهاي عنكبوت را ديد كه بر پروانه ي بهاري راه بسته اند. براي واپسين بار به تلاش پرداخت:

- مركّب و كاغذي بياوريد تا نامه اي از خود به جا گذارم؛ باشد كه پس از من، به گمراهي دچار نشويد.

يكي از ياران رهجو از جا برخاست. امّا عنكبوت ديگربار راه را بر پروانه ي نور بست.

«عمر» با لحني آمِرانه گفت:

- بازگرد! درد بر رسول خدا چيره گشته است و پريشان مي گويد. كتاب خدا براي ما بَس است.


«ابوبكر» با نگاهي معنادار به دوست خود نگريست.

آن كه برخاسته بود، گفت:

- اي پيامبر خدا! آيا مركّب برايتان بياورم؟

پيامبر، اندوهگينانه گفت:

- پس از اين سخن كه عمر بر زبان راند؟

زنان از وراي پرده، به اعتراض برخاستند. صداي «امّ سلمه» به روشني برخاست:

- نياز پيامبر را برآوريد!

عمر، خشمگينانه فرياد برآورد:

- خاموش باشيد! شما همچون همنشينان «يوسف» هستيد كه هرگاه بيمار گشت، از ديده اشك فشردند و آنگاه كه سلامت يافت، گريبانش را گرفتند.

پيامبر در «ابوحفصه» درنگريست و زمزمه كرد:

- آن زنان بهتر از شمايند.

يكي از اصحاب، گريستن آغازيد و احساس كرد كه طوفان آغاز شده است. آنها كه در محفل بودند، پراكنده شدند. با پيامبر هيچ كس نماند جز جواني كه از نخستين روز هستي اش، از او جدا نشده بود. و اينك، لحظه ي موعود فرامي رسيد: لحظه اي كه جان، خشنود و پسنديده، به سوي آفريدگار خويش پرمي گشايد.

دوشنبه اي بود از ماه صفر. صفر مانده بود تا رخت بربستن آرامش زمين را شاهد باشد.

علي چهره بر چهره ي مردي نهاد كه او را در كودكي پرورش داده و در


ساليان بعد، دانش آموخته و دريچه هاي ملكوت را به رويش گشوده بود. پيامبر نيز دست جواني را در دست افشرد كه جانش را به خدا و رسول پيشكش كرده بود؛ خدايي كه تنها او مي داند در ژرفاي دل ها چه مي گذرد.

علي گويي خود را فراموش كرده بود. آرزو كرد پيشمرگ پيامبر شود. زندگي بدون محمّد، بسي تلخ و رنج افزا مي نمود. مرگ همراه با محمّد يا پيش از او، براي علي بسي شيرين تر جلوه مي كرد.

فاطمه برخاست و رنجورانه به راه افتاد. «حسن» و «حسين» نيز در پي او برخاستند. اكنون، وقت آن بود كه پيامبر و وصيّ او پس از اين سفر بيست و سه ساله، هنگامه ي وداع را بگذرانند.

لحظه ها همچون قرن هاي پياپي، به سنگيني مي گذشتند. پيامبر، آرام و سخت نفس مي كشيد و به فرشتگان خداوند گوش فرا مي داد. امّا زمينيان از شنيدن آواي فرشتگان محروم بودند. آنان، تنها واژه هايي را شنيدند كه واپسين وديعه ي پيامبر آسمان در زمين بود:

- هموست برترين دوست.... [1] .

بدينسان، محمّد راه آسمان ها را گشود تا به سوي خداوند پربگشايد و كالبدش را ميان بازوان علي واگذارَد. طوفان وزيدن آغاز كرد و شيطان زنجيرهايش را گسست تا ديگر بار بت هاي عرب را بيدار سازد.



[1] بل الرفيق الاعلي.